{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۳۶

خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۳۶



×بدون شک!! راستی تاتا! دیشب یک آدم بیکاره مفسده متجاوز ایکبیری! با اون وزن صد تنیش نمیدونم از کدوم آسمون خراش تازل شد تو خوابگاه!چشمام از تعجب گرد شد. متجاور؟؟؟؟
+وانیا درست حرف بزن! یعنی چی؟؟؟ کی وارده خوابگاه شده؟!
×رو صورتش نقاب بود.. نمیدونم چجوری اومد ولی قبل از اومدنش برقا رفت!
پی دی نیم و بقیه اعضا با تعجب به گوشی نگاه میکردن
+وانیا قشنگ به من بگو دیشب بعد از رفتن ما چه اتفاقی افتاد؟؟؟؟
×ای بابا! تو این بیمارستان بزور به آدم یه تیکه کیک میدن گشنمونه داریم ضعف میریم، حالا جناب توضیح میخوان..
+بیمارستان؟؟؟ وانیا چی اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟
صداش از پشت تلفن قطع شد.. از این سکوتش دوباره خشمم شعله ور شد.
+وانیاااا!! با توام؟؟؟؟ جواب منو بده؟؟؟؟



از دید وانیا



+بیمارستان؟؟؟ وانیا چی اتفاقی افتاده؟؟؟؟؟؟؟؟
تازه به سوتی داغونم پی بردم! بابا وانی تو چیزی نگی میگن لالی!!! اهههه حالا بیا و جمعش کن...
از پشت تلفن دوباره دادش اومد بالا
+وانیاااا!! با توام؟؟؟؟ جواب منو بده؟؟؟؟
اههه! بابا گوربابای هرچی دروغی ک تا الان گفتم! اصن هرچی بشه به جهنم!!!!
_بابا نخوری منو!! بیمار ویزیت میکنم.
×بیمار؟!
_اوهوم. امروز اولین روزه کاریمه..
×صب کن... تو د.. دکتر شدی؟
_آره.. تو بخش اطفال! میدونی خوبیش چیه؟ از مدرک تحصیلیم خوشش اومده. میگفت نمرات درخشانی داری واینا.. البته خودم میدونم‌ها ک خیلی باهوشم.. ولی آره دیگه توی بیمارستان موندگار شدیم! یعنی یه بوی عنی میده اینجا! بوی مواد ضدعفونی کننده و بچه های ونگ ونگ زن! ولی خب گمونم طول بکشه بهش عادت کنم..
دیدم بچه ام صداش داره در نمیاد
_الو ؟! الو ته هستی؟!
اه یه وقت خدایی نکرده سکته‌اش نداده باشم!!
_تهیونگاااا؟؟؟ .....




سوم شخص (ناشناس)




کیسه ی نایلون رو تو دستم گرفتم و با کلید در رو باز کردم.
از خستگی و کوفتگی بدنم درد میکرد.
چشام داشت میسوخت.
ولی هنوزم نمیخواستم به اون خونه برگردم.. دیگه جا نمیزنم!
وان رو پر کردم، لباسامو در آوردم و تو وان نشستم.
آب گرم یکم میتونست افکارمو بهتر کناره هم بچینه.. افکارم ناخودآگاه رفت به سمت دیشب، چقدر لب های اون دختره ی زبون دراز گرم بود. چه طعم شیرینی بود‌.
لبخنده تلخی رو لبام نشست، چیزی نمونده! به دستت میارم
این داستان ادامه دارد...
.
.
.
(جررر! چه حالت گنگی گرفت ماجرا😂💔 این داستان ادامه دارد... تا حالا آخرشو اینجوری نگفته بودم یعنی ادامه دارد و اینا‌... هم بود ولی خب خواستم یکم تنوع بدم😶✨.. راستی فهمیدین سوم شخص کی بود؟! همون زورو:).. حالا میدونین زورو کیه؟! نه نمیدونین دیگه😂😂💔💔)
.
.
دیدگاه ها (۱۶۴)

تولدت مبارک جونگکوکا تو برای من فقط یه خواننده نیستی ، تو یه...

🌹🍷.......‌‌‌‌‌‌‌...........پارت۸..................🍷🌹چرا از ا...

پارت ۴(باکوگو دوستت دارم ) ادامه پارت قبل باکوگو گفت:آهان او...

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

عاشقانه های شبنم

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دوازدهمویو اتبا درد شدیدی توی ش...

(ادامه پارت قبل)چان: برای چی برگشتی؟ا.ت: چان من.. من نمیتونم...

عشق پنهان در جادویی تاریک پارت ۲پرتش کردم سمت هیولا و رفتم س...

My dady پارت①سانا: ات اتتتتت جواب سوال ۵ چی میشههات:...... س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط