{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« ازدواج به اجبار »

« ازدواج به اجبار »
Part 14


ویوی جونگ‌کوک :
(پرش زمانی به لحظه‌ای که لیانا به سرویس بهداشتی رفت)
به محض اینکه لیانا از کنارم بلند شد و به سمت سرویس بهداشتی رفت، سانی با یک لیوان شربت به طرفم آمد. لیوان را مقابلم گرفت و من هم بی‌خبر از همه جا آن را نوشیدم.
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که احساس عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت. بدنم داغ شده بود و تمرکز از ذهنم فرار می‌کرد. هر لحظه کنترل خودم را بیشتر از دست می‌دادم تا اینکه فهمیدم سانی چیزی داخل شربت ریخته است.
او روبه‌رویم ایستاد و من، در آن وضعیت آشفته، دیگر نتوانستم درست فکر کنم. حتی حضور لیانا را هم فراموش کرده بودم. بی‌اختیار به سانی نزدیک شدم و او را بوسیدم.
زمان برایم معنایی نداشت. تنها می‌دانم چند دقیقه گذشته بود که ناگهان سانی با شدت به گوشه‌ای پرت شد.
وقتی به خودم آمدم، صحنه‌ای را دیدم که قلبم را از جا کند؛ لیانا روبه‌رویم ایستاده بود. نگاهش پر از خشم و درد بود. پاشنه کفشش را در دست گرفته بود و سانی را می‌زد، در حالی که سانی با خنده‌ای عصبی و دیوانه‌وار به او نگاه می‌کرد.
همان لحظه بود که فهمیدم چه اشتباه بزرگی مرتکب شده‌ام.
خواستم به سمت لیانا بروم و آرامش کنم، اما قبل از اینکه حتی کلمه‌ای بگویم، سیلی محکمی به صورتم زد. سرم به طرفی پرت شد و وقتی دوباره نگاهش کردم، تنها چیزی که دیدم پشت سرش بود که از من دور می‌شد.
با عجله به بیرون دویدم. کلید یکی از ماشین‌های محافظان را گرفتم و پشت فرمان نشستم. باید پیدایش می‌کردم.
اما انگار آن شب همه چیز علیه من بود.
خیابان‌ها در ترافیکی سنگین قفل شده بودند. با اضطراب به ساعت نگاه کردم.
۸:۱۰ شب
دستم را روی فرمان فشردم و فقط امیدوار بودم هرچه زودتر راه باز شود.
ویوی لیانا :
بعد از اینکه سوئیچ ماشین را گرفتم، پشت فرمان نشستم و با بیشترین سرعت ممکن رانندگی کردم.
وقتی به خانه رسیدم، ساعت ۷:۴۵ بود.
احساس عجیبی داشتم؛ نه می‌توانستم گریه کنم و نه فریاد بزنم. انگار تمام احساساتم در جایی از وجودم یخ زده بودند.
بدتر از همه این بود که مردی که تصور می‌کردم می‌تواند نجاتم دهد، همان کسی بود که قلبم را شکست.
در همان لحظه فهمیدم که این ازدواج اجباری برای من به پایان رسیده است.
لباس‌هایم را عوض کردم و به حمام رفتم. با اینکه کمی قبل‌تر هم دوش گرفته بودم، اما احساس می‌کردم به آب نیاز دارم؛ شاید برای شستن دردهایی که روی قلبم سنگینی می‌کردند.
مدتی زیر آب ایستادم و بعد از حمام بیرون آمدم. لباس‌های راحتی پوشیدم، روتین همیشگی مراقبت از پوستم را انجام دادم و موهایم را خشک کردم.
سعی داشتم خودم را مشغول نگه دارم تا به اتفاقات آن شب فکر نکنم.
در نهایت به اتاق کارم رفتم، پشت میز نشستم و یکی از پرونده‌ها را باز کردم.
شاید غرق شدن در کار تنها راه فرار از درد آن شب بود.
شرایط پارت بعد :
۳۲ لایک
۲۷ کامنت
۱۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۰)

بانو فالو بشه حتما 🌕✨ @ayla_1385

« ازدواج به اجبار »Part 13ویو جونگ‌کوک : بعد از اینکه لیانا ...

«ازدواج به اجبار»Part 11ویوی فردا صبح:جونگ‌کوک رأس ساعت چهار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط