{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

« ازدواج به اجبار »

« ازدواج به اجبار »
Part 13


ویو جونگ‌کوک :
بعد از اینکه لیانا به اتاقش رفت، به آشپزخانه رفتم و یک لیوان آب نوشیدم. اما چیزی ذهنم را درگیر کرده بود؛ چرا هیچ‌کدام از خدمتکارها در عمارت نبودند؟
برای همین با سلوین، یکی از قابل‌اعتمادترین خدمتکارهایم، تماس گرفتم. او توضیح داد که لیانا به همه مرخصی داده است. با شنیدن این حرف نفس راحتی کشیدم؛ برای لحظه‌ای فکر کرده بودم به من خیانت کرده‌اند.
بعد از قطع تماس به اتاقم رفتم و دوش گرفتم. وقتی بیرون آمدم، کت‌وشلوار مشکی موردعلاقه‌ام را پوشیدم و کفش‌های چرمی براقم را به پا کردم. سپس به سمت کلکسیون عطرهایم رفتم و عطر گران‌قیمت و همیشگی‌ام را روی لباس و گردنم اسپری کردم. موهایم را مرتب شانه زدم و به طبقه پایین رفتم تا منتظر لیانا بمانم.
حدود ده دقیقه بعد، لیانا از پله‌ها پایین آمد و با دیدنش برای چند لحظه در جایشان خشک شدم. فوق‌العاده زیبا به نظر می‌رسید.
لیانا با لبخند گفت:
لیانا : آقای جئون، تا حالا دختر خوشگل ندیدی؟
لبخندی زدم و جواب دادم:
جونگ کوک : به زیبایی شما؟ هرگز.
او چشمانش را ریز کرد و گفت:
لیانا : بسه دیگه، بیا بریم که دیر می‌شه.
جونگ کوک : باشه، بریم.
وقتی به محل مراسم رسیدیم، هم‌زمان از ماشین پیاده شدیم. لیانا بازویش را دور دستم حلقه کرد و همراه هم وارد سالن شدیم.
اما به محض ورود، سانی با لباسی بسیار باز و جلب‌توجه‌کننده به سمت ما آمد.
سانی : سلام کوکی جونم!
اخمی کردم و گفتم:
جونگ کوک : سانی، هزار بار گفتم این‌طوری صدام نکن.
او خندید.
سانی : ای بابا، کوکی جونم! ... اوه، سلام لیانا.
لیانا با سردی جواب داد:
لیانا : سلام. جئون، بیا بریم یه جایی بشینیم.
جونگ کوک : باشه.
با هم به گوشه‌ای از سالن رفتیم و نشستیم. اما هرچه بیشتر اطراف را نگاه می‌کردم، بیشتر احساس می‌کردم چیزی درست نیست. سالن تقریباً خالی بود؛ فقط چند بادیگارد در اطراف دیده می‌شدند.
لیانا از جایش بلند شد و گفت:
لیانا : جونگ‌کوک، من می‌رم سرویس بهداشتی.
جونگ کوک : باشه.

ویو لیانا :
وقتی از سرویس بهداشتی برگشتم، صحنه‌ای دیدم که انگار تمام دنیایم را روی سرم خراب کرد.
جونگ‌کوک و سانی در یک بوسه عمیق غرق شده بودند.
نمی‌دانستم چرا، اما قلبم درد گرفت. منی که هیچ‌وقت بابت چنین چیزهایی ناراحت نمی‌شدم، حالا احساس می‌کردم چیزی درون سینه‌ام شکسته است.
بدون اینکه بتوانم خودم را کنترل کنم، به سمتشان رفتم. موهای سانی را مشت کردم و محکم کشیدم، طوری که روی زمین افتاد. بعد پاشنه کفشم را روی دستش فشار دادم.
اما آن دختر دیوانه، به جای فریاد کشیدن، با صدای بلند می‌خندید.
جونگ‌کوک با عجله جلو آمد تا مرا از او جدا کند، اما قبل از اینکه بتواند کاری انجام دهد، سیلی محکمی به صورتش زدم.
سپس بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم، از آن مراسم لعنتی بیرون زدم.
البته... حالا که فکر می‌کنم، اصلاً مراسمی در کار نبود؛ بیشتر شبیه یک نقشه از پیش طراحی‌شده بود.
بیرون ساختمان، سوئیچ ماشینم را از یکی از بادیگاردها گرفتم و مستقیم به خانه رفتم.
خانه‌ای که متعلق به جونگ کوک بود...
نه خانه پدرم

شرایط پارت بعدی :
۳۲ لایک
۲۷ کامنت
۸ بازنشر

بانو ها به نظرتون پایانش خوش باشه یا غمگین ؟
دیدگاه ها (۳۱)

بانو فالو بشه حتما 🌕✨ @ayla_1385

« ازدواج به اجبار »Part 12 ویوی لیانا : بدون اینکه از جونگ‌ک...

«ازدواج به اجبار»Part 11ویوی فردا صبح:جونگ‌کوک رأس ساعت چهار...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط