عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت⁴
چشمم افتاد به پرونده و کاغذ هایی که روی میزش بود.
کنجکاوانه به سمتمون رفتم،یکی از پرونده ها رو برداشتم و بازش کردم.
جئون جونگ کوک 27 ساله،فارغ التحصیل از دانشگاه پزشکی ملی سئول.
دانشگاه پزشکی؟..
چرا یه پزشک باید بادیگارد بشه؟
یهو با یه صدا سریع پرونده رو گذاشتم سر جاش.
جونگ کوک فقط یه شلوار پاش بود و داشت با حوله موهای خیسش رو خشک میکرد.
چشمام روی بدنش قفل شدن و برای چند ثانیه خشکم زد.
قطره های آب روی تنش لیز میخوردن.
روی بدنش پر از جای تیر و زخم بود.
سرمو تکون دادم تا به خودم بیام.
جونگ کوک تا چشمش افتاد به من مات نگاهم کرد و گفت:چیزی شده؟
لب زدم:ام..من میخواستم باهات حرف بزنم
به سمتم قدم برداشت و گفت:میشنوم
توی یه قدمیم ایستاد و منتظر نگاهم کرد.
لبخند فیکی زدم و با دستپاچگی گفتم:امم..خوب،نظرت چیه اول لباستو بپوشی؟
سرشو تکون داد،زیر لب خندید و به سمت کمد لباساش رفت.
روی کاناپه نشستم و نفس عمیقی کشیدم تا ضربان قلبم کنترل بشه.
یه تیشرت مشکی پوشیده و روبه روم نشست و گفت:بفرمایید
موهامو زدم پشت گوشم و گفتم:درمورد شرکت پدرم،خب پدرم چند درصد از سهام اون شرکتو داشت؟
کمی مکث کرد و گفت:هفتاد درصد
چشمام گرد شد..
هفتاد درصد؟
با تعجب گفتم:خب..امکان داره بخوان اون سهامو بین خودشون تقسیم کنن؟
سرشو تکون داد و گفت:بله،مخصوصاً الان که فکر میکنن شما به خاطر فراموشی نمیتونید شرکت رو اداره کنید
یه صدایی توی وجودم میگه نباید بزارم این اتفاق بیوفته..
بلند شدم و گفتم:فردا کی میریم شرکت؟
اونم بلند شد و جواب داد:صبح،ساعت هشت یا نه
سرمو تکون دادم و گفتم:باشه
داشتم به سمت در میرفتم که گفت:یه لحظه
برگشتم و منتظر نگاهش کردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت⁴
چشمم افتاد به پرونده و کاغذ هایی که روی میزش بود.
کنجکاوانه به سمتمون رفتم،یکی از پرونده ها رو برداشتم و بازش کردم.
جئون جونگ کوک 27 ساله،فارغ التحصیل از دانشگاه پزشکی ملی سئول.
دانشگاه پزشکی؟..
چرا یه پزشک باید بادیگارد بشه؟
یهو با یه صدا سریع پرونده رو گذاشتم سر جاش.
جونگ کوک فقط یه شلوار پاش بود و داشت با حوله موهای خیسش رو خشک میکرد.
چشمام روی بدنش قفل شدن و برای چند ثانیه خشکم زد.
قطره های آب روی تنش لیز میخوردن.
روی بدنش پر از جای تیر و زخم بود.
سرمو تکون دادم تا به خودم بیام.
جونگ کوک تا چشمش افتاد به من مات نگاهم کرد و گفت:چیزی شده؟
لب زدم:ام..من میخواستم باهات حرف بزنم
به سمتم قدم برداشت و گفت:میشنوم
توی یه قدمیم ایستاد و منتظر نگاهم کرد.
لبخند فیکی زدم و با دستپاچگی گفتم:امم..خوب،نظرت چیه اول لباستو بپوشی؟
سرشو تکون داد،زیر لب خندید و به سمت کمد لباساش رفت.
روی کاناپه نشستم و نفس عمیقی کشیدم تا ضربان قلبم کنترل بشه.
یه تیشرت مشکی پوشیده و روبه روم نشست و گفت:بفرمایید
موهامو زدم پشت گوشم و گفتم:درمورد شرکت پدرم،خب پدرم چند درصد از سهام اون شرکتو داشت؟
کمی مکث کرد و گفت:هفتاد درصد
چشمام گرد شد..
هفتاد درصد؟
با تعجب گفتم:خب..امکان داره بخوان اون سهامو بین خودشون تقسیم کنن؟
سرشو تکون داد و گفت:بله،مخصوصاً الان که فکر میکنن شما به خاطر فراموشی نمیتونید شرکت رو اداره کنید
یه صدایی توی وجودم میگه نباید بزارم این اتفاق بیوفته..
بلند شدم و گفتم:فردا کی میریم شرکت؟
اونم بلند شد و جواب داد:صبح،ساعت هشت یا نه
سرمو تکون دادم و گفتم:باشه
داشتم به سمت در میرفتم که گفت:یه لحظه
برگشتم و منتظر نگاهش کردم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۸.۱k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط