عشقونفرت
╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت⁵
داشتم به سمت در میرفتم که گفت:یه لحظه
برگشتم و منتظر نگاهش کردم.
گفت:خانم لی..فردا فقط یه بازدید ساده نیست
اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست و گفتم:منم برای گردش نمیرم
چند قدم بهم نزدیکتر شد.
فاصلهمون دوباره کم شد،اما این بار خبری از دستپاچگی نبود.
آهسته گفت:اونا دنبال اولین اشتباهتن،فقط یه لغزش کوچیک کافیه تا ثابت کنن حالت مناسب مدیریت نیست
لبمو گاز گرفتم.
پس نباید اشتباه کنم.
نگاهش روی صورتم ثابت موند،انگار دنبال چیزی میگشت..
یه چیزی مثل ضعف و ترس.
اما من حتی اگه چیزی هم حس میکردم،نمیذاشتم ببینه.
گفت:امشب باید آمادهت کنم
متعجب پرسیدم:آماده؟
سمت میزش رفت،چند تا پوشه برداشت و آورد،داد دستم و گفت:هیئت مدیره،اسامی، سمتها،نقطه ضعفهاشون،اینکه کی بیشتر طمع داره،کی فقط دنبال قدرته،کی از پدرت حساب میبرد
اسم پدرم که اومد،قلبم یه لحظه فشرده شد.
هنوز هیچ تصویری ازش تو ذهنم نبود..فقط یه خلأ.
آروم پرسیدم:تو از کِی کنار پدرم بودی؟
چند ثانیه سکوت کرد،اون سکوت کوتاه، بیشتر از هر جوابی حرف داشت.
جواب داد:سه سال
چرا یه پزشک باید سه سال بادیگارد یه شرکت باشه؟
نگاهش یخ زد.
سکوت بینمون سنگین شد.
بعد آرومتر گفت:فردا هر چی شد،از کنارم دور نمیشی،حتی یه قدم
من که بچه نیستم..
چیزی که توی ذهنم بود رو به زبون نیاوردم و گفتم:باشه،پس فردا نشون میدم صاحب اصلی اون شرکت کیه
نگاهش تغییر کرد.
یه چیزی بین تحسین و نگرانی
به سمت در رفتم،و از اتاق رفتم بیرون.
صدای زنگ ساعت قبل از طلوع کامل آفتاب توی اتاق پیچید...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
╰────────╯
عــشــقونــفــرت⁵
داشتم به سمت در میرفتم که گفت:یه لحظه
برگشتم و منتظر نگاهش کردم.
گفت:خانم لی..فردا فقط یه بازدید ساده نیست
اخم کمرنگی روی پیشونیم نشست و گفتم:منم برای گردش نمیرم
چند قدم بهم نزدیکتر شد.
فاصلهمون دوباره کم شد،اما این بار خبری از دستپاچگی نبود.
آهسته گفت:اونا دنبال اولین اشتباهتن،فقط یه لغزش کوچیک کافیه تا ثابت کنن حالت مناسب مدیریت نیست
لبمو گاز گرفتم.
پس نباید اشتباه کنم.
نگاهش روی صورتم ثابت موند،انگار دنبال چیزی میگشت..
یه چیزی مثل ضعف و ترس.
اما من حتی اگه چیزی هم حس میکردم،نمیذاشتم ببینه.
گفت:امشب باید آمادهت کنم
متعجب پرسیدم:آماده؟
سمت میزش رفت،چند تا پوشه برداشت و آورد،داد دستم و گفت:هیئت مدیره،اسامی، سمتها،نقطه ضعفهاشون،اینکه کی بیشتر طمع داره،کی فقط دنبال قدرته،کی از پدرت حساب میبرد
اسم پدرم که اومد،قلبم یه لحظه فشرده شد.
هنوز هیچ تصویری ازش تو ذهنم نبود..فقط یه خلأ.
آروم پرسیدم:تو از کِی کنار پدرم بودی؟
چند ثانیه سکوت کرد،اون سکوت کوتاه، بیشتر از هر جوابی حرف داشت.
جواب داد:سه سال
چرا یه پزشک باید سه سال بادیگارد یه شرکت باشه؟
نگاهش یخ زد.
سکوت بینمون سنگین شد.
بعد آرومتر گفت:فردا هر چی شد،از کنارم دور نمیشی،حتی یه قدم
من که بچه نیستم..
چیزی که توی ذهنم بود رو به زبون نیاوردم و گفتم:باشه،پس فردا نشون میدم صاحب اصلی اون شرکت کیه
نگاهش تغییر کرد.
یه چیزی بین تحسین و نگرانی
به سمت در رفتم،و از اتاق رفتم بیرون.
صدای زنگ ساعت قبل از طلوع کامل آفتاب توی اتاق پیچید...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱۶.۸k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط