{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشقونفرت

‌╭────────╮
𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
‌╰────────╯
عــشــق‌و‌نــفــرت⁶
صدای زنگ ساعت قبل از طلوع کامل آفتاب توی اتاق پیچید.
چشم‌هامو باز کردم،چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد امروز چه روزیه.
شرکت..
یه لباس رسمی مشکی همراه کفش YSL پوشیدم.
و موهامو شونه کردم.
(کفش،لباس و مو اسلاید های بعد)
وقتی از اتاق بیرون اومدم،جونگ کوک همون‌جا منتظر ایستاده بود.
با کت و شلوار تیره،جدی‌تر از همیشه.
چشم‌هاش یه لحظه روی من مکث کرد.
خیلی کوتاه گفت:آماده‌ای؟
سرمو تکون دادم و گفتم:اره..
ساختمان بلند و شیشه‌ای شرکت مثل یه غول سرد و بی‌احساس مقابلم قد کشیده بود.
تابلوی بزرگ LB Group بالای ورودی می‌درخشید.
نفس عمیقی کشیدم و با قدم‌های محکم وارد لابی شدم.
کارمندها یکی‌یکی سر برمی‌گردوندن.
زمزمه‌ها شروع شد.
_دختر آقای رعیس؟..
_گفته بودن حافظه‌شو از دست داده
همه با دیدن من سلام میدادن و تعظیم می کردن.
با جونگ‌کوک وارد آسانسور شدیم.
و بعد سکوت سنگینی بینمون ایجاد شد.
سکوتی که آغشته به ترس و استرس بود.
توی اتاق بزرگ کنفرانس یه میز بلند چوبی بود.
و چند تا مرد کت‌وشلواری که همزمان نگاهم کردن.
یکی از مردها حدوداً پنجاه ساله‌ش بود و موهاش جو گندمی بود.
لبخند مصنوعی زد و گفت:خانم لی،خوشحالیم که حالتون بهتره
نشستم،جونگ‌کوک یه قدم پشت سرم ایستاد.
آروم گفتم:مستقیم بریم سر اصل مطلب
چند نفر نگاه رد و بدل کردن.
همون مرد گفت:با توجه به شرایط اخیر..ما نگران آینده شرکت هستیم،برای همین پیشنهاد دادیم بخشی از سهام..
حرفشو قطع کردم و...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#عشق_و_نفرت#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۲۹)

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

شب تولدم پارت 17ویو جونگ: داشتم حرف میزدم که با قرار گرفتن ل...

‌╭────────╮ 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞 ‌╰────────╯عــشــق‌و‌نــف...

بانوی من Part:2درخواستیجونگ کوک همون‌طور که دفتر کار ا.ت رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط