{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دست برداشته ام از خیال

دست برداشته ام از خیال
پا پس کشیدم از خودم
هرچه هستم را بیش از توانم کشیده ام
زورم به وزنِ این درد ها نمی رسد
سنگین شده اند روی پلک هایم
کاش نامش دیوانگی بود
یا حتی مُردن
نه حال افسرده گی ست ،نه سرنوشت
ونه مفهموم لیاقت
نامش زندگی ست
زندگی تاوانی بود که بارها خودم را به آن
بخشیده ام
آن قدر تهوع آور ،که با هر نفسم
آن را بالا می‌آورم
اصلا شاید اسمش خستگی ست
خسته شدن!
بله خسته ام
باید قلم بردارم از خودم یک سرنوشت
تازه بنویسم
پر از نقطه های پایان
با فاصله های ممتد
وجاهای خالی پر نشده از آرزوهایی
که بشود نداشتن شان را گردن جوانی ام بیاندازم
تا شاید
برای لحظه ای باور شود آنچه زیسته ام
نامش زندگی بود....
دیدگاه ها (۰)

🌷 بیوگرافی دختری که بلوبری دوست داره 🌷من ..…..... هستم؛ دختر...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶⓿_بخش اول_شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را ...

پروانه جان

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۹: سکوتِ رضایتاتاق ولیعهد در آرامشی غریب ...

لونا و ويليام

مرد بی رحم

پارت: 17 (بخش2) **زاویه دید: زین**ساعت چهار عصر. سالنِ بایگا...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁰پیش‌ از آنکه‌ دانه‌ای‌ جوانه‌ بزند و‌ به‌ نور...

رمان انتقام ازدواج کامل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط