فیک رنگ های درد
فیک رنگ های درد
پارت ²²
ا.ت:تهیونگ من باید برم
تهیونگ:چرا چون گفتم میخوام اذیتت کنم داری میری موش کوچولو؟[نیشخند]
ا.ت:خواهرم فقط ۱۴ سالشه پدرو مادرم رفتن مهمونی و اون تو خونه تنها مونده و میترسه ازم خواست که برم پیشش و اینکه من هیچوقت به خاطر این ازت فرار نمیکنم
تهیونگ:باشه میتونی بری موش کوچولو
ا.ت:فعلا خداحافظ
تهیونگ:خداحافظ
------
ا.ت:از خونه ی تهیونگ زدم بیرون و خوراکی و غذا گرفتم سوار ماشینم شدم و به سمت خونه حرکت کردم وقتی رسیدم پیاده شدم چون خودم از قبل کلید داشتم وارد خونه شدم یجی داشت فیلم میدید
ا.ت:سلام
یجی:سلام آبجی، خیلی وقته ندیدمت
ا.ت:آره از آخرین باری که همدیگر و دیدیم دو ماه گذشته
یجی:من دارم فیلم ترسناک میبینم میخوای باهم ببینیم
ا.ت:میام خوراکی و غذا هم که گرفتم
ا.ت و یجی داشتن با هم فیلم ترسناک نگاه میکردند که یهو پدر مادر شون اومدن
مادر و پدر ا.ت:سلام دخترم خیلی خوش اومدی
ا.ت:سلام ممنون،خب حالا که شما اومدین وقتشه من برم
مامان ا.ت:کجا دخترم تازه اومدی خیلی وقته که ندیدمت دلم برات تنگ شده حالا که اومدی یه چند روز هم بمون بعد برو
یجی:آره آبجی بمون هفته ی دیگه هم تولدته با هم جشن میگیریم
ا.ت:...باشه میمونم ولی من الان خیلی خوابم میاد میتونم برم بخوابم
مامان ا.ت:آره دخترم برو بخواب
ا.ت:خب شب همگی بخیر
پدرو مادر ا.ت و یجی:شب توام بخیر
[ا.ت رفت و خوابید]
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جونگ_کوک
#اسمات
پارت ²²
ا.ت:تهیونگ من باید برم
تهیونگ:چرا چون گفتم میخوام اذیتت کنم داری میری موش کوچولو؟[نیشخند]
ا.ت:خواهرم فقط ۱۴ سالشه پدرو مادرم رفتن مهمونی و اون تو خونه تنها مونده و میترسه ازم خواست که برم پیشش و اینکه من هیچوقت به خاطر این ازت فرار نمیکنم
تهیونگ:باشه میتونی بری موش کوچولو
ا.ت:فعلا خداحافظ
تهیونگ:خداحافظ
------
ا.ت:از خونه ی تهیونگ زدم بیرون و خوراکی و غذا گرفتم سوار ماشینم شدم و به سمت خونه حرکت کردم وقتی رسیدم پیاده شدم چون خودم از قبل کلید داشتم وارد خونه شدم یجی داشت فیلم میدید
ا.ت:سلام
یجی:سلام آبجی، خیلی وقته ندیدمت
ا.ت:آره از آخرین باری که همدیگر و دیدیم دو ماه گذشته
یجی:من دارم فیلم ترسناک میبینم میخوای باهم ببینیم
ا.ت:میام خوراکی و غذا هم که گرفتم
ا.ت و یجی داشتن با هم فیلم ترسناک نگاه میکردند که یهو پدر مادر شون اومدن
مادر و پدر ا.ت:سلام دخترم خیلی خوش اومدی
ا.ت:سلام ممنون،خب حالا که شما اومدین وقتشه من برم
مامان ا.ت:کجا دخترم تازه اومدی خیلی وقته که ندیدمت دلم برات تنگ شده حالا که اومدی یه چند روز هم بمون بعد برو
یجی:آره آبجی بمون هفته ی دیگه هم تولدته با هم جشن میگیریم
ا.ت:...باشه میمونم ولی من الان خیلی خوابم میاد میتونم برم بخوابم
مامان ا.ت:آره دخترم برو بخواب
ا.ت:خب شب همگی بخیر
پدرو مادر ا.ت و یجی:شب توام بخیر
[ا.ت رفت و خوابید]
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_جونگ_کوک
#اسمات
- ۱۱.۹k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط