Name of the novel your drunken eyes

Name of the novel: your drunken eyes
#part_10
شوگا: اههه لعنت بهش
نامجون: چی شده؟
شوگا: پیداش نمیکنم (داد)
ویو لیا
من اصلا از اون موقع که یه گلوله توی گلدون خالی شد هیچی یادم نمیاد اصلا هم از ا.ت خبری ندارم
تصمیم گرفتم که بهش یه زنگی بزنم و احوالشو بپرسم
(چند دقیقه بعد)
لیا: اههه چرا جواب نمیده
چندبار پشت سر هم بهش زنگ زدم ولی بازم جواب نداد
لیا: ن... کنه برادراش بزننش وایی خدایااا چیکار کنم (نگران)
تصمیم گرفتم که ا.ت رو ردیابی کنم
چون تنها کسی که شماره‌ی این خط جدید ا.ت رو داره منم
من و ا.ت باهم خط هامونو عوض کردیم
اما چجوری ردیابی کنم؟
یهو یه فکری احمقانه به سرم زد

لیا: الو سلام
...: الو شما؟
لیا: ام.. لیا
...: لیا تویی؟؟
لیا: اممم خب چیزه..
...: چته لیا؟ بعد سال ها الان داری به من زنگ میزنی؟
وقتی که ولم کردی و رفتی و دیگه هم برنگشتی؟
تا فهمیدی که بهت وابسته شدم ولم کردی. الانم حتما یه کاری داری که زنگ زدی به من
تازه فهمیدی جیمینی هم وجود داره؟
لیا با گریه گفت
لیا: من برای تک تک حرفات دلیل دارم
جیمین: دیگه همه چی بین ما تموم شده
لیا: من..
جیمین: تو؟
لیا: من دوست دارم
جیمین: هه ت...(نزاشت حرفشو کامل کنه)
لیا: من واقعا دوست داشتم و همین الانم دارم (گریه) من بخاطر پدرم که خیلی سخت گیره از تو جدا شدم چندین بار فرار کردم.... (تمام قضیه رو تعریف کرد براش) الان میتونی که برام ا.ت رو ردیابی کنی؟ لطفا
جیمین: اول حرفت چی گفتی
لیا: منظورت؟
جیمین؟ اولین جمله
لیا که همه چیو فهمیده بود گفت
لیا: دوست دارم
جیمین: خیلی وقت بود که این جمله رو نشنیده بودم واقعا دلم برای این جمله تنگ شده بود.
منم دوست دارم (بغض)
لیا: و... واقعا؟؟
جیمین: دیوونه تو فکر کردی من تو رو فراموش کردم؟(داد و گریه)
لیا هم گریه میکرد
جیمین: شماره دوستت رو بفرست
لیا: فرستادم
(20دقیقه بعد)
گوشی لیا زنگ میخوره
لیا: الو عشقم
جیمین:(تو شک)
لیا: الو جیمین
جیمین ها.. ا... اها چیزه دوستت خطش خاموشه
لیا: وایی خدایااا چیکار کنم الان
جیمین: حتما الان رفته استراحت کنه نگران نباش بیب
لیا: بیب؟
جیمین: بله

ویو ا.ت
کوک منو بغل کرد و برد روی سنگ صافی که لب پرت گاه بود گذاشت
ا.ت: م.. من میترسم الان میوفتم(داد و گریه)
کوک: اینجا همون جاییه که مادر بهش تجاوز شد و بعد پرت شد پایین حتی جنازشم پیدا نشد (اخرشو با داد گفت)
ا.ت: خو ا... الان من چ.. چرا اینجام (ترس)
کوک: میخوا اون بلایی که سر مادرم اومد سر تو هم بیاد
ا.ت: م... م.. منظورت چ. چیه(گریه و ترس) میخوای منو ازینجا بندازی پایین؟(گریع)
کوک: نگران نباش من تورو نمیکشم
ا.ت: پس چرا منو اوردی اینجا؟
کوک: بنظرت؟
ا.ت که میدونست که قراره چه بلایی سرش بیاد گفت
ا.ت: م.. من هنوز خیلی سنم کمه(گریه)
کوک: توهم باید مثل مادرم درد بکشی تازه

لایک 30
دیدگاه ها (۴۹)

دوستمه فیکاش خیلی خوبهحتما بخونید یهنییی اگه نخونی ضرر کردین...

خب خب دوستان چون حمایتا کمه به احتمال 51٪ دیگه رمان رو ادامه...

Name of the novel: your drunken eyes#part_9ا.ت: ت.. تو داری ...

Name of the novel: your drunken eyes#part_5رفتیم چمدونا رو ا...

love Between the Tides³⁷ا/ت: برای دوست دخترت خریدی؟ تهیونگ: ...

love Between the Tides²⁹م: تو خونه ی ما براش نامه نوشته بودی...

love Between the Tides²⁵چند دقیقه بعدم: چیکار میکنی؟ ا/ت: هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط