{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 7

part 7

نیم ساعت گذشته بود،پسرا هنوزم همون‌طور بالای سر آلینا بودن.

نامجون«دیگه داره نزدیک پنج ساعت میشه که اینجاست باید کم کم بهوش بیاد»

جین«من که فکر کنم آخه خیلی عمیق خوابیده»

جونگکوک«ولی جدا از همه ای این اتفاقا قیافش خیلی معصومه ،مگه نه؟»

تهیونگ« آره چهرش خیلی دلنشینه»

جیمین«یه آرامش خاصی داره»

تو همین حین آلینا دستاشو روی پتو تکون داد و جابه جا شد.

جیهوپ«تکون خورد»

یونگی«اره چیزی نیست خوابش سبکتر شده فقط»

یونگی درست میگفت اولش فقط خوابش سبک شد اما یکم بعد پلکاشم لرزید و یکم از هم فاصله گرفتن اما به خاطر نور اتاق مجبور شد دوباره ببنده چشماش رو ولی بعد از اینکه عادت کرد به نور و چند بار پلک زد کاملا چشماش رو باز کرد.

جین«اوه..بیدار شد»

نامجون«پسرا یادتون باشه که آروم رفتار کنید»

آلینا اولین چیزی که دید سقف اتاق بود بعدش سرشو چرخوند تا محیط رو بشناسه و در آخر وقتی چهره هفت مرد غریبه که بالا سرش وایساده بودن رو دید رنگش پرید بدنش دوباره شروع کرد به لرزیدن و پتو رو محکم چنگ زد،جونگکوک که متوجه ترسش شد با صدای آرومی گفت:

جونگکوک«هی...کوچولو آروم باش نترس»

آلینا که با حرف جونگکوک مضطرب تر شد خواست بلند شه،نیم خیز شد و وقتی میخواست با دستش خودش رو بکشه بالا دست زخمیش درد گرفت.

& آخ

جین« آروم تر دستت زخمیه....اجازه بده کمکت کنم دوباره دراز بکشی»

جین آروم به آلینا نزدیک شد و خواست بخوابونتش که آلینا ازش فاصله گرفت و خودش رو به گوشه ی تخت رسوند.

&دست نزن

نامجون«خیلی خوب باشه نزدیک نمیایم....جین بیا این طرف»

&شما ها ک...

آلینا میخواست بپرسه که پسرا کین اما یهو توی ذهنش عکسای خانوادگی قدیمی، اخبار تلوزیون،عکس توی راه پله و در آخر اسم گروه BTS اومد توی ذهنش و حالت صورتش فورا عوض شد.

&شما.... بی تی اس ....هستین؟

جیمین« عا... آره»

نامجون«و...برادرای تو»

&من...من کجام؟

یونگی«دیشب بعد از بیمارستان حالت خوب نبود آوردیمت خونه ی خودمون»

آلینا با یاد آوری طوفان و اتفاقاتی که توی اون خونه افتاد یه طوری شد.

&د..دیشب چی شد؟ من چیزی یادم نمیاد چطوری از اونجا اومدم بیرون.

جیهوپ سعی کرد با یه لحن آرومی جوابش رو بده که مضطرب نشه.

جیهوپ«مامان بهمون گفت که تو خونه تنها موندی و چه اتفاقی افتاده ما هم نگران شدیم و اومدیم اونجا وقتی رسیدیم دیدیم بیهوشی واسه ی همین بردیمت بیمارستان و از اونجا هم اومدیم خونه.

&شما...نگران من شدین؟

جونگکوک« آره»

&چرا؟

تهیونگ«برای چی این سوال رو میپرسی؟»

&چرا باید نگران من بشین خوب

نامجون«خب چونکه تو توی اون خونه وسط رعد و برق تنها بیهوش شده بودی و زخمی هم بودی هر کس دیگه ای بود نگران میشد»

&م.. ممنون

جیمین«برای چی؟»

& واسه اینکه نگرانم شدین

تهیونگ«این چه حرفیه اینکه تشکر نمیخواد»

& اما من فکر میکردم دوستم ندارین

پسرا با این جمله شکه شدن و برگشتن سمت آلنیا.

یونگی«چرا....چرا باید همچین فکری بکنی»

& آخه شما هیچ وقت به دیدن من نمی اومدین منم فکر میکردم حتما دوستم ندارین.

این حرف روی دل همه سنگینی کرد،درسته انتظار یه همچین حرف و واکنشی رو داشتن اما شنیدنش اونم اینقدر مستقیم از آلینا براشون قابل تحمل نبود.

چند لحظه سکوت بود و هیچ کس حرفی نزد آخر سر جیهوپ سکوت رو شکست و سعی کرد طوری جوابش رو بده که به احساساتش آسیبی نزنه پس گفت:

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

خوشگلای من واقعا شرمندم که پارت نزاشتم این دو روز خیلی شلوغ ...

part 6ساعت نزدیکای سه بامداد بود،خستگی روی همه اثر گذاشته بو...

part 5جونگکوک همون طور که آلینا تو بغلش خواب بود از اتاق خار...

فقط اونجا که اون رقصِ ممنوعه رو جلوی یونگی رفففف عرررررر#بی_...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط