گاهی
گاهی
شب ها می پرم از خواب
خودم را می بینم
که سال هاست چیزی نمی گوید
و خیره شده است به تاریکی
دست می گذارم روی شانه اش
قاب عکسی را نشانم می دهد
که خنده ی کودکی
پشت شیشه اش گیر کرده است
گاهی
شب ها خیره می شوم به تاریکی
و خودم را می بینم
که سال هاست
چیزی نمی گوید...
شب ها می پرم از خواب
خودم را می بینم
که سال هاست چیزی نمی گوید
و خیره شده است به تاریکی
دست می گذارم روی شانه اش
قاب عکسی را نشانم می دهد
که خنده ی کودکی
پشت شیشه اش گیر کرده است
گاهی
شب ها خیره می شوم به تاریکی
و خودم را می بینم
که سال هاست
چیزی نمی گوید...
- ۱.۷k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط