دلش میخواست بگه دروغ گفت اون یک دروغ بیشتر نیست همه زنا ا

دلش میخواست بگه دروغ گفت اون یک دروغ بیشتر نیست همه زنا اینجوری بودن یا دیشب در رستوران همه را تعریف کند ولی همچنین سرش را پایین انداخت و آروم گفت : مهم نیست
جیمین آروم گفت : نگاهم کن ..
میون‌شی باز هم تکرار کرد : مگه مهمه
میون‌شی از زیر دست جیمین کتاب را بیرون کشید ولی باز هم از میان دست هایش کشیده شد و میون‌شی با غیض چشم به جیمین دوخت .. عصبی شد ولی سعی در خونسردی نگاهش کرد ..
جیمین خبیثانه برای عوض کردن جو گفت: دیدی نگاه کردی ..
میون‌شی ؛ میخواهم درس بخونم میشه ؟
دیدگاه ها (۲)

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۱۰۴ (。☬⁠。⁠)⁩جیم...

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۱۰۵ (。☬⁠。⁠)⁩با...

。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۱۰۳ (。☬⁠。⁠)⁩چانمی...

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۱۰۲ (。☬⁠。⁠)⁩هوا...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۹۹ جیمین : اینجا چه خبره ... تهیونگ...

میون‌شی در بشقاب ای کمی از کیمچی را ریخت سپس کمی را ازش در خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط