"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۳
چند دقیقه بعد درحالی که به بیرون از پنجره نگاه میکرد در باز شدو پدرش توی دید قرار گرفت.
پدرش به سمت دیار اومد و گفت:کوفتگی بدنش بخاطر دارویی هست که بهش تزریق شده...دکترش گفت جای نگرانی نیست.
مادرش خوشحال شد و گفت:خب خوبه..منم به دوهی گفتم بیاد اینجا..
دیار فورا به مادرش نگاه کرد...
چشماش پر از تعجب و عصبانیت بود.
آخه دوهی چیکار میتونه بکنه؟چرا اصن باید بیاد؟...
کاش زودتر بهشون میگفت که نمیخواد اون از بیماریش بدونه.
هوفی کشید و سعی کرد عصبانیتشو کنترل کنه...بغضی که تو گلوش گیر کرده بود رو به سختی قورت داد.
دلش میخواست از اینجا بره و کمی تنها باشه...
ولی فعلا نمیشد.
پدرش انگار تازه متوجه شد و به سرعت به دیار گفت:حتما خیلی گرسنه ای..من میرم یه چیزی برات بگیرم..
مادرش به تندی گفت:نه نه نیازی نیست..من به دوهی گفتم برامون غذا بخره
دیار خیلی تلاش کرد آروم باشه..
احساس میکرد خیلی تحت فشار بود و از دیدن خواهرش متنفر بود.
به سختی تلاش کرد دستش رو تکون بده.
بدنش به شدت کوفته بود...
دستشو رو تخت گذاشت و خودشو بالا کشید.
مادرش با دیدنش جا خورد و به سرعت به سمتش اومد...
از زیر دستاش گرفت و بلندش کرد.
دیار بالاخره تونست تو جاش بشینه و از این بابت کمی خوشحال شد.
مادرش کمک کرد به پشت تکیه بده و سپس گفت:بشین دختر..آخه کجا میخوای بری؟..استراحت کن
دیار به سرعت پتو رو از روی پاهاش کنار زد...
پاهاش رو به زمین رسوند و سعی کرد روشون بلند شه...
اما به محض اینکه روی پاهاش موند و از جاش بلند شد روی زمین سقوط کرد...
پدرومادرش به سرعت گرفتنشو با نگرانی سرزنشش کردن.
پدرش اونو رو تخت نشوند و گفت:دخترم فعلا بدنت ضعیفه...خطرناکه که به تنهایی بخوای راه بری...باید چند روز استراحت کنی..
دیار مجبورا رو تخت دراز کشید ولی به پشتش تکیه داد.
چند دقیقه بعد در اتاق با سریع ترین حالت باز شدو جینا وارد اتاق شد.
جینا:سلاممم
کلی خرت و پرت وسیله دستش بود...
و پشت سرش دوهی وارد شد..
مادرش با خوشحالی جینارو بغل کردو گفت:خوش اومدی
جینا به سرعت به سمت دیار اومد و تو بغلش روی تخت نشست،دیار سرشو نوازش کرد و سعی کرد حواسش رو پرت کنه.
شاید یکم بتونه تحمل کنه و این زمان رو بگذرونه.
دوهی بعد از اینکه با پدرومادرش احوال پرسی کرد به سمت دیار اومد...
رو صندلی که اونجا قرار داشت نشست.
صدایی از گلوش خارج شد و سپس گفت:آبجی کوچیکه..باید بیشتر مراقب خودت باشی..غذاهای سالم بخور و بیشتر از این منو مامان بابا رو نگران نکن...
دیار تمام مدت با قیافهای بی تفاوت به جینا نگاه و نوازشش میکرد...
اما با شنیدن حرف آخرش به صورتش نگاه کرد و این حرکت ناگهانی باعث شد دوهی شگفت زده بشه.
دوهی دست به موهای بلوند شدش کشید و گفت:من همیشه خیرتو میخوام..تو جوونی..هیچی نمیفهمی..ناراحت نشو اگه نصیحتت میکنم...
نمیدونست دیگه باید چه واکنشی به این آدم نشون میداد..فقط میدونست نباید اهمیت میداد.
بعد اینکه مادرش غذاهایی که گرفته بودن رو براشون پخش کرد نوبت به دیار رسید.
اما دیار با اینکه گرسنه بود ولی قبولش نکرد.
مادرش با تعجب گفت:منظورت چیه؟..زود باش ببینم دیار..ضعیف شدی
دیار نگاه بدی به مادرش انداخت و سعی کرد از تخت پایین بیاد.
مادرش:کلافه غذا رو روی میز گذاشت و گفت:وای..آخرش این دختره لجباز دیوونم میکنه
ویلچری که اونجا بود رو براش آورد تا روش بشینه.
با کمک پدرو مادرش رو ویلچر نشست.
مادرش با صدای معترضانه گفت:خب؟..الان میخوای کجا بری؟..بگو ببرمت
خودکار و کاغذ رو از میز برداشت و شروع کرد به نوشتن.
انگار هر چقدر بیشتر حرکت میکرد کوفتگی بدنش هم کمتر میشد.
بعد اینکه نوشت به مادرش نشون داد«میخوام برم کمی هوا بخورم..شما دنبالن نیاید»
مادرش فورا گفت:نمیشه دیار
دیار با اخم و ناراحتی به مادرش نگاه کرد.
دوهی همونطور که غذا میخورد گفت:انگار نه انگار همین الان نصیحتش کردم..
دیار چشماش رو از روی عصبانیت بست و خودشو کنترل کرد.
مادرش با دیدن جدی بودنش با تردید قبول کرد:برو..ولی زود بیا
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۳
چند دقیقه بعد درحالی که به بیرون از پنجره نگاه میکرد در باز شدو پدرش توی دید قرار گرفت.
پدرش به سمت دیار اومد و گفت:کوفتگی بدنش بخاطر دارویی هست که بهش تزریق شده...دکترش گفت جای نگرانی نیست.
مادرش خوشحال شد و گفت:خب خوبه..منم به دوهی گفتم بیاد اینجا..
دیار فورا به مادرش نگاه کرد...
چشماش پر از تعجب و عصبانیت بود.
آخه دوهی چیکار میتونه بکنه؟چرا اصن باید بیاد؟...
کاش زودتر بهشون میگفت که نمیخواد اون از بیماریش بدونه.
هوفی کشید و سعی کرد عصبانیتشو کنترل کنه...بغضی که تو گلوش گیر کرده بود رو به سختی قورت داد.
دلش میخواست از اینجا بره و کمی تنها باشه...
ولی فعلا نمیشد.
پدرش انگار تازه متوجه شد و به سرعت به دیار گفت:حتما خیلی گرسنه ای..من میرم یه چیزی برات بگیرم..
مادرش به تندی گفت:نه نه نیازی نیست..من به دوهی گفتم برامون غذا بخره
دیار خیلی تلاش کرد آروم باشه..
احساس میکرد خیلی تحت فشار بود و از دیدن خواهرش متنفر بود.
به سختی تلاش کرد دستش رو تکون بده.
بدنش به شدت کوفته بود...
دستشو رو تخت گذاشت و خودشو بالا کشید.
مادرش با دیدنش جا خورد و به سرعت به سمتش اومد...
از زیر دستاش گرفت و بلندش کرد.
دیار بالاخره تونست تو جاش بشینه و از این بابت کمی خوشحال شد.
مادرش کمک کرد به پشت تکیه بده و سپس گفت:بشین دختر..آخه کجا میخوای بری؟..استراحت کن
دیار به سرعت پتو رو از روی پاهاش کنار زد...
پاهاش رو به زمین رسوند و سعی کرد روشون بلند شه...
اما به محض اینکه روی پاهاش موند و از جاش بلند شد روی زمین سقوط کرد...
پدرومادرش به سرعت گرفتنشو با نگرانی سرزنشش کردن.
پدرش اونو رو تخت نشوند و گفت:دخترم فعلا بدنت ضعیفه...خطرناکه که به تنهایی بخوای راه بری...باید چند روز استراحت کنی..
دیار مجبورا رو تخت دراز کشید ولی به پشتش تکیه داد.
چند دقیقه بعد در اتاق با سریع ترین حالت باز شدو جینا وارد اتاق شد.
جینا:سلاممم
کلی خرت و پرت وسیله دستش بود...
و پشت سرش دوهی وارد شد..
مادرش با خوشحالی جینارو بغل کردو گفت:خوش اومدی
جینا به سرعت به سمت دیار اومد و تو بغلش روی تخت نشست،دیار سرشو نوازش کرد و سعی کرد حواسش رو پرت کنه.
شاید یکم بتونه تحمل کنه و این زمان رو بگذرونه.
دوهی بعد از اینکه با پدرومادرش احوال پرسی کرد به سمت دیار اومد...
رو صندلی که اونجا قرار داشت نشست.
صدایی از گلوش خارج شد و سپس گفت:آبجی کوچیکه..باید بیشتر مراقب خودت باشی..غذاهای سالم بخور و بیشتر از این منو مامان بابا رو نگران نکن...
دیار تمام مدت با قیافهای بی تفاوت به جینا نگاه و نوازشش میکرد...
اما با شنیدن حرف آخرش به صورتش نگاه کرد و این حرکت ناگهانی باعث شد دوهی شگفت زده بشه.
دوهی دست به موهای بلوند شدش کشید و گفت:من همیشه خیرتو میخوام..تو جوونی..هیچی نمیفهمی..ناراحت نشو اگه نصیحتت میکنم...
نمیدونست دیگه باید چه واکنشی به این آدم نشون میداد..فقط میدونست نباید اهمیت میداد.
بعد اینکه مادرش غذاهایی که گرفته بودن رو براشون پخش کرد نوبت به دیار رسید.
اما دیار با اینکه گرسنه بود ولی قبولش نکرد.
مادرش با تعجب گفت:منظورت چیه؟..زود باش ببینم دیار..ضعیف شدی
دیار نگاه بدی به مادرش انداخت و سعی کرد از تخت پایین بیاد.
مادرش:کلافه غذا رو روی میز گذاشت و گفت:وای..آخرش این دختره لجباز دیوونم میکنه
ویلچری که اونجا بود رو براش آورد تا روش بشینه.
با کمک پدرو مادرش رو ویلچر نشست.
مادرش با صدای معترضانه گفت:خب؟..الان میخوای کجا بری؟..بگو ببرمت
خودکار و کاغذ رو از میز برداشت و شروع کرد به نوشتن.
انگار هر چقدر بیشتر حرکت میکرد کوفتگی بدنش هم کمتر میشد.
بعد اینکه نوشت به مادرش نشون داد«میخوام برم کمی هوا بخورم..شما دنبالن نیاید»
مادرش فورا گفت:نمیشه دیار
دیار با اخم و ناراحتی به مادرش نگاه کرد.
دوهی همونطور که غذا میخورد گفت:انگار نه انگار همین الان نصیحتش کردم..
دیار چشماش رو از روی عصبانیت بست و خودشو کنترل کرد.
مادرش با دیدن جدی بودنش با تردید قبول کرد:برو..ولی زود بیا
- ۹.۶k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط