"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۲
دیار دست پدرشو احساس کرد که دستش رو گرفت و بهش لبخند میزد و دلگرمی میداد...
دیار هم متقابلاً لبخندی بهش زد..
دکتر بعد معاینه گفت: همون روزی که به بیمارستان سئول منتقل شدی ما داروی ضد ویروس رو وارد بدنت کردیم و الان ویروست کاملا بهبود پیدا کرده...اگه اون دارو نبود شما به این زودی بهوش نمیومدید.
دیار با خوشحالی لبخند زد و فکر میکرد حالش خوب شده.
دکتر دستی به عینکش زد و گفت:ولی مشکل قلبی هنوز همراهتونه و خب باید خیلی چیزا رو رعایت کنید.
لبخند دیار یه سرعت پاک شد و بیشتر به دکتر گوش سپرد.
دکتر:برای بهتر شدن وضعیتتون حتما به دکتر متخصص مراجعه کنید..براتون آرزوی سلامتی میکنم.
و بعد از اتاق خارج شد.
دیار تلاش کرد تو جاش بشینه اما انقدر احساس کوفتگی میکرد که انگار یکی با وردنه روش کشیده بود.
نیاز به خودکار و کاغذ داشت...
به پدرو مادرش نگاه کرد که بهش نزدیک شدن...
مادرش با صدای ملایمی گفت:حالت خوبه عزیزم؟..احساس درد نمیکنی؟
پدرش به سرعت یه کاغذ و مداد بیرون آورد و زیر دستای دیار قرارشون داد.
دیار تمام نیروش رو به کار گرفت تا بتونه خودکار و نگه داره و موفق هم شد.
با تلاش بسیار زیاد تونست چیزی بنویسه و از شدت لرزش دستاش کلمات پراکنده به نظر می رسیدن...
پدرو مادرش با دیدن این وضعیت به سرعت نگران شدن و دلهره عجیبی رو احساس کردن.
پدرش نوشته روی کاغذ رو خوند«جونککوک کجاست؟»
پدرش با لحن ملایمی گفت:دوروز پیش از بیمارستان رفت..به نظر میومد کار مهمی داشت..به ما یه کارت داد و گفت حتما ازش استفاده کنیم
و سپس به تندی گفت:من باید از دکترت یه سوالی بپرسم..زود برمیگردم
و بعد از اتاق خارج شد.
دیار به فکر فرو رفت...
چه دلیلی داشت که جونگکوک قبل بهوش اومدنش رفت؟
مطمعنا کار مهمی داشت.
در هر صورت هیچی راجب اون مرد نمیدونست و نباید تو کاراش دخالت میکرد.
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۲
دیار دست پدرشو احساس کرد که دستش رو گرفت و بهش لبخند میزد و دلگرمی میداد...
دیار هم متقابلاً لبخندی بهش زد..
دکتر بعد معاینه گفت: همون روزی که به بیمارستان سئول منتقل شدی ما داروی ضد ویروس رو وارد بدنت کردیم و الان ویروست کاملا بهبود پیدا کرده...اگه اون دارو نبود شما به این زودی بهوش نمیومدید.
دیار با خوشحالی لبخند زد و فکر میکرد حالش خوب شده.
دکتر دستی به عینکش زد و گفت:ولی مشکل قلبی هنوز همراهتونه و خب باید خیلی چیزا رو رعایت کنید.
لبخند دیار یه سرعت پاک شد و بیشتر به دکتر گوش سپرد.
دکتر:برای بهتر شدن وضعیتتون حتما به دکتر متخصص مراجعه کنید..براتون آرزوی سلامتی میکنم.
و بعد از اتاق خارج شد.
دیار تلاش کرد تو جاش بشینه اما انقدر احساس کوفتگی میکرد که انگار یکی با وردنه روش کشیده بود.
نیاز به خودکار و کاغذ داشت...
به پدرو مادرش نگاه کرد که بهش نزدیک شدن...
مادرش با صدای ملایمی گفت:حالت خوبه عزیزم؟..احساس درد نمیکنی؟
پدرش به سرعت یه کاغذ و مداد بیرون آورد و زیر دستای دیار قرارشون داد.
دیار تمام نیروش رو به کار گرفت تا بتونه خودکار و نگه داره و موفق هم شد.
با تلاش بسیار زیاد تونست چیزی بنویسه و از شدت لرزش دستاش کلمات پراکنده به نظر می رسیدن...
پدرو مادرش با دیدن این وضعیت به سرعت نگران شدن و دلهره عجیبی رو احساس کردن.
پدرش نوشته روی کاغذ رو خوند«جونککوک کجاست؟»
پدرش با لحن ملایمی گفت:دوروز پیش از بیمارستان رفت..به نظر میومد کار مهمی داشت..به ما یه کارت داد و گفت حتما ازش استفاده کنیم
و سپس به تندی گفت:من باید از دکترت یه سوالی بپرسم..زود برمیگردم
و بعد از اتاق خارج شد.
دیار به فکر فرو رفت...
چه دلیلی داشت که جونگکوک قبل بهوش اومدنش رفت؟
مطمعنا کار مهمی داشت.
در هر صورت هیچی راجب اون مرد نمیدونست و نباید تو کاراش دخالت میکرد.
- ۷۹۸
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط