عشق آغشته به خون
☬。) عشق آغشته به خون (。☬。)
(。☬。)پارت ۵۴ (。☬。)
مین جی دیگر سوال نپرسید و باز هم پلک روی هم گذاشت احساس گرسنگی و ضعف میکرد ولی چیزی را بر روی زبان نیاورد .. تهیونگ هنوز هم در همان حالت نگاهش میکرد قهوه تازه دمی که برای خودش ادامه کرده بود را در دستش گرفت سپس به سمت در بالکن هجوم برد و روی صندلی روبه رو در شیشه ای نشست کنکجاو گوشیش را به دستش گرفت و کمی در افکارش فروع رفت ٫ کاری میتونم برای بکنم .. آخه دلم یجوریه دلم نمیاد دختره رو اینجوری ول کنم مگه من ظالمم ٫
مین جی : هی اون قهوه رو بده به من بخورم دردم خوب میشه !
تهیونگ هر دو ابرو را بالا برد سپس لب هایش را جمع کرد. و خسیسانه گفت : نمیدوم مادرم برام درست کرده
مین جی سری از تأسف تکون داد : گماند نمیکردم تا این حد خسیس باشین درسته به گوشم خورده
تهیونگ خبیثانه به صندلی تکیه داد سپس پا روی آن یکی پاش انداخت و با لبخند مستطیلی نگاهش کرد جرعی از قهوه اش را خورد ..
مین جی نگاهش را ازش گرفت سپس باز هم روی پهلو چرخید .. کم کم با چشم های پر از دردش پلک روی هم گذاشت . در این فاصله دقیقه های زیادی میگذشت .. نه در خواب عمیقی بود نه هم هوشیار دست از روی شکمش برداشته شد و چیزی گرمی روی شکمش
قرار گذاشته شد .. و پتو باز هم تا سمت شانه هایش بالا زده شد
رویه لبه تخت نشست سپس نگاهی به کفش هایش انداخت که جایش خالی بود بیخیال شانه ای بالا انداخت .. نمیتونست به هیچی عادت کند حتی هوای بسیار گرم آن اتاق .. خم شد و با احتیاط زیپ شمدانش را باز میکرد هر دقیقه نگاهی به جیمین میانداخت تا بیدار نشود .. سپس نگاه اولی به چندان انداخت تنها پیراهن مناسب امروز را برداشت
(。☬。)پارت ۵۴ (。☬。)
مین جی دیگر سوال نپرسید و باز هم پلک روی هم گذاشت احساس گرسنگی و ضعف میکرد ولی چیزی را بر روی زبان نیاورد .. تهیونگ هنوز هم در همان حالت نگاهش میکرد قهوه تازه دمی که برای خودش ادامه کرده بود را در دستش گرفت سپس به سمت در بالکن هجوم برد و روی صندلی روبه رو در شیشه ای نشست کنکجاو گوشیش را به دستش گرفت و کمی در افکارش فروع رفت ٫ کاری میتونم برای بکنم .. آخه دلم یجوریه دلم نمیاد دختره رو اینجوری ول کنم مگه من ظالمم ٫
مین جی : هی اون قهوه رو بده به من بخورم دردم خوب میشه !
تهیونگ هر دو ابرو را بالا برد سپس لب هایش را جمع کرد. و خسیسانه گفت : نمیدوم مادرم برام درست کرده
مین جی سری از تأسف تکون داد : گماند نمیکردم تا این حد خسیس باشین درسته به گوشم خورده
تهیونگ خبیثانه به صندلی تکیه داد سپس پا روی آن یکی پاش انداخت و با لبخند مستطیلی نگاهش کرد جرعی از قهوه اش را خورد ..
مین جی نگاهش را ازش گرفت سپس باز هم روی پهلو چرخید .. کم کم با چشم های پر از دردش پلک روی هم گذاشت . در این فاصله دقیقه های زیادی میگذشت .. نه در خواب عمیقی بود نه هم هوشیار دست از روی شکمش برداشته شد و چیزی گرمی روی شکمش
قرار گذاشته شد .. و پتو باز هم تا سمت شانه هایش بالا زده شد
رویه لبه تخت نشست سپس نگاهی به کفش هایش انداخت که جایش خالی بود بیخیال شانه ای بالا انداخت .. نمیتونست به هیچی عادت کند حتی هوای بسیار گرم آن اتاق .. خم شد و با احتیاط زیپ شمدانش را باز میکرد هر دقیقه نگاهی به جیمین میانداخت تا بیدار نشود .. سپس نگاه اولی به چندان انداخت تنها پیراهن مناسب امروز را برداشت
- ۵.۸k
- ۲۳ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط