خانزاده پارت

#خان_زاده #پارت26

یک ساعت بعد بوی زرشک پلو و مرغ آشپزخونه ی گرد و غبار گرفته ش رو گرفته بود.در حال درست کردن سالاد شیرازی بودم که با شنیدن صداش تکونی خوردم
_این بو از آشپزخونه ی ما میاد؟
ترسیده دستمو رو قلبم گذاشتم.
بو کشان نزدیکم شد و دستش رو روی شونه م گذاشت.
از خجالت گر گرفتم و گفتم :
_منو ترسوندین یه اهمی یه اهومی بگید بو نمیشه.
برای اینکه دستش رو از روی شونم برداره بلند شدم.
داشتم با دقت شعله رو کم می کردم شانس آوردم فندک رو می‌شناختم و از فیلما دیده بودم گاز های عیونی رو وگرنه عمرا از دم و دستگاه شهری سر در بیارم.
لحظه ای بعد دستش رو دور کمرم انداخت و سرش رو توی شونه م فرو برد.
_یه دختر هفده ساله چرا باید به این خوبی آشپزی بلد باشه؟
در قابلمه ها رو بلند کرد و سرکی توی قابلمه ها کشید :
_کی آماده میشه؟با این بویی که راه انداختی ضعف کروم از گشنگی دیگه کم کم دارم به این فکر میوفتم که خودتو جای غذا بخورم ...
پشت بند حرفش در قابلمه رو گذاشت و نگاهی خاصی بهم انداخت دستش رو روی کمرم حرکت داد که هول کرده عقب کشیدم
_اااا... الان میکشم دیگه آماده ست تا شما بشنید میز رو میچینم ...
دستش رو زیر چونه م داد و دستش رو پیش کشید :
_ببین جوجه نترس گفتم کاریت ندارم اما برام جا نیوفتاده تو که دیگه باکره نیستی از چی می ترسی ؟
سرم رو زیر انداختم و با خجالت لبمو گزیدم نمی دونستم حرص بخورم یا خجالت بکشم. من زنش بودم کسی که باید امشب باهاش ملاقات می کرد اما اون اینجا مشغول یه دختر بی نامو نشون بود... لعنت بهش که با دلم بازی می کرد و ناخواسته برای ادامه نقشه م سستم می کرد.
کلافه از سکوتم دستشو تو موهاش کشید و خودش زودتر پشت میز غذا خوری نشست..

🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۶)

#خان_زاده #پارت27میز رو که چیدم چند لحظه ای با شک نگاهی بین...

#خان_زاده #پارت29روم و برگردوندم و با دیدن چشمای بازش پرسید...

#خان_زاده #پارت25با اخمی بین ابروش گفت_پدر مادر نداری؟آروم ...

#خان_زاده #پارت24متعجب نگاهش کردم و پرسیدم_چیزی شده؟با خشم ...

نام فیک: عشق مخفیPart: 55/فردا/ویو ات*صبح با صدای مادرم و بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط