#دانشجوی_کمر_باریک👩🏻🎓🧨
#دانشجوی_کمر_باریک👩🏻🎓🧨
#پارت_4
-ولی خودتونم غریبهایید استاد .. من باید برم شبتون خوش
و قبل اینکه دوباره گوشم پاره شه گوشی رو قطع کردم
حتی نزاشتم حرف بزنه
فردا تلافی میکرد
خدا بگم چیکار نکنه سحررر
صورتم از حرص و خجالت داغ شده بود
سرمو کوبیدم به دیوار و تا تونستم توی دلم جیغ زدم .
الان من چطوری فردا با این چشم تو چشم شم؟
بهترین کار اینه که خودمو از جلو چشماش محو کنم ، این خوبه .
با یاد آوری اینکه نماینده کلاسشم موهامو محکم کشیدم
به سرم زد کلاسشو حذف کنم ولی خب خدا لعنتش کنه مهم ترین درسم بود.
هرچی ف..حش تو دست و بالم بود نثار سحر کردم
اگه سحر نصف شبی کرم نمیریخت من این آبرو ریزی رو به بار نمیاوردم
صدای دینگ زنگ و پیامای سحر رومخم بود .
جواب دادن من همانا کر شدنم همان.
عصبی بهش توپیدم
- خفه شو دیگه اه یه گندی زدم اون سرش نا پیدا
بگیر بکپ فردا میام حرف میزنیم
منتظر جوابش نموندم و قطع کردم
- اه نورا بگیر بکپ نمیزاری بخوابم
چشم غرهای واسه ساغر رفتم
- کپهی مرگتو بزار
زندگی تو خوابگاهم سخت بود
دو ساعت دنبال جورابام میگشتم
تهش پای یکی از بچه ها میدیدمش
چیز خصوصی نداشتیم
همه چیز عمومی بود و سلاام .
گوشیو خاموش کردم .
ترجیح دادم بخوابم و فکر کردن به اینکه چه خاکی تو سرم بریزمو بزارم برا فردا فوقش اخراجم میکرد دیگه .
ولی مگه میشد خوابید؟
لحن و صدای خشنش تو گوشم پژواک میشد...
🫧🦋↜
#پارت_4
-ولی خودتونم غریبهایید استاد .. من باید برم شبتون خوش
و قبل اینکه دوباره گوشم پاره شه گوشی رو قطع کردم
حتی نزاشتم حرف بزنه
فردا تلافی میکرد
خدا بگم چیکار نکنه سحررر
صورتم از حرص و خجالت داغ شده بود
سرمو کوبیدم به دیوار و تا تونستم توی دلم جیغ زدم .
الان من چطوری فردا با این چشم تو چشم شم؟
بهترین کار اینه که خودمو از جلو چشماش محو کنم ، این خوبه .
با یاد آوری اینکه نماینده کلاسشم موهامو محکم کشیدم
به سرم زد کلاسشو حذف کنم ولی خب خدا لعنتش کنه مهم ترین درسم بود.
هرچی ف..حش تو دست و بالم بود نثار سحر کردم
اگه سحر نصف شبی کرم نمیریخت من این آبرو ریزی رو به بار نمیاوردم
صدای دینگ زنگ و پیامای سحر رومخم بود .
جواب دادن من همانا کر شدنم همان.
عصبی بهش توپیدم
- خفه شو دیگه اه یه گندی زدم اون سرش نا پیدا
بگیر بکپ فردا میام حرف میزنیم
منتظر جوابش نموندم و قطع کردم
- اه نورا بگیر بکپ نمیزاری بخوابم
چشم غرهای واسه ساغر رفتم
- کپهی مرگتو بزار
زندگی تو خوابگاهم سخت بود
دو ساعت دنبال جورابام میگشتم
تهش پای یکی از بچه ها میدیدمش
چیز خصوصی نداشتیم
همه چیز عمومی بود و سلاام .
گوشیو خاموش کردم .
ترجیح دادم بخوابم و فکر کردن به اینکه چه خاکی تو سرم بریزمو بزارم برا فردا فوقش اخراجم میکرد دیگه .
ولی مگه میشد خوابید؟
لحن و صدای خشنش تو گوشم پژواک میشد...
🫧🦋↜
- ۱۰۱
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط