𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁴]
𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁴]
*ا/ت ویو*
طرز راه رفتنش... چرا انقد برام آشناعه؟ یعنی... یعنی کجا دیدمش؟ اصلا دیدمش یا فقط دارم توهم میزنم؟ لبخندم با فکر کردن به این سوالها محو شد و بعدش متوجهی بالا رفتن یه تای ابروش شدم. دستم رو مشت کردم و بالا آوردم و جلوی دهنم گرفتم، گلوم رو صاف کردم و دوباره بهش نگاه کردم و با گرمی بهش گفتم.
+خوش اومدید! من جانگ ا/ت هستم!
-مهم...
بدون هیچ ادبی، بدون اینکه بهم سلام کنه یا حتی لبخند بزنه، فقط به سمت صندلی رو به روی میزم رفت و روی اون نشست. چیز عجیبی نبود، به رفتار بیمارها دیگه عادت کرده بودم. اونا معمولا بخاطر ناراحتی یا هر مشکلی این رفتار رو دارن، چیز طبیعیه. روی صندلیم نشستم و خانم رانگ هم از اتاق رفت بیرون و ما رو تنها گذاشت.
+خب... میتونم اسمتون رو بدونم؟
با پرسیدن این سوال، با نگاهی که معنای مبهمی داشت، بهم نگاه کرد و پوزخندی زد.
-یعنی... تو... منو نمیشناسی؟
+خب... چی؟ معلومه که نه... به هر حال ما اولین باره همدیگه رو میبینم... مگه نه؟
-عااام... خب آره اما... تو انسان خیلی پاکی هستی که خبر نداری من کی هستم.
+چی؟ منظورت چیه؟
-هیچی... فقط دارم میگم... هیچی... اصن بیخیالش. (با حالت عصبی از سوال پیچ شدن)
+خب... حالا نمیخوای خودت رو معرفی کنی؟
-خب... من... عاام...
به صندلی تکیه داد و دستش رو بلند کرد، دستش رو توی موهاش برد و سرش رو خاروند و با لبخندی مظلوم بهم نگاه کرد و گفت. (هارو: در کل تهیونگ داره مظلوم بازی در میاره تا ا/ت رو گول بزنه)
-خب... اسمم تاتا هست... میتونی تهته یا هر چی دوست داری صدام بزنی...
+تاتا... خب... باشه...
برگهای از توی کشو بیرون آوردم و براش پروندهای ساختم و تمام چیزایی که نیاز بود رو نوشتم. (هارو: من واقعا نمیدونم روانشناس ها چه سوالایی میپرسن و از نظر خودم اینا رو نوشتم... شرمنده اگه بعد شد.)
+و... فامیلیتون؟
-عاام... کیم... کیم تاتا...
+مهم... خب...
در حالی که فامیلیش رو کنار اسمش اضافه کردم، سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم که چشمم به لباسای خونیش افتاد.
+چه بلایی سر لباسات اومده؟ چرا خونی هستن؟
از شنیدن این سوالم جا خورد، انگار انتظار شنیدن همچین سوالی رو از سمت من نداشت. سرش رو پایین انداخت، به لباساش نگاه کرد و بعد سرش رو بلند کرد و با پوزخندی به من نگاه کرد.
-دختر باهوش!... راستش دعوا گرفتم.
+دعوا؟ اووو... دعوا برای پسر مظلومی مثل تو خیلی خطرناکه... ممکن بود خیلی آسیب ببینی! (با نگرانی)
-مظ-مظلوم؟ م-من؟ (با تعجب)
+خب... آره دیگه...
بعد از اینکه این حرف رو زدم، خندهای بلند از دهنش خارج شد و در حالی که میخندید با دستاش رو بهم زد و برام دست زد.
-وااای... قشنگ بود... دوستش داشتم... مظلوم... آره... من خیلی مظلومم... (بین خندههاش گفت)
+چیز خنده داری گفتم؟ (با گیجی)
-نه... نه... فقط خیلی بامزهای.
با شنیدن این حرفش گونههام کمی صورتی شد و نگاهم رو ازش دزدیدم و به میز نگاهی کردم. بعدش سرم رو بلند کردم و دوباره با لبخندی بهش نگاه کردم.
*تهیونگ ویو*
متوجهی گونههای صورتی رنگش شدم و با پوزخندی بهش نگاه کردم، وقتی بالاخره بهم نگاه کرد، ابروم رو بالا انداختم و با علاقهای شبیه به کنجکاوی بهش نگاه کردم. هیچوقت با هیچکس چنین رفتاری نداشتم. قرار شد باهاش سرد رفتار کنم و بعدش بکشمش اما متوجهی چیز هیجان انگیزی در رفتارش شدم که حس کنجکاویم رو طوری قلقلک میداد که دلم میخواست حتی بیشتر باهاش آشنا بشم و بخوام ساعت ها باهاش صحبت کنم اما... باید خودم رو کنترل کنم. گلوم رو صاف کردم و چهرهی همیشگیم رو به خودم گرفتم، همون چهرهی اخمالو و به شدت جدی و ترسناک اما... ا/ت طوری با لبخند بهم نگاه میکرد که انگار از این چهرهام نمیترسید.
+خب... دوست داری بیشتر همدیگه رو بشناسیم؟
-مهم...
در حالی که سرم رو تکون دادم، زمزمهای آروم از گلوم خارج شد.
+اول من شروع میکنم... مثلا... چند سالته؟ یا شغلت چیه؟
-۲۴ سالمه و مدیر عاملم... مدیر عامل یه شرکت بزرگ... البته کارم بیشتر توی خارج از کشوره.
معلومه که حقیقت رو بهش نمیگم... نه در مورد اسمم... نه سنم... نه شغلم و نه هر چیز دیگهای که به زندگیم مربوطه.
+کاملا جوون برای یه پسر مظلوم و مهربون! خب... پدر و مادرت کجان؟
-اونا... اونا توی یه... تصادف مردن.
سرم رو پایین انداختم و با لحنی غمگین گفتم.
+آخیی عزیزم... متاسفم.
میتونستم ناراحت شدنش رو حس کنم و کاملا از کاری که کردم راضی بودم. همینه... باید دلت برام بسوزه... باید باورم کنی... خام نقشهام شو.
حرفی باهاتون دارم که توی کامنتا میگم... چون اینجا جا نمیشه.
بدرود🫡
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟓
*ا/ت ویو*
طرز راه رفتنش... چرا انقد برام آشناعه؟ یعنی... یعنی کجا دیدمش؟ اصلا دیدمش یا فقط دارم توهم میزنم؟ لبخندم با فکر کردن به این سوالها محو شد و بعدش متوجهی بالا رفتن یه تای ابروش شدم. دستم رو مشت کردم و بالا آوردم و جلوی دهنم گرفتم، گلوم رو صاف کردم و دوباره بهش نگاه کردم و با گرمی بهش گفتم.
+خوش اومدید! من جانگ ا/ت هستم!
-مهم...
بدون هیچ ادبی، بدون اینکه بهم سلام کنه یا حتی لبخند بزنه، فقط به سمت صندلی رو به روی میزم رفت و روی اون نشست. چیز عجیبی نبود، به رفتار بیمارها دیگه عادت کرده بودم. اونا معمولا بخاطر ناراحتی یا هر مشکلی این رفتار رو دارن، چیز طبیعیه. روی صندلیم نشستم و خانم رانگ هم از اتاق رفت بیرون و ما رو تنها گذاشت.
+خب... میتونم اسمتون رو بدونم؟
با پرسیدن این سوال، با نگاهی که معنای مبهمی داشت، بهم نگاه کرد و پوزخندی زد.
-یعنی... تو... منو نمیشناسی؟
+خب... چی؟ معلومه که نه... به هر حال ما اولین باره همدیگه رو میبینم... مگه نه؟
-عااام... خب آره اما... تو انسان خیلی پاکی هستی که خبر نداری من کی هستم.
+چی؟ منظورت چیه؟
-هیچی... فقط دارم میگم... هیچی... اصن بیخیالش. (با حالت عصبی از سوال پیچ شدن)
+خب... حالا نمیخوای خودت رو معرفی کنی؟
-خب... من... عاام...
به صندلی تکیه داد و دستش رو بلند کرد، دستش رو توی موهاش برد و سرش رو خاروند و با لبخندی مظلوم بهم نگاه کرد و گفت. (هارو: در کل تهیونگ داره مظلوم بازی در میاره تا ا/ت رو گول بزنه)
-خب... اسمم تاتا هست... میتونی تهته یا هر چی دوست داری صدام بزنی...
+تاتا... خب... باشه...
برگهای از توی کشو بیرون آوردم و براش پروندهای ساختم و تمام چیزایی که نیاز بود رو نوشتم. (هارو: من واقعا نمیدونم روانشناس ها چه سوالایی میپرسن و از نظر خودم اینا رو نوشتم... شرمنده اگه بعد شد.)
+و... فامیلیتون؟
-عاام... کیم... کیم تاتا...
+مهم... خب...
در حالی که فامیلیش رو کنار اسمش اضافه کردم، سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم که چشمم به لباسای خونیش افتاد.
+چه بلایی سر لباسات اومده؟ چرا خونی هستن؟
از شنیدن این سوالم جا خورد، انگار انتظار شنیدن همچین سوالی رو از سمت من نداشت. سرش رو پایین انداخت، به لباساش نگاه کرد و بعد سرش رو بلند کرد و با پوزخندی به من نگاه کرد.
-دختر باهوش!... راستش دعوا گرفتم.
+دعوا؟ اووو... دعوا برای پسر مظلومی مثل تو خیلی خطرناکه... ممکن بود خیلی آسیب ببینی! (با نگرانی)
-مظ-مظلوم؟ م-من؟ (با تعجب)
+خب... آره دیگه...
بعد از اینکه این حرف رو زدم، خندهای بلند از دهنش خارج شد و در حالی که میخندید با دستاش رو بهم زد و برام دست زد.
-وااای... قشنگ بود... دوستش داشتم... مظلوم... آره... من خیلی مظلومم... (بین خندههاش گفت)
+چیز خنده داری گفتم؟ (با گیجی)
-نه... نه... فقط خیلی بامزهای.
با شنیدن این حرفش گونههام کمی صورتی شد و نگاهم رو ازش دزدیدم و به میز نگاهی کردم. بعدش سرم رو بلند کردم و دوباره با لبخندی بهش نگاه کردم.
*تهیونگ ویو*
متوجهی گونههای صورتی رنگش شدم و با پوزخندی بهش نگاه کردم، وقتی بالاخره بهم نگاه کرد، ابروم رو بالا انداختم و با علاقهای شبیه به کنجکاوی بهش نگاه کردم. هیچوقت با هیچکس چنین رفتاری نداشتم. قرار شد باهاش سرد رفتار کنم و بعدش بکشمش اما متوجهی چیز هیجان انگیزی در رفتارش شدم که حس کنجکاویم رو طوری قلقلک میداد که دلم میخواست حتی بیشتر باهاش آشنا بشم و بخوام ساعت ها باهاش صحبت کنم اما... باید خودم رو کنترل کنم. گلوم رو صاف کردم و چهرهی همیشگیم رو به خودم گرفتم، همون چهرهی اخمالو و به شدت جدی و ترسناک اما... ا/ت طوری با لبخند بهم نگاه میکرد که انگار از این چهرهام نمیترسید.
+خب... دوست داری بیشتر همدیگه رو بشناسیم؟
-مهم...
در حالی که سرم رو تکون دادم، زمزمهای آروم از گلوم خارج شد.
+اول من شروع میکنم... مثلا... چند سالته؟ یا شغلت چیه؟
-۲۴ سالمه و مدیر عاملم... مدیر عامل یه شرکت بزرگ... البته کارم بیشتر توی خارج از کشوره.
معلومه که حقیقت رو بهش نمیگم... نه در مورد اسمم... نه سنم... نه شغلم و نه هر چیز دیگهای که به زندگیم مربوطه.
+کاملا جوون برای یه پسر مظلوم و مهربون! خب... پدر و مادرت کجان؟
-اونا... اونا توی یه... تصادف مردن.
سرم رو پایین انداختم و با لحنی غمگین گفتم.
+آخیی عزیزم... متاسفم.
میتونستم ناراحت شدنش رو حس کنم و کاملا از کاری که کردم راضی بودم. همینه... باید دلت برام بسوزه... باید باورم کنی... خام نقشهام شو.
حرفی باهاتون دارم که توی کامنتا میگم... چون اینجا جا نمیشه.
بدرود🫡
شرط:
𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟓
- ۴۱.۹k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط