p1
Exes?No!Not even in another life.
با نگاه شیطانی به دو تا تیک کنار پیامی که نیم ساعت پیش بهش داده بودم نگاه کردم. عالی شد. دوباره پیامو خوندم{دلم خیلی برات تنگ شده منتظرم که فردا تو تولد میبینمت} همون طور که مخاطب مورد نظرم آنلاین بود پیام رو دو طرفه پاک کردم و تایپ کردم{اوپس. مخاطب اشتباه. پیام واسه تو نبود.} بعد صفحه رو بستم و گوشی رو روی تختم انداختم و رو تخت لم دادم. چشمامو بستم و زیر لب زمزمه کردم:کاش الان قیافهتو میدیدم،تئودور فاکینگ نات. پشیمونت میکنم،روانی.
نیم ساعت بعد دوباره گوشیمو چک کردم. میدونستم مغرور تر از این حرفاس که جواب بده.
یک روز بعد:
دامن لباسمو صاف کردم و نفس عمیقی کشیدم. همینه، لیلی. تو میتونی. برو بهش نشون بده اخلاق مزخرفش باعث شده کی رو از دست بده. لباس مشکی رنگی تنم بود که تضاد خیلی خوبی با پوستم داشت. دامنش تا یکم بالای زانو بود و با کفشهای پاشنه بلند برند مورد علاقم عالی شده بود. وارد عمارت مالفوی شدم و حیاطو از نظر گذروندم. با سلیقه دریکو تزیین شده بود. خیلی خوشگل بود. با دیدن دریکو لبخند پهنی زدم و به سمتش رفتم.
-سلام!تولدت مبارک،آقای مالفوی!
چهرشو جمع کرد:از کی تا حالا آقای مالفوی صدام میکنی؟ اون بابامه! من فقط دریکوعم! حالا چون دوست نزدیکمی میتونی درای هم صدام کنی.
تک خندهای کردم و مشکوک پرسیدم:که دوست نزدیکتم؟
-هومم،مگه نیستی؟ البته میتونی بیشتر از دوست باشی. خیلی خوشگل شدی،لیلی.
نزدیک گوشش شدم و زمزمه کردم:تو هم خیلی جذابی ولی بیا فقط دوست بمونیم. من نمیتونم اگو تو رو تحمل کنم.
خندید و جوری تظاهر کرد که انگار بهش برخورده:چطور میتونی یه میلیاردر رو رد کنی،عزیزم؟ داره بهم برمیخوره. به حد کافی جذاب نیستم؟
بعد هر دومون از لحنش خندیدیم.
-امشب خیلی بامزه شدی،درای.
خم شد کنار گوشم و پچ زد:فقط سعی میکنم یه پسر رومخ و روانی رو سر عقل بیارم که گنج زندگیشو از دست نده وگرنه تو تایپ من نیستی،عزیزم.
دور شد و چشمکی بهم زد:خوش بگذره،لیلی.
ازش فاصله گرفتم و کادویی که براش آماده کرده بودمو روی میزی که پر از کادو بود گذاشتم و به سمت یکی از صندلیهای خالی رفتم و نشستم. با چشمام جمعیتو از نظر گذروندم. میخواستم ببینم کی اومده. باشه دروغ گفتم. دنبال یه فرد خاص بودم. با دیدنش کنار بلیز،سریع حالت صورتم تغییر کرد. هومم. پیراهن کرمی و شلوار قهوهای؟جدی؟ جرات کرده این استایلو برای کی بزنه؟مگه میشه همزمان از یه فرد متنفر بود و جذاب دونستش؟ظاهرا آره. البته نمیدونم حسم بهش چیه. ازش متنفرم؟تنفر کلمه خیلی سنگینیه. فک نمیکنم توصیف درستم برای حسم به اون باشه. فلا بهتره قبل از اینکه نگاهمو بگیره بیخیالش بشم.
-لیلی!
چرخیدم سمت صدا که با دیدن آنجلا لبخندی زدم:سلام،آنجل!
لبخند متقابلی بهم زد و بغلم کرد.
-خب خب کافیه،عزیزم. بیا اینور.
و این داداش احمقم بود که دوست دخترشو از بغلم بیرون کشید و چسبید بهش. با اخم بهش خیره شدم که ابرویی بالا انداخت:مامان میدونه هنوزم به بکر برگشتن به-
قبل از اینکه جملهشو تموم کنه آنجلا محکم کوبید رو ساق پاش.
-گفتم راجب این موضوع خفه بشی،عزیزم. حالا بیا بشینیم و تو چیز چرتی به لیلی نمیگی و آدم میشی.
متیو نگاه ناچاری به آنجلا انداخت که آنجلا دستشو کشید و با هم نشستن.
کمکم جمع شلوغتر شد و همه مشغول خوش گذرونی بودن. جناب مالفوی هم با یه بلوند خاص دیگه پیشکسوت بود. جدی براش مهم نیست اون پیام برای کی بود؟ وای. مرتیکه آشغال. اصلا میدونی چیه؟ بیا بازی تو رو ادامه بدیم. کیفمو روی صندلی انداختم و دست آنجلا رو گرفتم و بلندش کردم. داداشم از ترس اینکه آنجلا عصبی میشه،حتی از جاش بلند نشده بود و همین جا چسبیده بود بهش. آنجلا بهش یه نگاه معنادار انداخت و با هم وارد جمع شدیم. چند دقیقه گذشت و من حتی متوجه نشدم چطوری الان دارم با دریکو میرقصم! آنجلا کجاست؟ دریکو منو به سینهش نزدیکتر کرد و لب زد: این پسر چشه؟و مهمتر از اون تو چته؟! شما نمیخوایین بهم برگردین؟
-میبینی که نه. نه من و نه اون علاقهای نداریم.
صورتشو نزدیک صورتم کرد و لب زد:جدی؟
یه پوزخند رو لباش بود. بعد لب زد:یک... دو...
قبل از اینکه سه رو بگه دست دیگهای دور کمرم پیچید و با وجود اون همه جمعیت بلندم کرد و رو شونهش انداخت که جیغ بلند شد ولی با وجود صدای بلند باندها شنیده نمیشد.
با حس بوی ادکلنش فهمیدم کیه. خودش بود. دستامو مشت کردم و کوبیدن رو کمرش.
-ولم کن!
با نگاه شیطانی به دو تا تیک کنار پیامی که نیم ساعت پیش بهش داده بودم نگاه کردم. عالی شد. دوباره پیامو خوندم{دلم خیلی برات تنگ شده منتظرم که فردا تو تولد میبینمت} همون طور که مخاطب مورد نظرم آنلاین بود پیام رو دو طرفه پاک کردم و تایپ کردم{اوپس. مخاطب اشتباه. پیام واسه تو نبود.} بعد صفحه رو بستم و گوشی رو روی تختم انداختم و رو تخت لم دادم. چشمامو بستم و زیر لب زمزمه کردم:کاش الان قیافهتو میدیدم،تئودور فاکینگ نات. پشیمونت میکنم،روانی.
نیم ساعت بعد دوباره گوشیمو چک کردم. میدونستم مغرور تر از این حرفاس که جواب بده.
یک روز بعد:
دامن لباسمو صاف کردم و نفس عمیقی کشیدم. همینه، لیلی. تو میتونی. برو بهش نشون بده اخلاق مزخرفش باعث شده کی رو از دست بده. لباس مشکی رنگی تنم بود که تضاد خیلی خوبی با پوستم داشت. دامنش تا یکم بالای زانو بود و با کفشهای پاشنه بلند برند مورد علاقم عالی شده بود. وارد عمارت مالفوی شدم و حیاطو از نظر گذروندم. با سلیقه دریکو تزیین شده بود. خیلی خوشگل بود. با دیدن دریکو لبخند پهنی زدم و به سمتش رفتم.
-سلام!تولدت مبارک،آقای مالفوی!
چهرشو جمع کرد:از کی تا حالا آقای مالفوی صدام میکنی؟ اون بابامه! من فقط دریکوعم! حالا چون دوست نزدیکمی میتونی درای هم صدام کنی.
تک خندهای کردم و مشکوک پرسیدم:که دوست نزدیکتم؟
-هومم،مگه نیستی؟ البته میتونی بیشتر از دوست باشی. خیلی خوشگل شدی،لیلی.
نزدیک گوشش شدم و زمزمه کردم:تو هم خیلی جذابی ولی بیا فقط دوست بمونیم. من نمیتونم اگو تو رو تحمل کنم.
خندید و جوری تظاهر کرد که انگار بهش برخورده:چطور میتونی یه میلیاردر رو رد کنی،عزیزم؟ داره بهم برمیخوره. به حد کافی جذاب نیستم؟
بعد هر دومون از لحنش خندیدیم.
-امشب خیلی بامزه شدی،درای.
خم شد کنار گوشم و پچ زد:فقط سعی میکنم یه پسر رومخ و روانی رو سر عقل بیارم که گنج زندگیشو از دست نده وگرنه تو تایپ من نیستی،عزیزم.
دور شد و چشمکی بهم زد:خوش بگذره،لیلی.
ازش فاصله گرفتم و کادویی که براش آماده کرده بودمو روی میزی که پر از کادو بود گذاشتم و به سمت یکی از صندلیهای خالی رفتم و نشستم. با چشمام جمعیتو از نظر گذروندم. میخواستم ببینم کی اومده. باشه دروغ گفتم. دنبال یه فرد خاص بودم. با دیدنش کنار بلیز،سریع حالت صورتم تغییر کرد. هومم. پیراهن کرمی و شلوار قهوهای؟جدی؟ جرات کرده این استایلو برای کی بزنه؟مگه میشه همزمان از یه فرد متنفر بود و جذاب دونستش؟ظاهرا آره. البته نمیدونم حسم بهش چیه. ازش متنفرم؟تنفر کلمه خیلی سنگینیه. فک نمیکنم توصیف درستم برای حسم به اون باشه. فلا بهتره قبل از اینکه نگاهمو بگیره بیخیالش بشم.
-لیلی!
چرخیدم سمت صدا که با دیدن آنجلا لبخندی زدم:سلام،آنجل!
لبخند متقابلی بهم زد و بغلم کرد.
-خب خب کافیه،عزیزم. بیا اینور.
و این داداش احمقم بود که دوست دخترشو از بغلم بیرون کشید و چسبید بهش. با اخم بهش خیره شدم که ابرویی بالا انداخت:مامان میدونه هنوزم به بکر برگشتن به-
قبل از اینکه جملهشو تموم کنه آنجلا محکم کوبید رو ساق پاش.
-گفتم راجب این موضوع خفه بشی،عزیزم. حالا بیا بشینیم و تو چیز چرتی به لیلی نمیگی و آدم میشی.
متیو نگاه ناچاری به آنجلا انداخت که آنجلا دستشو کشید و با هم نشستن.
کمکم جمع شلوغتر شد و همه مشغول خوش گذرونی بودن. جناب مالفوی هم با یه بلوند خاص دیگه پیشکسوت بود. جدی براش مهم نیست اون پیام برای کی بود؟ وای. مرتیکه آشغال. اصلا میدونی چیه؟ بیا بازی تو رو ادامه بدیم. کیفمو روی صندلی انداختم و دست آنجلا رو گرفتم و بلندش کردم. داداشم از ترس اینکه آنجلا عصبی میشه،حتی از جاش بلند نشده بود و همین جا چسبیده بود بهش. آنجلا بهش یه نگاه معنادار انداخت و با هم وارد جمع شدیم. چند دقیقه گذشت و من حتی متوجه نشدم چطوری الان دارم با دریکو میرقصم! آنجلا کجاست؟ دریکو منو به سینهش نزدیکتر کرد و لب زد: این پسر چشه؟و مهمتر از اون تو چته؟! شما نمیخوایین بهم برگردین؟
-میبینی که نه. نه من و نه اون علاقهای نداریم.
صورتشو نزدیک صورتم کرد و لب زد:جدی؟
یه پوزخند رو لباش بود. بعد لب زد:یک... دو...
قبل از اینکه سه رو بگه دست دیگهای دور کمرم پیچید و با وجود اون همه جمعیت بلندم کرد و رو شونهش انداخت که جیغ بلند شد ولی با وجود صدای بلند باندها شنیده نمیشد.
با حس بوی ادکلنش فهمیدم کیه. خودش بود. دستامو مشت کردم و کوبیدن رو کمرش.
-ولم کن!
- ۷.۶k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط