FATE
FATE
Part 5
ویو جونگ کوک
حوصلم سر رفته بود برای همین تصمیم گرفتم که یه برده جدید بیارم برای همین به تهیونگ (دست راست جونگ کوک) گفتم که کارا رو اوکی کنه و برای یه شب بار رو اجاره کنه
ساعت ۶ غروب بود که رسیدم به بار
همونطور که میخواستم بود
تمیز و خالی
از ماشین پیاده شدم و رفتم تو
همه صف کشیدن و بهم احترام گذاشتن که نگاهم به یه دختر خورد
نه... امکان نداره اون... اون خودش بود!
کیم کریستینا! صورتش با ۹ سال پیش مو نمیزنه! خودِ خودشه
سعی کردم تعجبم رو توی چهرم نشون ندم و حالت خودش رو حفظ کنم
داشتم بهش نگاه میکردم که دیدم زیر چشمی داره بهم نگاه میکنه برای همین به دختر کناریش نگاه کردم تا چیز نفهمه
آقای چوی (رییس بار) اومد جلوم و بهم خوش آمد گفت که اهمیتی ندادم و رفتم روی مبلی که رو به روی سکو بود نشستم
دخترا رفتن توی اتاق پرو و بعد گذشت حدود ۵ دقیقه بیرون اومدن
رفتن روی سکو و شروع کردن به عشوه اومدن جز کریستینا
درسته! اون اهل این کارا نیس ، من خیلی خوب میشناسمش!
وقتی دقت کردم دیدم که داره به آقای چوی چشم غره میره
واقعا خنده داره!
بعد گذشت چند دقیقه گفتم که تمومش کنن و آقای چوی اومد نزدیکم و در گوشش با صدای سرد و بمم گفتم:
اون دختری که لباس آبی براق پوشیده رو برام بیار
و چوی اشاره کرد که همه برن جز کریستینا
با اینکه از من فاصله گرفته بودن و داشتن حرف میزدن بازم تونستم بشنوم که چی میگن
وقتی حرف چوی تموم شد یه لحظه انگار یه سطل آب یخ ریختن روی سر کریستینا
بغض کرد و سریع رفت طبقه بالا
آقای چوی اومد و بهم گفت که کجا باید برم
بعد اینکه مشروب رو تموم کردم رفتم طبقه بالا
ادامه دارد...
Part 5
ویو جونگ کوک
حوصلم سر رفته بود برای همین تصمیم گرفتم که یه برده جدید بیارم برای همین به تهیونگ (دست راست جونگ کوک) گفتم که کارا رو اوکی کنه و برای یه شب بار رو اجاره کنه
ساعت ۶ غروب بود که رسیدم به بار
همونطور که میخواستم بود
تمیز و خالی
از ماشین پیاده شدم و رفتم تو
همه صف کشیدن و بهم احترام گذاشتن که نگاهم به یه دختر خورد
نه... امکان نداره اون... اون خودش بود!
کیم کریستینا! صورتش با ۹ سال پیش مو نمیزنه! خودِ خودشه
سعی کردم تعجبم رو توی چهرم نشون ندم و حالت خودش رو حفظ کنم
داشتم بهش نگاه میکردم که دیدم زیر چشمی داره بهم نگاه میکنه برای همین به دختر کناریش نگاه کردم تا چیز نفهمه
آقای چوی (رییس بار) اومد جلوم و بهم خوش آمد گفت که اهمیتی ندادم و رفتم روی مبلی که رو به روی سکو بود نشستم
دخترا رفتن توی اتاق پرو و بعد گذشت حدود ۵ دقیقه بیرون اومدن
رفتن روی سکو و شروع کردن به عشوه اومدن جز کریستینا
درسته! اون اهل این کارا نیس ، من خیلی خوب میشناسمش!
وقتی دقت کردم دیدم که داره به آقای چوی چشم غره میره
واقعا خنده داره!
بعد گذشت چند دقیقه گفتم که تمومش کنن و آقای چوی اومد نزدیکم و در گوشش با صدای سرد و بمم گفتم:
اون دختری که لباس آبی براق پوشیده رو برام بیار
و چوی اشاره کرد که همه برن جز کریستینا
با اینکه از من فاصله گرفته بودن و داشتن حرف میزدن بازم تونستم بشنوم که چی میگن
وقتی حرف چوی تموم شد یه لحظه انگار یه سطل آب یخ ریختن روی سر کریستینا
بغض کرد و سریع رفت طبقه بالا
آقای چوی اومد و بهم گفت که کجا باید برم
بعد اینکه مشروب رو تموم کردم رفتم طبقه بالا
ادامه دارد...
- ۲.۹k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط