{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

FATE

FATE
Part 6

در اتاق رو باز کردم و با نور قرمز مواجه شدم
اوممم خوشم اومد!
نگاهم رو از اتاق به تخت دادم
خیلی بزرگ شده
یادم میاد یه بچه ۱۰ ساله معصوم و پاک بود
البته هنوزم همینه ولی با اختلاف اینکه از اون موقع ۹ سال میگذره!

رفتم روی کاناپه کنار تخت نشستم
خواستم عادی برخورد کنم پس برای همین اسمش رو پرسیدم
با لکنت گفت کریستینا ولی...
متنفرم! متنفرم از کسی که وقتی باهام حرف میزنه به جای دیگه ای نگاه می‌کنه
سعی کردم آروم بمونم ولی حدی بهش گفتم که بهم نگاه کنه که بغض کرد ولی سعی داشت از من قایمش کنه

بغضش رو قورت دادذو شروع کرد به التماس کردن که وسطاش گریش گرفت
مظلومانه التماس میکرد ولی من بیرحم تر از این حرفام!

دیگه حوصله التماس هاش رو نداشتم پس گفتم که آماده بشه و بیاد دم در و بعد رفتم

حدود ۵ دقیقه بعد اومد پایین و با تردید داشت به ماشین من و بادیگارد ها نگاه میکرد که شیشه رو دادم پایین و با نگاهم بهش فهموندم که سوار شه

اومد و نشست ولی لباسش...
سعی داشت که خودش رو بپوشونه
این دختر واقعا خیلی خجالتیه!


وسطای راه بودیم که متوجه شدم داره به من نگاه می‌کنه...
چیه ؟ نکنه محو زیباییم شده؟ جدی؟؟!
تا همین دو دقیقه پیش که داشت التماس میکرد با من نیاد!

بهش گفتم که چرا بهم نگاه می‌کنه که سریع نگاهش رو ازم گرفت و به جاده داد
توی دلم پوزخندی زدم
این دختر واقعا خیلی هوله

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷)

FATEPart 7ویو کریستینا بعد نیم ساعت رسیدیم به یه عمارت عمارت...

FATEPart 8بعد انجام این کارم پوزخند صدا داری زد:نترس نمی‌خوا...

FATEPart 5ویو جونگ کوک حوصلم سر رفته بود برای همین تصمیم گرف...

FATEPart 4وقتی اینو گفت بغضی که چند دقیقه پیش داشتم دوباره ا...

از زبان ا/تآروم برگشتم سمتش چقدر تغییر کرده بود بُهت زده نگا...

سرزمین باشکوه نگهبان آتش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط