{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

FATE

FATE
Part 7

ویو کریستینا

بعد نیم ساعت رسیدیم به یه عمارت
عمارت که چه عرض کنم قصر!

از ماشین پیاده شد که منم پیاده شدم
رفتیم توی عمارت که دیدم تقریبا ۲۰ تا خدمت کار تعظیم کردن
واقعا خیلی حس بدی داره که منم توی زاویه احترام شون هستم!

یهو دیدم یه پیرزن تقریبا ۵۰ یا ۶۰ ساله اومد جلو و به جئون سلام کرد که جئون رو بهش گفت:
سلام آجوما این دختر رو ببر به اتاق مهمان تا لباساش رو عوض کنه و بعد بفرستش به اتاقم

و بعد خودش رفت طبقه بالا
به پیرزن نگاه کردم:
من آجوما هستم و میتونی با من راحت باشی دخترم... حالا اسمت چیه؟

چقدر مهربونه! ناخودآگاه لبخند گرمی روی صورتم اومد:
اسمم کریستینا ست


منو تا اتاق مهمان راهنمایی کرد و بعدش لباسایی رو بهم داد تا بپوشم:
بعد اینکه اینا رو پوشیدی برو طبقه بالا، راهرو سمت چپ، اتاق آخری اتاق اربابه

و بعدش بهم لبخندی زد و رفت

لباس رو عوض کردم و از اتاق مهمان زدن بیرون
یکمی به اطراف نگاه کردم
آجوما گفت طبقه بالا پس منم میرم بالا

بعد اینکه به طبقه دوم رسیدم به دو تا راهرو رسیدم:
آجوما گفت سمت چپ دیگه...؟

رفتم و به آخرین اتاق رسیدم
بهش نگاهی انداختم...
احتمالا جئون پشت این دره
هوف الان آروم باش و فقط تمرکز کن

در رو زدم ولی صدایی نیومد...
دوباره زدم ولی بازم هیچ صدایی نیومد...
با تردید در رو باز کردم و رفتم داخل

اتاقش خیلی قشنگه!!!
تم اتاق سیاه و طوسی مایل به مشکیه
رفتم روی تخت نشستم:
هوم تختش خیلی نرمه

روش دراز کشیدم و بالشت رو بو کردم...
بوی قهوه میداد
آرامش بخش بود!
به اطراف نگاه کردم...
یه بالکن بود که ویوش به داخل حیاط عمارت بود
یه ذره که دقت کردم فهمیدم که صدایی قطع شد!
یعنی صدای چی بود که قطع شد؟؟؟
فکر نکنم زیاد مهم باشه

بلند شدم و رفتم سمت کمد و کشو ها
در کمد رو باز کردم و دیدم که یه عالمه لباسای با تم تیره وجود داره
از سلیقه اش خوشم اومد!
من برخلاف دخترای دیگه به رنگای پاستیلی و روشن علاقه ای ندارم

داشتم به لباساش نگه میکردم که یهو نفسای داغ یکیو کنار گردنم حس کردم
خیلی شوکه شدم!
خواستم برگردم تا ببینم کیه که یهو دستاش دور کمر و پهلوم حلقه شد:
میبینم که فضولم هستی!

ولم کرد و برگشتم...
بالا تنه اش لخت و خیس بود
با اینکه خیلی منحرفم ولی سریع چشمام رو بستم و با دستام جلوشون رو پوشوندم

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۱)

FATEPart 8بعد انجام این کارم پوزخند صدا داری زد:نترس نمی‌خوا...

FATEPart 9با پوزخند گفت: خوبه!حالا هم آماده شو و برو پایین ک...

FATEPart 6در اتاق رو باز کردم و با نور قرمز مواجه شدم اوممم ...

FATEPart 5ویو جونگ کوک حوصلم سر رفته بود برای همین تصمیم گرف...

وحشی پارت 2+18ویو ات: داشتم میرفتم بالا که در خونه رو زدن رف...

Continue the part: ①⑤ویو رزیدنبالم اومدن و من اهمیت ندادم و ...

تتو آرتیست من[part⁷]*کوک ویو*وقتی وارد عمارت شدیم، کل مدت ا/...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط