عشق من و تو
عشق من و تو
پارت_۶
ابن حرف استثنا قائل نیست پس همیشه یادت باشه
خب رهایی رسیدیم سلام برسون در ضمن موفق باشی
رها:دستت درد نکنه حتما،کوچیکیت رو میرسونم😄 😄
من:خدافظ
رها:خدا سعدی
خونه که رسیدم از دم در شروع کردم
من:مامااااان،دلنیا خانم،خانم اریایی
به خونه که رسیدم کفشم رو در اوردم
من:مااامااان
مامان:یامان،سلامت کو؟
من:سلاااااام بر عشق بابای خودم
مامان:خیلی بی حیایی
من:قربان شما
مامان:لنگه همون باباتی
من:آررررره؟
مامان:آجر پاااره
من:نه بابا 😳 😳 😳
مامان:زن بابا
من:مامان چی شده سر حالی؟
اینو که گفتم مامان گل از گلش شکفت
مامان:وااای تمنا بعد۲۰سال دوست خودمو بابات رو پیدا کردم نمیدونی چقدر میونمون خوب بود امروز تو مهمانی همسایه دیدمش برای امشب دعوت شدیم خونشون برنامه ریزی نکن
که باید بیای نق زدن هم نداریم
شاکی گفتم
من:مامان...
مامان:یامان همین که گفتم این دوستا برای منو پدرت هم خیلی عزیزن
بعد که مامان زحمت کشید و برام کامل توضیح داد که:
مامان:با دلارام و آقا ارتام دوست بودیم،من از بچگی با دلارام بزرگ شدم بابات هم با ارتام و باعث اشنایی ما ازدواج ارتام و دلارام بودن که عشق اونا هم زبون زد بود و بعد یه مدت فاصله ارتباط مون قطع شد تا همین امروز که دلی رو دیدم وای جقدر ازت سوال پرسید....
منم که خسته بودم گفتم
من:چشم مادر من چشم منم میام حالا اجازه هست برم استراحت کنم تا مهمونی رو بتونم بیام؟
مادرمم یه چشم غره رفت و با سر اجازه داد
بعد از نمازم،با مادرم ناهار خوردیم و رفتیم برای استراحت
بعد یه ساعت از خواب بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم
وقتی اومدم بیرون ضبط صوت اتاقم رو روشن کردم و رفتم سمت کمدم تا لباسام رو برای امشب انتخاب کنم
یه مانتوی قرمز با یه شلوار دم پای مشکی،شال سفید قرمز با زمینه مشکی،کیف قرمز مشکی با یه کفش عروسکی قرمز مشکی
پیش به سوی مهمونی
♡♡♡راشا♡♡♡
از ظهر که اومدم خونه تا الان دارم فقط به حرفای مامان گوش میدم
که دوست عزیزش رو بعد از ۲۰ سال پیدا کرده و تا نیم ساعت دیگ میان فقط امیدوارم دخترشون کنه نشه چون با این حرفایی که مامان میزد مطمئنم یه آشی برام پخته
لباس مناسب پوشیدم و رفتم پایین
رو پله اخر بودم که زنگ رو زدن پدر و مادرم جلو تر و من پشت سر اونا رفتیم برای استقبال
اول یه آقایی وارد شد که چهره ی مهربون و شادابی داشت
بعد خانمی وارد شد که چهره ی اشنایی داشت هرچی نزدیک تر میشد به این نتیجه میرسیدم که شبیه تمناس ولی یه کم جا افتاده تر
بعد از احوال مرسی با اون خانم و آقا چشمام افتاد به یه دختری که پشتش به من بود ولی خیلی اشنا بود صبر کردم تا به اون هم خوش آمد بگم گه وقتی برگشت از چیزی که دیدم بهت زده شدم
پارت_۶
ابن حرف استثنا قائل نیست پس همیشه یادت باشه
خب رهایی رسیدیم سلام برسون در ضمن موفق باشی
رها:دستت درد نکنه حتما،کوچیکیت رو میرسونم😄 😄
من:خدافظ
رها:خدا سعدی
خونه که رسیدم از دم در شروع کردم
من:مامااااان،دلنیا خانم،خانم اریایی
به خونه که رسیدم کفشم رو در اوردم
من:مااامااان
مامان:یامان،سلامت کو؟
من:سلاااااام بر عشق بابای خودم
مامان:خیلی بی حیایی
من:قربان شما
مامان:لنگه همون باباتی
من:آررررره؟
مامان:آجر پاااره
من:نه بابا 😳 😳 😳
مامان:زن بابا
من:مامان چی شده سر حالی؟
اینو که گفتم مامان گل از گلش شکفت
مامان:وااای تمنا بعد۲۰سال دوست خودمو بابات رو پیدا کردم نمیدونی چقدر میونمون خوب بود امروز تو مهمانی همسایه دیدمش برای امشب دعوت شدیم خونشون برنامه ریزی نکن
که باید بیای نق زدن هم نداریم
شاکی گفتم
من:مامان...
مامان:یامان همین که گفتم این دوستا برای منو پدرت هم خیلی عزیزن
بعد که مامان زحمت کشید و برام کامل توضیح داد که:
مامان:با دلارام و آقا ارتام دوست بودیم،من از بچگی با دلارام بزرگ شدم بابات هم با ارتام و باعث اشنایی ما ازدواج ارتام و دلارام بودن که عشق اونا هم زبون زد بود و بعد یه مدت فاصله ارتباط مون قطع شد تا همین امروز که دلی رو دیدم وای جقدر ازت سوال پرسید....
منم که خسته بودم گفتم
من:چشم مادر من چشم منم میام حالا اجازه هست برم استراحت کنم تا مهمونی رو بتونم بیام؟
مادرمم یه چشم غره رفت و با سر اجازه داد
بعد از نمازم،با مادرم ناهار خوردیم و رفتیم برای استراحت
بعد یه ساعت از خواب بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم
وقتی اومدم بیرون ضبط صوت اتاقم رو روشن کردم و رفتم سمت کمدم تا لباسام رو برای امشب انتخاب کنم
یه مانتوی قرمز با یه شلوار دم پای مشکی،شال سفید قرمز با زمینه مشکی،کیف قرمز مشکی با یه کفش عروسکی قرمز مشکی
پیش به سوی مهمونی
♡♡♡راشا♡♡♡
از ظهر که اومدم خونه تا الان دارم فقط به حرفای مامان گوش میدم
که دوست عزیزش رو بعد از ۲۰ سال پیدا کرده و تا نیم ساعت دیگ میان فقط امیدوارم دخترشون کنه نشه چون با این حرفایی که مامان میزد مطمئنم یه آشی برام پخته
لباس مناسب پوشیدم و رفتم پایین
رو پله اخر بودم که زنگ رو زدن پدر و مادرم جلو تر و من پشت سر اونا رفتیم برای استقبال
اول یه آقایی وارد شد که چهره ی مهربون و شادابی داشت
بعد خانمی وارد شد که چهره ی اشنایی داشت هرچی نزدیک تر میشد به این نتیجه میرسیدم که شبیه تمناس ولی یه کم جا افتاده تر
بعد از احوال مرسی با اون خانم و آقا چشمام افتاد به یه دختری که پشتش به من بود ولی خیلی اشنا بود صبر کردم تا به اون هم خوش آمد بگم گه وقتی برگشت از چیزی که دیدم بهت زده شدم
- ۹۵.۵k
- ۱۷ بهمن ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط