در جنگلی آرام درختان نه تنها سایه و اکسیژن میبخشیدند بلکه احساساتی پنهان در ...

🌳
در جنگلی آرام، درختان نه تنها سایه و اکسیژن می‌بخشیدند، بلکه احساساتی پنهان در دلشان داشتند. هر درخت، مثل انسانی با قلبی بزرگ، داستانی برای گفتن داشت.

یکی از آن‌ها، بلوطی پیر بود که سال‌ها باران و باد را تحمل کرده بود. او وقتی نسیم ملایم می‌وزید، احساس شادی می‌کرد؛ شاخه‌هایش را تکان می‌داد و برگ‌هایش را مثل خنده‌ای سبز به آسمان می‌فرستاد. اما وقتی تبر هیزم‌شکن نزدیک می‌شد، قلبش می‌لرزید و زمزمه‌ای غمگین میان برگ‌هایش می‌پیچید.

درخت جوانی هم بود که تازه ریشه دوانده بود. او پر از امید بود و هر روز با اشتیاق به خورشید نگاه می‌کرد. وقتی باران می‌بارید، حس می‌کرد کسی او را نوازش می‌کند. وقتی پرنده‌ای روی شاخه‌اش می‌نشست، غرور و شادی در وجودش می‌جوشید.

درختان با هم حرف می‌زدند؛ نه با زبان انسان، بلکه با صدای برگ‌ها، با بوی شکوفه‌ها، و با رقص شاخه‌ها در باد. آن‌ها غم و شادی‌شان را با هم تقسیم می‌کردند. جنگل، در حقیقت، یک خانواده‌ی بزرگ بود که هر عضو آن قلبی تپنده داشت.

✨ پیام داستان: اگر گوش بسپاریم، شاید بتوانیم زمزمه‌ی احساسات درختان را بشنویم؛ شادی، غم، امید و عشقشان در هر برگ و هر نسیم پنهان شده

#داستان
دیدگاه ها (۰)

در دل کوهستان سربرآورده ابرهای همیشه‌ای، روستای کوچکی به نام...

👧 دختر بودن، خودش یک قصه‌ی پر رمز و راز است. در شهری کوچک،...

🌲 در دل کوهستانی دور، جنگلی بود که همیشه در مه صبحگاهی پنها...

کیا اینجوری هستن ؟

از تو چیز زیادی نمی خواهم...تنها قطعه ای از شرجیِ حنجره ات ر...

...خدایا شکرت؛ برای بارانی که فرستادیبرای این قطره های بهشتی...

دخترک به آنجا امد و ارامش کنارش نشست ....و با همان رایحه همی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط