「#NEWTON'S LAW」
「#NEWTON'S LAW」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 60
✦.................................
چشمهای جکسون گرد شد
جکسون: یعنی...؟
دکتر سر تکان داد
دکتر: هنوز راه زیادی مونده اما دیگه نمیتونیم بگیم امیدی نیست همین یه واکنش همهچیز رو تغییر داده.
جکسون ناخودآگاه لبخند زد برای اولین بار بعد از هشت روز... ته دلش سبک شد نگاهش سمت جونگکوک رفت؛ هنوز کنار تخت ایستاده بود همان صورت سرد...
اما جکسون خوب میدید، انگشتهای جونگکوک... هنوز دست نیکی را محکم گرفته بودند؛ آنقدر محکم که انگار اگر رهایش کند، این امید کوچک هم از بین میرود.
ـ [ 5:20 | روز نهم... ]
هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود؛ نور خاکستری صبح از پنجرهی بلند اتاق مراقبت های ویژه روی کف سفید اتاق افتاده بود.
همهچیز آرام بود، فقط صدای منظم دستگاهها... و مردی که نه روز بود حتی چند متر از آن تخت فاصله نگرفته بود
جونگکوک همانطور کنار تخت نشسته بود کت مشکیاش روی پشتی صندلی افتاده بود، آستین پیراهن سفیدش تا آرنج بالا رفته بود دست نیکی هنوز میان دست هایش بود
نگاهش روی صورت دختر ثابت مانده بود، پلک هم نمیزد.
ناگهان... صدای مانیتور کمی تغییر کرد:
• بیپ...
• بیپ...
جونگکوک اخم کوتاهی کرد، همان لحظه پلک های نیکی خیلی آرام لرزیدند.
جونگکوک برای چند ثانیه حتی نفس هم نکشید، فکر کرد خیالاتی شده اما دوباره... پلکها تکان خوردند این بار بیشتر.
مرد بیاختیار از جا بلند شد، دست نیکی را کمی محکمتر گرفت.
اسمش تا لبهایش آمد اما بیرون نیامد.
همان لحظه چشمهای نیکی... بهآرامی باز شدند؛ نور چراغها مستقیم داخل مردمک هایش افتاد، همهچیز برایش تار بود؛ سقف سفید... چراغها... صدای دستگاهها...
نفس کشیدن برایش سخت بود، گلویش میسوخت، لبهای خشک و ترکخوردهاش به زحمت از هم باز شدند:
+ آ...
صدا حتی شبیه صدا نبود؛ فقط یک نفس بریده، جونگکوک سریع دکمهی کنار تخت را فشار داد
چند ثانیه بعد سه پزشک و دو پرستار با عجله وارد اتاق شدند، همین که دیدند نیکی چشم باز کرده همه با ناباوری به هم نگاه کردند، دکتر کیم سریع بالای سرش رفت
دکتر: نیکی... صدای منو میشنوی؟
چشم های نیکی بهسختی سمت صدا چرخید، خیلی آرام... پلک زد.
دکتر لبخند زد
دکتر: عالیه... واکنش مردمک طبیعی شده. فشار خون؟
پرستار: داره بالا میاد دکتر.
متخصص خارجی لبخند کوتاهی زد
متخصص: فوقالعادهست، بدنش جواب داده.
نیکی دوباره لبهایش را تکان داد، این بار واضحتر:
+ آ...ب...
گلویش آتش گرفته بود.
پرستار سریع لب هایش را با گاز مرطوب خیس کرد
پرستار: فعلاً آب نمیتونین بخورین... فقط لبهاتون رو خیس میکنیم.
نیکی با سختی سر خیلی کمی تکان داد بعد نگاهش آرام چرخید کنار تخت؛ جونگکوک ایستاده بود، همان کتوشلوار تیره، همان نگاه سرد، همان مرد چند ثانیه فقط به او خیره ماند
مغزش هنوز گیج بود اما ناگهان تصویرها یکییکی برگشتند؛ در بسته، نفس نکشیدن، التماس کردن، اشک، تاریکی... تمام خاطره ها با شدت داخل ذهنش هجوم آوردند.
رنگ صورتش پرید، نفسش تند شد، مانیتور شروع به هشدار دادن کرد
• بیپ... بیپ... بیپ...
دکتر سریع گفت:
دکتر: آروم، آروم استرس نگیر.
اما نگاه نیکی فقط روی جونگکوک مانده بود؛ نگاهی پر از درد، پر از دلخوری...
جونگکوک خیلی آرام یک قدم جلو آمد برای اولین بار بعد از نه روز دستش را سمت صورت نیکی برد انگشت هایش فقط چند سانتی متر با گونهی دختر فاصله داشت.
اما نیکی با تمام توان باقیماندهاش دستش را بالا آورد و با یک حرکت ضعیف دست جونگکوک را کنار زد؛ نه محکم، اما آنقدر واضح که انگار تمام اتاق صدایش را شنید
جونگکوک همانجا خشک شد، دستش میان هوا ماند، چشمهای سبز نیکی پر از اشک شده بود لبهای خشکیدهاش با سختی تکان خورد:
+ ن... نه...
جونگکوک هیچ حرکتی نکرد، فقط نگاهش کرد؛ برای اولین بار فهمید زخمهایی که خودش ساخته با یک عذرخواهی از بین نمیروند.
دکتر سریع بین آن دو ایستاد
دکتر: لطفاً، بیمار تازه به هوش اومده نباید تحت فشار روحی قرار بگیره.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 60
✦.................................
چشمهای جکسون گرد شد
جکسون: یعنی...؟
دکتر سر تکان داد
دکتر: هنوز راه زیادی مونده اما دیگه نمیتونیم بگیم امیدی نیست همین یه واکنش همهچیز رو تغییر داده.
جکسون ناخودآگاه لبخند زد برای اولین بار بعد از هشت روز... ته دلش سبک شد نگاهش سمت جونگکوک رفت؛ هنوز کنار تخت ایستاده بود همان صورت سرد...
اما جکسون خوب میدید، انگشتهای جونگکوک... هنوز دست نیکی را محکم گرفته بودند؛ آنقدر محکم که انگار اگر رهایش کند، این امید کوچک هم از بین میرود.
ـ [ 5:20 | روز نهم... ]
هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود؛ نور خاکستری صبح از پنجرهی بلند اتاق مراقبت های ویژه روی کف سفید اتاق افتاده بود.
همهچیز آرام بود، فقط صدای منظم دستگاهها... و مردی که نه روز بود حتی چند متر از آن تخت فاصله نگرفته بود
جونگکوک همانطور کنار تخت نشسته بود کت مشکیاش روی پشتی صندلی افتاده بود، آستین پیراهن سفیدش تا آرنج بالا رفته بود دست نیکی هنوز میان دست هایش بود
نگاهش روی صورت دختر ثابت مانده بود، پلک هم نمیزد.
ناگهان... صدای مانیتور کمی تغییر کرد:
• بیپ...
• بیپ...
جونگکوک اخم کوتاهی کرد، همان لحظه پلک های نیکی خیلی آرام لرزیدند.
جونگکوک برای چند ثانیه حتی نفس هم نکشید، فکر کرد خیالاتی شده اما دوباره... پلکها تکان خوردند این بار بیشتر.
مرد بیاختیار از جا بلند شد، دست نیکی را کمی محکمتر گرفت.
اسمش تا لبهایش آمد اما بیرون نیامد.
همان لحظه چشمهای نیکی... بهآرامی باز شدند؛ نور چراغها مستقیم داخل مردمک هایش افتاد، همهچیز برایش تار بود؛ سقف سفید... چراغها... صدای دستگاهها...
نفس کشیدن برایش سخت بود، گلویش میسوخت، لبهای خشک و ترکخوردهاش به زحمت از هم باز شدند:
+ آ...
صدا حتی شبیه صدا نبود؛ فقط یک نفس بریده، جونگکوک سریع دکمهی کنار تخت را فشار داد
چند ثانیه بعد سه پزشک و دو پرستار با عجله وارد اتاق شدند، همین که دیدند نیکی چشم باز کرده همه با ناباوری به هم نگاه کردند، دکتر کیم سریع بالای سرش رفت
دکتر: نیکی... صدای منو میشنوی؟
چشم های نیکی بهسختی سمت صدا چرخید، خیلی آرام... پلک زد.
دکتر لبخند زد
دکتر: عالیه... واکنش مردمک طبیعی شده. فشار خون؟
پرستار: داره بالا میاد دکتر.
متخصص خارجی لبخند کوتاهی زد
متخصص: فوقالعادهست، بدنش جواب داده.
نیکی دوباره لبهایش را تکان داد، این بار واضحتر:
+ آ...ب...
گلویش آتش گرفته بود.
پرستار سریع لب هایش را با گاز مرطوب خیس کرد
پرستار: فعلاً آب نمیتونین بخورین... فقط لبهاتون رو خیس میکنیم.
نیکی با سختی سر خیلی کمی تکان داد بعد نگاهش آرام چرخید کنار تخت؛ جونگکوک ایستاده بود، همان کتوشلوار تیره، همان نگاه سرد، همان مرد چند ثانیه فقط به او خیره ماند
مغزش هنوز گیج بود اما ناگهان تصویرها یکییکی برگشتند؛ در بسته، نفس نکشیدن، التماس کردن، اشک، تاریکی... تمام خاطره ها با شدت داخل ذهنش هجوم آوردند.
رنگ صورتش پرید، نفسش تند شد، مانیتور شروع به هشدار دادن کرد
• بیپ... بیپ... بیپ...
دکتر سریع گفت:
دکتر: آروم، آروم استرس نگیر.
اما نگاه نیکی فقط روی جونگکوک مانده بود؛ نگاهی پر از درد، پر از دلخوری...
جونگکوک خیلی آرام یک قدم جلو آمد برای اولین بار بعد از نه روز دستش را سمت صورت نیکی برد انگشت هایش فقط چند سانتی متر با گونهی دختر فاصله داشت.
اما نیکی با تمام توان باقیماندهاش دستش را بالا آورد و با یک حرکت ضعیف دست جونگکوک را کنار زد؛ نه محکم، اما آنقدر واضح که انگار تمام اتاق صدایش را شنید
جونگکوک همانجا خشک شد، دستش میان هوا ماند، چشمهای سبز نیکی پر از اشک شده بود لبهای خشکیدهاش با سختی تکان خورد:
+ ن... نه...
جونگکوک هیچ حرکتی نکرد، فقط نگاهش کرد؛ برای اولین بار فهمید زخمهایی که خودش ساخته با یک عذرخواهی از بین نمیروند.
دکتر سریع بین آن دو ایستاد
دکتر: لطفاً، بیمار تازه به هوش اومده نباید تحت فشار روحی قرار بگیره.
- ۲۲.۰k
- ۲۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط