{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 98
✦.................................

مرد: یکی از خودروهامون رو تعقیب کردن.

نیکان آرام برگشت.

مرد ادامه داد:

مرد: ردشونو گم کردیم... ولی...

مرد لحظه‌ای مکث کرد، نفسش را تنظیم کرد و گفت:

مرد: مطمئن شدیم... کار خود جونگکوکه.. دوربین‌های اطراف محفل، ماشینش رو ثبت کردن... خودش شخصاً اومده.

چند ثانیه سکوت بعد لبخند بسیار کمرنگی روی لب‌های نیکان نشست، لبخندی که بیشتر شبیه اعلام جنگ بود، آرام کت مشکی‌اش را از روی صندلی برداشت.

نیکان: بلاخره... خودت اومدی.

دکمه‌ی کت را بست و اسلحه‌اش را پشت کمرش جا زد

نیکان: به همه خبر بده.

مرد فوراً صاف ایستاد

مرد: چه دستوری میدین رئیس؟

نیکان: همه نیروها مسلح باشن.

نگاهش روی افرادش چرخید

نیکان: هیچکس شلیک نمیکنه... تا وقتی خودم دستور بدم.

مردها باهم گفتند:

مردها: چشم رئیس.
...

کمتر از پنج دقیقه بعد، صدای روشن شدن موتور ده‌ها ماشین، سکوت محوطه را شکست... ماشین‌های شاسی‌بلند مشکی یکی‌ یکی از پارکینگ خارج شدند، وسط ستون ماشین نیکان حرکت میکرد.

او پشت فرمان نبود، روی صندلی عقب نشسته بود، یک دستش روی دسته‌ی عصا مانند چاقوی تاکتیکی‌اش قرار داشت و نگاهش از پنجره بیرون بود، زیر لب فقط یک جمله گفت:

نیکان: اگه یه تار مو از سرش کم شده باشه...

چشم‌هایش آرام بسته شدند

نیکان: جونگکوک... قسم میخورم جهنم رو نشونت میدم.
...

ـ [ یک ساعت بعد ]

جاده‌ای خلوت، اطراف انبارهای قدیمی حاشیه‌ی سئول... ماشین مشکی جونگکوک آرام کنار خیابان توقف کرد، در را باز کرد بی‌هیچ عجله‌ای پیاده شد باد، لبه‌ی کت مشکی بلندش را تکان داد.

دست‌هایش داخل جیب شلوارش رفت، نگاهش آرام اطراف را برانداز کرد...

سکوت؛ سه ثانیه... چهار... پنج

ناگهان غرش چند موتور و لاستیک از چهار طرف جاده... ماشین‌های مشکی یکی‌یکی ظاهر شدند؛ یکی، سه، شش، ده... دوازده ماشین در کمتر از چند ثانیه، دایره‌ای کامل دور جونگکوک شکل گرفت.

درهای ماشین‌ها همزمان باز شدند، بیش از سی مرد مسلح پیاده شدند؛ همه اسلحه به دست... همه آماده‌ی شلیک، اما جونگکوک حتی پلک هم نزد

نه قدمی عقب رفت نه دستش را از جیب بیرون آورد، فقط خیلی آرام سرش را کمی کج کرد؛ انگار تعدادشان را می‌شمرد بعد... پوزخند بسیار محوی روی لبش نشست

_ فقط همین...؟

یکی از افراد نیکان اسلحه را مستقیم سمت سرش گرفت، اما قبل از اینکه چیزی بگوید... درِ آخرین ماشین باز شد کفش‌های چرمی مشکی روی آسفالت نشستند

نیکان آرام از ماشین پیاده شد؛ کت بلند مشکی، پیراهن تیره، دستکش چرمی و همان نگاه سردی که انگار سال‌ها خواب نداشت.

دو مرد... دو امپراتور چند متر فاصله... اما انگار تمام خیابان زیر فشار نگاهشان لرزید هیچ‌کدام حرفی نزدند... باد میانشان میوزید.

جونگکوک عینکش را خیلی آرام از روی چشم برداشت، نگاهش مستقیم در نگاه نیکان قفل شد

اولین کسی که سکوت را شکست نیکان بود:

نیکان: بالاخره دست از قایم موشک بازی برداشتی... جئون جونگ‌کوک.

جونگکوک حتی لبخندش را جمع نکرد

_ ارزش این همه ماشینو نداشت.

نیکان چند قدم جلو آمد

نیکان: خواهرم.. کجاست؟

جونگکوک نگاهش را از او برنداشت

_ جاش اَمنه.

نیکان فکش قفل شد

نیکان: ازت پرسیدم...

صدایش محکم‌تر شد

نیکان: کجاست؟

...

ـ [ سلاید دوم جونگ‌کوک ]
دیدگاه ها (۹)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 97✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 96✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 78✦....................

𝑻𝒉𝒆 𝑸𝒆𝒆𝒏 & 𝑻𝒉𝒆 𝑾𝒐𝒍𝒇Part 03 | گرگ وارد شکار شد━━━━━━━━━━━━━━━...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط