「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 96
✦.................................
چند لحظه گیج نگاهش کرد بعد پایین را نگاه انداخت... همان لحظه چشم هایش گرد شد؛ لباس نازکش کاملاً به تنش چسبیده بود و باعث شده بود فرم اندامش بیشتر از چیزی که خودش انتظار داشت دیده شود.
صورتش در یک لحظه سرخ شد
+ یا... یا خدا...
با وحشت هر دو دستش را جلوی خودش گرفت...
+ نگاه نکن!
جونگکوک خیلی آرام ابرویی بالا انداخت
_ خودت پرسیدی به چی نگاه میکنم
+ خفه شو!
نیکی با عجله چند قدم عقب رفت و باز هم سعی کرد لباس خیسش را مرتب کند، اما بیفایده بود. از شدت خجالت حتی نمیتوانست مستقیم به جونگکوک نگاه کند.
+ منحرف...
جونگکوک برای اولین بار آن شب، خندهی کوتاه و واقعیای کرد
_ تهمت سنگینیه.
نیکی با حرص کفشهای خیسش را از روی شن برداشت و تقریباً دوید.
+ اصلاً باهام حرف نزن!
بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، به سمت ویلای ساحلی دوید.
جونگکوک همانجا ایستاد و رفتنش را تماشا کرد، باد موهای خیسش را تکان میداد و صدای خندهی معترض نیکی هنوز بین موجها میپیچید.
گوشهی لبش بیاختیار بالا رفت... این بار دیگر نمیتوانست برای خودش هم انکار کند؛ از روزی که نیکی وارد زندگیاش شده بود، سکوت سنگین عمارت، کمتر آزارش میداد... اخمهای همیشگیاش، بیشتر از قبل میشکستند.
و خندههایی که سالها فراموش کرده بود... فقط کنار همان دخترِ پر سر و صدا دوباره پیدا میشدند.
جونگکوک خیلی آرام، زیر لب گفت:
_ انگار واقعا... قلبمو دزدیدی، توله دزد.
بعد با همان قدمهای آرام، در حالی که هنوز لبخند محوی روی لبش مانده بود، به سمت ویلا راه افتاد...
...
ـ [ 🌑 10:20 | پنتهاوس نیکان ]
نور زرد چراغها روی شیشهی لیوان کریس تالی افتاده بود، بطری نیمهخالی ویسکی روی میز مانده بود و دود سیگار آرام داخل اتاق پخش میشد.
نیکان روی مبل چرمی نشسته بود؛ آرنجهایش روی زانوهایش قرار داشتند و نگاهش به صفحهی تلفن روبهرویش دوخته شده بود؛ هیچ خبری...
فکش از فشار روی هم قفل شده بود، چند نفر از افرادش روبهرویش ایستاده بودند. یکی از آنها جلو آمد:
مرد: رئیس... بچهها توی تمام خروجیهای سئول پخش شدن.
دومی ادامه داد:
مرد دوم: فرودگاه، بندر، بزرگراهها... همه رو زیر نظر گرفتیم.
نیکان بدون اینکه نگاهش را بلند کند گفت:
نیکان: کافی نیست
اتاق در سکوت فرو رفت
نیکان: هرچی به اسم جئون جونگکوکه رو زیر نظر بگیرید.
مردها سر خم کردند
مرد: چشم رئیس.
نیکان: شرکتها... ویلاها... هتلها... اسکلهها...
نگاهش بالا آمد
نیکان: حتی اگه یه ماشینش از پارکینگ خارج شد، قبل از خود راننده باید من بفهمم.
مرد سوم: فهمیدیم.
همه از اتاق خارج شدند... در که بسته شد سکوت دوباره برگشت،نیکان سیگار دیگری روشن کرد دود را آرام بیرون داد و زیر لب گفت:
نیکان: اگه زیر سنگم باشی.. پیدات میکنم.
همان لحظه تلفنش زنگ خورد، روی صفحه نوشته شده بود: «🐍ARIANA»
ابرویش در هم رفت... چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد تماس را جواب داد
صدای زن با لحن ساختگی و شیرین داخل گوشی پیچید:
آریانا: بالاخره جواب دادی.
نیکان حتی فرصت ادامه دادن به او نداد:
نیکان: چی میخوای؟
آریانا چند لحظه سکوت کرد.
آریانا: دلم برات تنگ شده...
نیکان با تمسخر خندید
نیکان: جدی؟
آریانا: میشه همدیگه رو ببینیم؟
صدای نیکان یخ زده بود:
نیکان: برو یکی دیگه رو بازی بده، مار.
آریانا: نیکان...
نیکان: همون شبی که رفتی زیر خواب یه حروم៸زاده شدی، برام مُردی.
چند ثانیه سکوت... بعد بدون هیچ حرف دیگری تماس را قطع کرد، گوشی را روی میز انداخت اما همان لحظه دوباره زنگ خورد: «شماره ناشناس»
با بیحوصلگی جواب داد:
نیکان: بگو
صدای دخترانهای از آن طرف خط آمد:
سولی: سلام... خوبی؟
نیکان اخم کرد
نیکان: شما؟
سولی آرام گفت:
سولی: من... سولیم.
نیکان: میشه مثل آدم زر بزنی هستی؟ من از کجا بدونم سولی کدوم خریه.
سولی: ه... همونی که اون شب جلوی عمارت جئون دیدی.
چند ثانیه سکوت بعد نیکان خیلی مستقیم پرسید:
نیکان: از جونگکوک خبری داری؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 96
✦.................................
چند لحظه گیج نگاهش کرد بعد پایین را نگاه انداخت... همان لحظه چشم هایش گرد شد؛ لباس نازکش کاملاً به تنش چسبیده بود و باعث شده بود فرم اندامش بیشتر از چیزی که خودش انتظار داشت دیده شود.
صورتش در یک لحظه سرخ شد
+ یا... یا خدا...
با وحشت هر دو دستش را جلوی خودش گرفت...
+ نگاه نکن!
جونگکوک خیلی آرام ابرویی بالا انداخت
_ خودت پرسیدی به چی نگاه میکنم
+ خفه شو!
نیکی با عجله چند قدم عقب رفت و باز هم سعی کرد لباس خیسش را مرتب کند، اما بیفایده بود. از شدت خجالت حتی نمیتوانست مستقیم به جونگکوک نگاه کند.
+ منحرف...
جونگکوک برای اولین بار آن شب، خندهی کوتاه و واقعیای کرد
_ تهمت سنگینیه.
نیکی با حرص کفشهای خیسش را از روی شن برداشت و تقریباً دوید.
+ اصلاً باهام حرف نزن!
بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند، به سمت ویلای ساحلی دوید.
جونگکوک همانجا ایستاد و رفتنش را تماشا کرد، باد موهای خیسش را تکان میداد و صدای خندهی معترض نیکی هنوز بین موجها میپیچید.
گوشهی لبش بیاختیار بالا رفت... این بار دیگر نمیتوانست برای خودش هم انکار کند؛ از روزی که نیکی وارد زندگیاش شده بود، سکوت سنگین عمارت، کمتر آزارش میداد... اخمهای همیشگیاش، بیشتر از قبل میشکستند.
و خندههایی که سالها فراموش کرده بود... فقط کنار همان دخترِ پر سر و صدا دوباره پیدا میشدند.
جونگکوک خیلی آرام، زیر لب گفت:
_ انگار واقعا... قلبمو دزدیدی، توله دزد.
بعد با همان قدمهای آرام، در حالی که هنوز لبخند محوی روی لبش مانده بود، به سمت ویلا راه افتاد...
...
ـ [ 🌑 10:20 | پنتهاوس نیکان ]
نور زرد چراغها روی شیشهی لیوان کریس تالی افتاده بود، بطری نیمهخالی ویسکی روی میز مانده بود و دود سیگار آرام داخل اتاق پخش میشد.
نیکان روی مبل چرمی نشسته بود؛ آرنجهایش روی زانوهایش قرار داشتند و نگاهش به صفحهی تلفن روبهرویش دوخته شده بود؛ هیچ خبری...
فکش از فشار روی هم قفل شده بود، چند نفر از افرادش روبهرویش ایستاده بودند. یکی از آنها جلو آمد:
مرد: رئیس... بچهها توی تمام خروجیهای سئول پخش شدن.
دومی ادامه داد:
مرد دوم: فرودگاه، بندر، بزرگراهها... همه رو زیر نظر گرفتیم.
نیکان بدون اینکه نگاهش را بلند کند گفت:
نیکان: کافی نیست
اتاق در سکوت فرو رفت
نیکان: هرچی به اسم جئون جونگکوکه رو زیر نظر بگیرید.
مردها سر خم کردند
مرد: چشم رئیس.
نیکان: شرکتها... ویلاها... هتلها... اسکلهها...
نگاهش بالا آمد
نیکان: حتی اگه یه ماشینش از پارکینگ خارج شد، قبل از خود راننده باید من بفهمم.
مرد سوم: فهمیدیم.
همه از اتاق خارج شدند... در که بسته شد سکوت دوباره برگشت،نیکان سیگار دیگری روشن کرد دود را آرام بیرون داد و زیر لب گفت:
نیکان: اگه زیر سنگم باشی.. پیدات میکنم.
همان لحظه تلفنش زنگ خورد، روی صفحه نوشته شده بود: «🐍ARIANA»
ابرویش در هم رفت... چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد تماس را جواب داد
صدای زن با لحن ساختگی و شیرین داخل گوشی پیچید:
آریانا: بالاخره جواب دادی.
نیکان حتی فرصت ادامه دادن به او نداد:
نیکان: چی میخوای؟
آریانا چند لحظه سکوت کرد.
آریانا: دلم برات تنگ شده...
نیکان با تمسخر خندید
نیکان: جدی؟
آریانا: میشه همدیگه رو ببینیم؟
صدای نیکان یخ زده بود:
نیکان: برو یکی دیگه رو بازی بده، مار.
آریانا: نیکان...
نیکان: همون شبی که رفتی زیر خواب یه حروم៸زاده شدی، برام مُردی.
چند ثانیه سکوت... بعد بدون هیچ حرف دیگری تماس را قطع کرد، گوشی را روی میز انداخت اما همان لحظه دوباره زنگ خورد: «شماره ناشناس»
با بیحوصلگی جواب داد:
نیکان: بگو
صدای دخترانهای از آن طرف خط آمد:
سولی: سلام... خوبی؟
نیکان اخم کرد
نیکان: شما؟
سولی آرام گفت:
سولی: من... سولیم.
نیکان: میشه مثل آدم زر بزنی هستی؟ من از کجا بدونم سولی کدوم خریه.
سولی: ه... همونی که اون شب جلوی عمارت جئون دیدی.
چند ثانیه سکوت بعد نیکان خیلی مستقیم پرسید:
نیکان: از جونگکوک خبری داری؟
- ۲۴.۶k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط