«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۹۹
راه افتاد.
زیر لب گفتم نه. فقط یاد تو دادن..ماعين مار خودمونو رو زمین
میکشیم..
و به پشتش زبون درازی کردم و راه افتادم
کلافه گفت اگه در توانت هست به جاي استفاده از دهنت از پاهات استفاده کن..
در توان شما هست بسه..من میخوام ناتوان باشم..
با غیض برگشت نگام کرد بي
تفاوت بهش سعی کردم لبخند نزنم و گلام رو بو کردم.
برگشت و پله ها رو بالا میرفت و منم پشت سرش.
نه اون چيزي ميگفت و نه من..
طبقه چهارم بود.
نفسم در نمیومد.
به زور گفتم خسته شدم یه ذره بمونیم حداقل..
ول محا نداده به راهش ادامه دادبه زور گفتم خسته شدم یه ذره بمونیم حداقل
ولي محل نداد و به راهش ادامه داد.
لعنتي.. خودمو دنبالش میکشیدم طبقه ۹..
دیگه واقعا بیشتر نمیتونستم..
از شدت نفس نفس قفسه سینه ام تیر میکشید..
پاهام دیگه جون نداشت..
به زور گفتم من دیگه...واقعا .. نمیتونم...
و وسط راهرو رو زمین نشستم..
نور رو کج کرد سمتم و وقتی دید نشستم وایستاد و نفسش رو شدید بیرون داد و روي پله ها نشست.
تند تند نفس کشیدم. خشك
و جدي گفت نیویورك شهر بزرگیه خیلی بزرگ خشن و پر از
ادماي پر مشغله..
اخم کردم و گنگ نگاش کردم.
خوب که چی؟
منظورش چیه؟
باز جدي ادامه داد: خيلي بزرگتر از جاییه که ازش اومدی دختر رایان
و اینجا
دوهزاریم افتاد و خشن گفتم قرار نیست درباره اینکه جايي که من ازش اومدم پشت کوه بوده و اینجا شهر بزرگتریه و نباید دزدی کنم
حرف بزني که نه؟ با غیض گفت: دقیقا ...
عصبی گفتم من...دزد نیستم.
کلافه گفت اینا رو اون شبم شنیدم.
داد زدم: اصلا چي ميگي تو؟ به توچه؟ اصلا دوست دارم دزدی کنم.. با غیض گفت: دفعه بعد به من زنگ نزن..
عصبي گفتم حتما... زندان رفتن از ضمانت مسخره و پر منت جناب
عالی بهتره.. لازمم نیست منو نصيحت كني.. يكي بايد خود تو رو
نصیحت كنه..مردك الزايمري..
و تند بلند شدم و از کنارش رد شدم که تند بلند شد و بازوم رو کشید
و با حرص گفت: الزايمري؟؟چي رو یادم رفته؟
قلبم پراز درد شد.
دوست داشتم تو صورتش داد بزنم منو فراموش کردي، عشقمون رو
فراموش کردي بغض کردم.
لبامو محکم به هم فشردم
چشماشو باريك كرد و دقیق تو چشمام نگاه کرد.
نگاهش تلخ نبود، عصبي و از خود راضي نبود..
جنس عجیب نگاهش داشت ذوبم میکرد. تند نگاه ازش کندم و گفتم دیشب گفتم دزدی نکردم..دوست داري باور کن دوست داری نکن این واقعیت رو تغییر نمیده و بازوم رو از دستش کشیدم و راه افتادم
تاریکه به جهنم، خسته شدم به جهنم..
فقط دیگه تحمل همراهی این ادم جدید رو ندارم
اخلاقش..
حس
میکردم شبیه وی نیست.
این قلبمو به درد میاورد..
سرمو پایین گرفته بودم و سعی میکردم دقیق نگاه کنم که به موقع زمین خورم
یه دفعه نوری از پشتم اومد هه..شازده داشت پشتم میومد.
ادامه دادیم. گوشیش زنگ خورد
جواب داد: بله
گنگ گفت بله خودمم..
یه دفعه متعجب گفت:چي شده؟
برگشتم سمتش.
زل زد تو چشمام.
یه دفعه یه زن توي چشماش دیدم.
تنم لرزید
part ۹۹
راه افتاد.
زیر لب گفتم نه. فقط یاد تو دادن..ماعين مار خودمونو رو زمین
میکشیم..
و به پشتش زبون درازی کردم و راه افتادم
کلافه گفت اگه در توانت هست به جاي استفاده از دهنت از پاهات استفاده کن..
در توان شما هست بسه..من میخوام ناتوان باشم..
با غیض برگشت نگام کرد بي
تفاوت بهش سعی کردم لبخند نزنم و گلام رو بو کردم.
برگشت و پله ها رو بالا میرفت و منم پشت سرش.
نه اون چيزي ميگفت و نه من..
طبقه چهارم بود.
نفسم در نمیومد.
به زور گفتم خسته شدم یه ذره بمونیم حداقل..
ول محا نداده به راهش ادامه دادبه زور گفتم خسته شدم یه ذره بمونیم حداقل
ولي محل نداد و به راهش ادامه داد.
لعنتي.. خودمو دنبالش میکشیدم طبقه ۹..
دیگه واقعا بیشتر نمیتونستم..
از شدت نفس نفس قفسه سینه ام تیر میکشید..
پاهام دیگه جون نداشت..
به زور گفتم من دیگه...واقعا .. نمیتونم...
و وسط راهرو رو زمین نشستم..
نور رو کج کرد سمتم و وقتی دید نشستم وایستاد و نفسش رو شدید بیرون داد و روي پله ها نشست.
تند تند نفس کشیدم. خشك
و جدي گفت نیویورك شهر بزرگیه خیلی بزرگ خشن و پر از
ادماي پر مشغله..
اخم کردم و گنگ نگاش کردم.
خوب که چی؟
منظورش چیه؟
باز جدي ادامه داد: خيلي بزرگتر از جاییه که ازش اومدی دختر رایان
و اینجا
دوهزاریم افتاد و خشن گفتم قرار نیست درباره اینکه جايي که من ازش اومدم پشت کوه بوده و اینجا شهر بزرگتریه و نباید دزدی کنم
حرف بزني که نه؟ با غیض گفت: دقیقا ...
عصبی گفتم من...دزد نیستم.
کلافه گفت اینا رو اون شبم شنیدم.
داد زدم: اصلا چي ميگي تو؟ به توچه؟ اصلا دوست دارم دزدی کنم.. با غیض گفت: دفعه بعد به من زنگ نزن..
عصبي گفتم حتما... زندان رفتن از ضمانت مسخره و پر منت جناب
عالی بهتره.. لازمم نیست منو نصيحت كني.. يكي بايد خود تو رو
نصیحت كنه..مردك الزايمري..
و تند بلند شدم و از کنارش رد شدم که تند بلند شد و بازوم رو کشید
و با حرص گفت: الزايمري؟؟چي رو یادم رفته؟
قلبم پراز درد شد.
دوست داشتم تو صورتش داد بزنم منو فراموش کردي، عشقمون رو
فراموش کردي بغض کردم.
لبامو محکم به هم فشردم
چشماشو باريك كرد و دقیق تو چشمام نگاه کرد.
نگاهش تلخ نبود، عصبي و از خود راضي نبود..
جنس عجیب نگاهش داشت ذوبم میکرد. تند نگاه ازش کندم و گفتم دیشب گفتم دزدی نکردم..دوست داري باور کن دوست داری نکن این واقعیت رو تغییر نمیده و بازوم رو از دستش کشیدم و راه افتادم
تاریکه به جهنم، خسته شدم به جهنم..
فقط دیگه تحمل همراهی این ادم جدید رو ندارم
اخلاقش..
حس
میکردم شبیه وی نیست.
این قلبمو به درد میاورد..
سرمو پایین گرفته بودم و سعی میکردم دقیق نگاه کنم که به موقع زمین خورم
یه دفعه نوری از پشتم اومد هه..شازده داشت پشتم میومد.
ادامه دادیم. گوشیش زنگ خورد
جواب داد: بله
گنگ گفت بله خودمم..
یه دفعه متعجب گفت:چي شده؟
برگشتم سمتش.
زل زد تو چشمام.
یه دفعه یه زن توي چشماش دیدم.
تنم لرزید
- ۴۰۸
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط