«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۹۸
غروب خودم میرم خرید میکنم منت اینم نمیکشم.
به درک که خرید نمیذاره برام محتاج این نیستم که
تا غروب دووم آوردم و غروب لباس عوض کردم که برم خرید کنمتا غروب دووم اوردم و غروب لباس عوض کردم که برم خرید کنم
که به محض باز کردن در چندین کیسه خرید پشت در دیدم. دستم رو به در گرفتم و نفسم رو بیرون دادم و بي اختيار لبخند زدم.
این مرد واقعا..اصلا نميدونم چي بگم...
نه لجبازی میکرد نه مثل ادم حرف میزد،نه نگام میکرد..اما...
از کارش خوشم اومد..پس اهل لج کردن نبود.
زیر لب گفتم مرسي واسه این همه خوب بودنت ویلیام.. با لبخند وسایل رو بردم داخل
باز از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو خریده بود..
هر چيز خوراکي..رنگارنگ و با کیفیت
اخلاقت گنده. اصلا هیچ شکی توش نیست.
ولي اين مردونگیت خوبه
دو روز بعد طبق معمول رفتم سمت مدرسه و کلاسام.
یکی از کلاسام تشکیل نشده بود و با بچه ها نشستیم و انقدر عکس گرفتم و خندیدیم و مسخره بازی در اوردیم که شارژ گوشیم تموم و
خاموش شده بود..
شب باید تو خونه میزدمش به شارژ
تو راه خونه گلفروشی دیدم و با ذوق دو شاخه گل رز خوشگل
خریدم.غروب خسته رفتم خونه که متوجه تاريکي بیش از حد سالن شدم..
اروم و گنگ یه کم جلو رفتم
کانر رو تو تاریکی دیدم
سریع گفتم: سلام..اینجا چرا انقدر تاریکه؟
جلوی پام رو خوب نمیدیدم.
کانر سلام خانوم.. برق رفته...
در لابی پشت سرم باز شد که خورد تو بازوم
با غیض خودمو کشیدم جلو...
اه..خود نچسب جناب مهندس
چنان نگاه با غیضي به من انداخت که بي اختيار و با غيض
گفتم ببخشید دستم رو کوبیدم به دري که شما باز کردي.. بي توجه بهم جدي به کانر گفت چی شده؟ چرا انقدر تاریکه اینجا؟بي توجه بهم جدي به کانر :گفت چی شده؟ چرا انقدر تاریکه اینجا؟
فك كنم كره..
ناتوان در شنیدن
ببرمش گوش پزشکي گمانم میتونیم بریم سر خونه زندگیمون..
کانر سلام آقا..خوبین؟ خسته نباشید. الان داشتم به خانوم میگفتم. برق ها دچار مشکل شده.. خطوط تلفن هم همین طور. اي بابا چه وضعیه؟
کانر-زنگ زدم برق کار بیاد.. برق درست میشه ولي خطوط تلفن مال كل خيابون قطعه...
هریسون کلافه و عصبی گفت: یعنی الان ۲۳ طبقه رو باید با پله رفت
بالا؟؟ واااي..وحشت زده گفتم: ٢٤ تااا...
کانر- شرمنده اقاي مهندس برق کارم دو سه ساعت دیگه تازه میرسه..
یه دفعه يکي از پشت در رو باز کرد که خورد تو بازوي تهیونگ.. با خشم برگشت عقب. بي اختيار یه دفعه زدم زیر خنده و از خنده غليظ من كانر هم خنده اش گرفت.
تهیونگ چنان نگاهی به کانر انداخت که بدبخت زهره ترك شد و تند
خنده اش قطع شد..
بعد همون انداخت.. نگاه رو به منم
با لبخند حاصل از خنده بلندم :گفتم من نگهبان خونه تون نیستم که
بترسماا..
و خبیث گفتم هرچی عوض داره گله نداره..
زني که در رو به بازوی تهیونگ زده بود وقتي شنيد برق رفته باز رفت بیرون
تهیونگ رفت تو لابی نشست. منم رفتم جلوش نشستم
زیرزیرکی نگاش کردم
سرش پایین بود و کلافه به کفشاش خیره بود..
نفسش رو فوت کرد بیرون و عصبی چشم چرخوند و انگار طاقتش
تموم شد و راه افتاد سمت پله هاا..متعجب نگاش کردم.
وواي خداا...٢٤ طبقه..
فکرشم وحشت اوره کجا میره این؟ دیوونه است مگه؟
چراغ قوه گوشیش رو روشن کرد و راه افتاد نمیشد چند ساعت اینجا بمونم که...
تنها رفتنم ترسناک بود..شاید وسط راه خفه شدم موندم.. گوشی لعنتیم هم خاموش بود و چراغ قوه نداشتم..
الان..نگاه کردم تند به تهیونگ
اون که داره میره گوشیش چراغ قوه هم داره شاید بد نباشه منم برم
تند :گفتم صبر کنین . صبر کنین منم میام باهاتون
وایستادن که هیچ یعني اگه
یه ذره،یه ابسیلون قدم سست کرده
باشه اسممو میذارم گاو کدخدا
مردك تفلون..
تند دنبالش دویدم تا بهش رسیدم و یه دفعه پام کج شد و با کله
خوردم تو کمرش.
تند سرمو گرفتم و یه پله برگشتم پایین تر.
وایستاد و با غیض گفت: مطميني ۲۲ سالته و مامان بابات یاد دادن راه بري؟
part ۹۸
غروب خودم میرم خرید میکنم منت اینم نمیکشم.
به درک که خرید نمیذاره برام محتاج این نیستم که
تا غروب دووم آوردم و غروب لباس عوض کردم که برم خرید کنمتا غروب دووم اوردم و غروب لباس عوض کردم که برم خرید کنم
که به محض باز کردن در چندین کیسه خرید پشت در دیدم. دستم رو به در گرفتم و نفسم رو بیرون دادم و بي اختيار لبخند زدم.
این مرد واقعا..اصلا نميدونم چي بگم...
نه لجبازی میکرد نه مثل ادم حرف میزد،نه نگام میکرد..اما...
از کارش خوشم اومد..پس اهل لج کردن نبود.
زیر لب گفتم مرسي واسه این همه خوب بودنت ویلیام.. با لبخند وسایل رو بردم داخل
باز از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو خریده بود..
هر چيز خوراکي..رنگارنگ و با کیفیت
اخلاقت گنده. اصلا هیچ شکی توش نیست.
ولي اين مردونگیت خوبه
دو روز بعد طبق معمول رفتم سمت مدرسه و کلاسام.
یکی از کلاسام تشکیل نشده بود و با بچه ها نشستیم و انقدر عکس گرفتم و خندیدیم و مسخره بازی در اوردیم که شارژ گوشیم تموم و
خاموش شده بود..
شب باید تو خونه میزدمش به شارژ
تو راه خونه گلفروشی دیدم و با ذوق دو شاخه گل رز خوشگل
خریدم.غروب خسته رفتم خونه که متوجه تاريکي بیش از حد سالن شدم..
اروم و گنگ یه کم جلو رفتم
کانر رو تو تاریکی دیدم
سریع گفتم: سلام..اینجا چرا انقدر تاریکه؟
جلوی پام رو خوب نمیدیدم.
کانر سلام خانوم.. برق رفته...
در لابی پشت سرم باز شد که خورد تو بازوم
با غیض خودمو کشیدم جلو...
اه..خود نچسب جناب مهندس
چنان نگاه با غیضي به من انداخت که بي اختيار و با غيض
گفتم ببخشید دستم رو کوبیدم به دري که شما باز کردي.. بي توجه بهم جدي به کانر گفت چی شده؟ چرا انقدر تاریکه اینجا؟بي توجه بهم جدي به کانر :گفت چی شده؟ چرا انقدر تاریکه اینجا؟
فك كنم كره..
ناتوان در شنیدن
ببرمش گوش پزشکي گمانم میتونیم بریم سر خونه زندگیمون..
کانر سلام آقا..خوبین؟ خسته نباشید. الان داشتم به خانوم میگفتم. برق ها دچار مشکل شده.. خطوط تلفن هم همین طور. اي بابا چه وضعیه؟
کانر-زنگ زدم برق کار بیاد.. برق درست میشه ولي خطوط تلفن مال كل خيابون قطعه...
هریسون کلافه و عصبی گفت: یعنی الان ۲۳ طبقه رو باید با پله رفت
بالا؟؟ واااي..وحشت زده گفتم: ٢٤ تااا...
کانر- شرمنده اقاي مهندس برق کارم دو سه ساعت دیگه تازه میرسه..
یه دفعه يکي از پشت در رو باز کرد که خورد تو بازوي تهیونگ.. با خشم برگشت عقب. بي اختيار یه دفعه زدم زیر خنده و از خنده غليظ من كانر هم خنده اش گرفت.
تهیونگ چنان نگاهی به کانر انداخت که بدبخت زهره ترك شد و تند
خنده اش قطع شد..
بعد همون انداخت.. نگاه رو به منم
با لبخند حاصل از خنده بلندم :گفتم من نگهبان خونه تون نیستم که
بترسماا..
و خبیث گفتم هرچی عوض داره گله نداره..
زني که در رو به بازوی تهیونگ زده بود وقتي شنيد برق رفته باز رفت بیرون
تهیونگ رفت تو لابی نشست. منم رفتم جلوش نشستم
زیرزیرکی نگاش کردم
سرش پایین بود و کلافه به کفشاش خیره بود..
نفسش رو فوت کرد بیرون و عصبی چشم چرخوند و انگار طاقتش
تموم شد و راه افتاد سمت پله هاا..متعجب نگاش کردم.
وواي خداا...٢٤ طبقه..
فکرشم وحشت اوره کجا میره این؟ دیوونه است مگه؟
چراغ قوه گوشیش رو روشن کرد و راه افتاد نمیشد چند ساعت اینجا بمونم که...
تنها رفتنم ترسناک بود..شاید وسط راه خفه شدم موندم.. گوشی لعنتیم هم خاموش بود و چراغ قوه نداشتم..
الان..نگاه کردم تند به تهیونگ
اون که داره میره گوشیش چراغ قوه هم داره شاید بد نباشه منم برم
تند :گفتم صبر کنین . صبر کنین منم میام باهاتون
وایستادن که هیچ یعني اگه
یه ذره،یه ابسیلون قدم سست کرده
باشه اسممو میذارم گاو کدخدا
مردك تفلون..
تند دنبالش دویدم تا بهش رسیدم و یه دفعه پام کج شد و با کله
خوردم تو کمرش.
تند سرمو گرفتم و یه پله برگشتم پایین تر.
وایستاد و با غیض گفت: مطميني ۲۲ سالته و مامان بابات یاد دادن راه بري؟
- ۱۹۲
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط