سری اوراق الحاقی به دفتر برگ هشتم
124^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ هشتم ^
یک خواب بسیار عجیب دیدم . خواب دیدم که با مهین دخت در خانه نشسته بودم و از آقا خسرو ، همسر مرحومش میگفت که چقدر عاشقش بوده . عکسش را نشانم داد و من گفتم که من هم یکی دارم . بعد شروع کردم به توضیح دادن که از یک مرد خوشم می آید و عاشقش هستم و این حرف ها . سپس بیدار شدم .
هنوز همه جا تاریک بود . احساس عذاب وجدان شدید سراغم آمد . من ، مینا ، عاشق یک نفر بودم . ولی حالا از آن مرد که گویا با اختلاف سنی قابل توجهی از من بزرگتر بود ، خوشم می آمد .
احساس گناه میکردم .
من حق نداشتم وقتی عاشق کسی هستم ، دوباره به فرد دیگری علاقه مند شوم .
نیم خیز شدم و تلاش کردم کله ی پوکم را بکار بیاندازم تا معشوقم را به خاطر بیاورم . نمیدانم چقدر ، شاید نیم ساعت یا بیشتر فکر کردم اما هیچ چیزی به یاد نیاوردم . کلافه شدم . بغضم گرفت . دستانم را بالا آوردم تا موهایم را بگیرم اما ... مویی به سرم نداشتم . از ته ریه هایم جیغ کشیدم . مدیسا و آتریسا به اتاقم ریختند تا آرامم کنند . از فراز شانه های مدیسا ، مرد را میدیدم که به دست به سینه ، به چارچوب در تکیه زده بود . چیزی درباره او آشنا به نظر می آمد . حالت دست به سینه شدن و تکیه دادنش آشنا بود .
مدیسا رد نگاهم را دنبال کرد و در حینی که آتریسا تلاش میکرد آب توی حلقم بریزد ، او را صدا زد :« آقا ...»
پس او ، همان آقا بود .
گفت :« مینا حالش خوبه آقا . فقط کابوس دیده . »
آقا ، رفت . کاشکی می آمد اسمش را میپرسیدم . کاش حداقل آن ماسک کذایی ترسناک را برمیداشت تا او را ببینم . چیزی درباره ی او ، آشنا بود . اما نمیدانم چه چیزی .
_ مینا ، هفده می
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ هشتم ^
یک خواب بسیار عجیب دیدم . خواب دیدم که با مهین دخت در خانه نشسته بودم و از آقا خسرو ، همسر مرحومش میگفت که چقدر عاشقش بوده . عکسش را نشانم داد و من گفتم که من هم یکی دارم . بعد شروع کردم به توضیح دادن که از یک مرد خوشم می آید و عاشقش هستم و این حرف ها . سپس بیدار شدم .
هنوز همه جا تاریک بود . احساس عذاب وجدان شدید سراغم آمد . من ، مینا ، عاشق یک نفر بودم . ولی حالا از آن مرد که گویا با اختلاف سنی قابل توجهی از من بزرگتر بود ، خوشم می آمد .
احساس گناه میکردم .
من حق نداشتم وقتی عاشق کسی هستم ، دوباره به فرد دیگری علاقه مند شوم .
نیم خیز شدم و تلاش کردم کله ی پوکم را بکار بیاندازم تا معشوقم را به خاطر بیاورم . نمیدانم چقدر ، شاید نیم ساعت یا بیشتر فکر کردم اما هیچ چیزی به یاد نیاوردم . کلافه شدم . بغضم گرفت . دستانم را بالا آوردم تا موهایم را بگیرم اما ... مویی به سرم نداشتم . از ته ریه هایم جیغ کشیدم . مدیسا و آتریسا به اتاقم ریختند تا آرامم کنند . از فراز شانه های مدیسا ، مرد را میدیدم که به دست به سینه ، به چارچوب در تکیه زده بود . چیزی درباره او آشنا به نظر می آمد . حالت دست به سینه شدن و تکیه دادنش آشنا بود .
مدیسا رد نگاهم را دنبال کرد و در حینی که آتریسا تلاش میکرد آب توی حلقم بریزد ، او را صدا زد :« آقا ...»
پس او ، همان آقا بود .
گفت :« مینا حالش خوبه آقا . فقط کابوس دیده . »
آقا ، رفت . کاشکی می آمد اسمش را میپرسیدم . کاش حداقل آن ماسک کذایی ترسناک را برمیداشت تا او را ببینم . چیزی درباره ی او ، آشنا بود . اما نمیدانم چه چیزی .
_ مینا ، هفده می
- ۱.۶k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط