سری اوراق الحاقی به دفتر برگ نهم
125^
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ نهم^
خوابم نمیبُرد . منتظر بودم او دوباره بیاید . و آمد .
لب تختم نشست . بی حرکت مانده بودم با چشمان بسته ، نوک انگشتان پینه بسته اش را تمنا میکردم . اما خبری از نوازش نشد .
دقایق کِش می آمدند و داشت طاقتم طاق میشد . میخواستم بپرم در آغوشش . بجز تکه های گاز استریل و باند ، لباسی تنم نبود و بجز این ، احساس گناه شدیدی درباره معشوق پیشینم احساس میکردم .
نمیدانم سابقاً درگیر عشق یک طرفه بوده ام یا دو طرفه ولی اگر معشوق میدانست آغوش مرد غریبه ای را تمنا میکنم از من متنفر میشد . شاید بخاطر این خیانت کشیده ای توی گوشم میزد و میرفت .
معشوق گذشته ام را به خاطر نمی آوردم . نه چهره اش را نه صدایش را و نه هیچ چیز دیگر درمورد او را ، اما این واقعیت وجودش را عوض نمیکرد . او وجود داشت و من اجازه نداشتم با وجودش به مردی بجز او فکر کنم .
در همین خیالات بودم که خش خش کش داری شنیدم و چند لحظه ی بعد از اتمامش ، لبهای گرمی را روی شقیقه ام حس کردم . او ، ماسکش را برداشته بود . لعنت به مدیسا ! لعنت به مدیسا که هیچ مویی برایم نگذاشته بود که بتوانم لای انها استتار کنم و کمی لای پلکم باز کنم ، چهره اش را ببینم .
مرا ببوس . چون بوسه هم مرا راضی نمیکند . مرا نبوس . من نمیخواهم خیانت کنم .
مدام منتظر بودم که برود یا خش خش کند و ماسکش را بگذارد ولی همانجا نشسته بود ، انگار ماسک مسخره ی خوفناک را بین دستانش روی پایش گذاشته بود و به من نگاه میکرد . سعی کردم با قوه ی تخیل قوی ام چهره اش را حدس بزنم اما نتوانستم . شاید فقط میتوانستم حدس بزنم ریش و سبیل بلندی دارد ، آن هم چون موقع بوسیدن سرم احساسش کرده بودم .
این مرد خواب نداشت ؟ میخواست تا صبح بنشیند به بستر یک زن زشت و چلاق ؟
با آن تن پر زخم و صورت زار و موی تراشیده ، هیچ جذابیتی برای هیچ مردی نداشتم . او ، قطعا مرا از قبل دوست داشت که صبر میکرد بخوابم و بیاید تا صبح کنارم ؛ نگاهم کند ، نوازشم کند و مرا ببوسد .
او مرا میشناخت . شاید مدت زیادی بود که میشناخت ولی آیا من هم او را میشناختم ؟ ممکن بود مثل مدیسا و آتریسا از اعضای پیشین باند قاچاق ساسان باشد ؟ بعد مثلا بر علیه ساسان شوریده باشد و مدیسا و دخترش و شاید یکی دو نفر دیگر را هم شورانده باشد و ضد ساسان قیام کرده باشند ؟ انقدر فکر کردم که خوابم برد و تا اخرین لحظه هوشیاری ، او همانجا نشسته بود ، مراقب من .
در خواب لباس پلنگی و شال گردن بافت قهوه ای سرم بود . رو به روی یک ساختمان چند طبقه ایستاده بودم . مردی با آستین کوتاه جذب مشکی و عضلات بیرون زده کنارم دست به سینه ایستاده بود . نگاهی به من انداخت و زنگ در را زد . ریش بزی و موهای جوگندمی بلند داشت .
صدای دختر جوانی را شنیدیم . مرد چیزی گفت و دختر هم چیزی ولی مکالماتش خاطرم نیست . دختر گریه کرد و گوشی را گذاشت . در را برایمان باز نکرد . گفتم :« شما کی هستی ؟ چه نسبتی باهاش داری ؟» گفت :« من مربیش ام .»
بیدار شدم .
او کنارم نبود .
چراغ های بیرون اتاق روشن بود و به نظر میرسید بقیه بیدار شده اند .
او ، شبیه آن مرد توی خوابم بود . ولی نه . موهای او ، شلاقی و بلند سیاه ، که پر از دسته های باریک سفید لا به لایش بود . قد او بلند تر از آن مرد توی خوابم بود . شبیه هم بودند ولی یک نفر نبودند .
بعد به « مربیش ام » فکر کردم . مربیِ چه کسی ؟ لعنتی ! چرا حافظه ام به این روز افتاده بود ؟ از بس کتک خورده بودم و به موج های پیاپی شوکر بسته شده بودم مغزم به این روز افتاده بود ؟ ساسان ! امیدوارم خدا وجود داشته باشد و یک میل داغ توی ماتهتت فرو کند .
_مینا ، هفده می
سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ نهم^
خوابم نمیبُرد . منتظر بودم او دوباره بیاید . و آمد .
لب تختم نشست . بی حرکت مانده بودم با چشمان بسته ، نوک انگشتان پینه بسته اش را تمنا میکردم . اما خبری از نوازش نشد .
دقایق کِش می آمدند و داشت طاقتم طاق میشد . میخواستم بپرم در آغوشش . بجز تکه های گاز استریل و باند ، لباسی تنم نبود و بجز این ، احساس گناه شدیدی درباره معشوق پیشینم احساس میکردم .
نمیدانم سابقاً درگیر عشق یک طرفه بوده ام یا دو طرفه ولی اگر معشوق میدانست آغوش مرد غریبه ای را تمنا میکنم از من متنفر میشد . شاید بخاطر این خیانت کشیده ای توی گوشم میزد و میرفت .
معشوق گذشته ام را به خاطر نمی آوردم . نه چهره اش را نه صدایش را و نه هیچ چیز دیگر درمورد او را ، اما این واقعیت وجودش را عوض نمیکرد . او وجود داشت و من اجازه نداشتم با وجودش به مردی بجز او فکر کنم .
در همین خیالات بودم که خش خش کش داری شنیدم و چند لحظه ی بعد از اتمامش ، لبهای گرمی را روی شقیقه ام حس کردم . او ، ماسکش را برداشته بود . لعنت به مدیسا ! لعنت به مدیسا که هیچ مویی برایم نگذاشته بود که بتوانم لای انها استتار کنم و کمی لای پلکم باز کنم ، چهره اش را ببینم .
مرا ببوس . چون بوسه هم مرا راضی نمیکند . مرا نبوس . من نمیخواهم خیانت کنم .
مدام منتظر بودم که برود یا خش خش کند و ماسکش را بگذارد ولی همانجا نشسته بود ، انگار ماسک مسخره ی خوفناک را بین دستانش روی پایش گذاشته بود و به من نگاه میکرد . سعی کردم با قوه ی تخیل قوی ام چهره اش را حدس بزنم اما نتوانستم . شاید فقط میتوانستم حدس بزنم ریش و سبیل بلندی دارد ، آن هم چون موقع بوسیدن سرم احساسش کرده بودم .
این مرد خواب نداشت ؟ میخواست تا صبح بنشیند به بستر یک زن زشت و چلاق ؟
با آن تن پر زخم و صورت زار و موی تراشیده ، هیچ جذابیتی برای هیچ مردی نداشتم . او ، قطعا مرا از قبل دوست داشت که صبر میکرد بخوابم و بیاید تا صبح کنارم ؛ نگاهم کند ، نوازشم کند و مرا ببوسد .
او مرا میشناخت . شاید مدت زیادی بود که میشناخت ولی آیا من هم او را میشناختم ؟ ممکن بود مثل مدیسا و آتریسا از اعضای پیشین باند قاچاق ساسان باشد ؟ بعد مثلا بر علیه ساسان شوریده باشد و مدیسا و دخترش و شاید یکی دو نفر دیگر را هم شورانده باشد و ضد ساسان قیام کرده باشند ؟ انقدر فکر کردم که خوابم برد و تا اخرین لحظه هوشیاری ، او همانجا نشسته بود ، مراقب من .
در خواب لباس پلنگی و شال گردن بافت قهوه ای سرم بود . رو به روی یک ساختمان چند طبقه ایستاده بودم . مردی با آستین کوتاه جذب مشکی و عضلات بیرون زده کنارم دست به سینه ایستاده بود . نگاهی به من انداخت و زنگ در را زد . ریش بزی و موهای جوگندمی بلند داشت .
صدای دختر جوانی را شنیدیم . مرد چیزی گفت و دختر هم چیزی ولی مکالماتش خاطرم نیست . دختر گریه کرد و گوشی را گذاشت . در را برایمان باز نکرد . گفتم :« شما کی هستی ؟ چه نسبتی باهاش داری ؟» گفت :« من مربیش ام .»
بیدار شدم .
او کنارم نبود .
چراغ های بیرون اتاق روشن بود و به نظر میرسید بقیه بیدار شده اند .
او ، شبیه آن مرد توی خوابم بود . ولی نه . موهای او ، شلاقی و بلند سیاه ، که پر از دسته های باریک سفید لا به لایش بود . قد او بلند تر از آن مرد توی خوابم بود . شبیه هم بودند ولی یک نفر نبودند .
بعد به « مربیش ام » فکر کردم . مربیِ چه کسی ؟ لعنتی ! چرا حافظه ام به این روز افتاده بود ؟ از بس کتک خورده بودم و به موج های پیاپی شوکر بسته شده بودم مغزم به این روز افتاده بود ؟ ساسان ! امیدوارم خدا وجود داشته باشد و یک میل داغ توی ماتهتت فرو کند .
_مینا ، هفده می
- ۲.۱k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط