نتوانستم از میکا چیزی بپرسم وقتی برگشت آت و آشغال آورده بود به ...
34^
نتوانستم از میکا چیزی بپرسم . وقتی برگشت آت و آشغال آورده بود به رگ بزند . این زن هر کجا میرفت مواد و مشروب برای خودش پیدا میکرد . از کجا ؟ نمیدانم !
تازه تزریق کرده بود و مثل موشِ دمپایی خورده و نیمه جانی ، روی تختم افتاده بود و داشت در فضا برای خودش سیر میکرد که درب زنگزده ی خانه با مشت های پی در پی کوبیده شد .
وحشت به تنم افتاد . سیگارم را لای درز آهنی پنجره ساکت کردم و پشت در ایستادم .
گفتم :« کیه ؟»
صدای او را شنیدم :« میشه یه چند دقیقه به میکا بگین بیاد دم در ؟»
نه . او نمیتوانست اینگونه به در بکوبد! حتما همراهِ دیگری داشت . گفتم :« الان خوابه . نمیتونه بیاد.»
صدای آریسته بلند شد :« چی زر زر میکنه ؟» او با پچ پچ جوابش داد :« گفتی دو کلمه با خواهرت حرف بزنی ؛ ولی انگار داشتی دروغ میگفتی .»
آریسته گویی بداند من فرانسوی میفهمم یا حس کند میکا پشتم پناه گرفته ، فریاد کشید :« باز کن این در مزخرف رو تا بیام دست و پای این خراب رو قلم کنم !!!» صدای او که سعی داشت آرامَش کند ، ترس مرا از آن دیو پشت در می ریزاند.
ادای آبرو دار ها را در آوردم :« صداتو بیار پایین ! من اینجا آبرو دارم !» در را باز کردم . آریسته مانند تیرِ از کمان پریده ، سمت در شیشه ای حجوم برد و پشت سرش دوستش ، برای جلوگیری از خرابی های به بار آمده ی احتمالی توسط آن بوفالوی مو بلند ، دوید .
او ، آریسته را یک سمت اتاق نگه داشته بود و میکا پشت من پنهان شده بود . تمام نعشگی اش با نعره های آریسته پریده بود .
صدای آریسته را نمیشنیدم .
صدای مهران می آمد .
سر بالا کردم . نه میکا بود و نه آریسته و نه او . مهران با چشمان سرخش بالای سرم ایستاده بود و سرم فریاد میکشید . کمربند پوسیده اش را از شلوارش بیرون کشید و درد در تمام تنم پیچید .
نفهمیدم چه شد .
بعدا به من گفتند که روی زمین نشسته بودم و گوشهایم را گرفته بودم ، از ته ریه هایم جیغ میکشیدم .
هیچ تصویری به یاد نمی آورم . تصویر بعدی که به خاطر دارم اوست . دستِ گرم اوست که بازویم را محکم گرفت و از زمین بلندم کرد .
صدایش را به یاد دارم که گفت :« آروم باش . چیزی نیست .»
پایه تخت را محکم چسبیدم و او را دیدم . دست روی سرم کشید ، انگار بخواهد دختر بچه ای را آرام کند . سمت آریسته چرخید ؛ برای اولین بار فریاد خورشید را شنیدم :« بسه !»
پشت سرش صدای کشیده ی آبدار و سکوت .
همه جا به یک باره سکوت و بعد تشر او بلند شد :« بس کن ! تا کی میخوای نعره بکشی ؟ چرا دروغگو شدی آریسته ؟ مگه نگفتی میخوام دو کلمه مسالمت آمیز با خواهرم حرف بزنم ؟! این بود اون شیوه ی مسالمت آمیزت ؟! عربده ؟! مگه چیکار کرده خواهرت که لایق اینه ؟ »
به من اشاره کرد و ادامه داد :« ببین این بیچاره چجوری بخاطر فریادِت پنیک کرد !»
نگاهم به آریسته افتاد که صورتش را گرفته بود و در چشم هایش یک لایه بغض ماسیده بود .
او مهلتش نداد ، گفت :« هر حرفی که هست ، پنج دقیقه زمان داری که توی خلوت به خواهرت بزنی . بعدش از اینجا میریم .»
به من اشاره کرد که بلند شوم و دنبالش بروم . من هم آن دو خارجیِ مبهوت را تنها گذاشته و دنبالِ خورشید رفتم ، مثل جوجه غازی که دنبال مادرش راه می افتد .
روی پله ی پاسیو نشست و منتظر ماند ، من اما به در چسبیدم تا ببینم چه میگویند .
صدای آریسته را شنیدم که گفت :« من میدونم اومدی اینجا چه غلطی بکنی ! من تویِ آشغال رو خوب میشناسم میکا !...»
صدای او نگذاشت باقی جاسوسی ام را بکنم :« فالگوش وایسادن کار خوبی نیستا ، خانوم نویسنده !»
نگاهی کردم و خندیدم . لبخند زده بود . دوباره گوش به در چوبی چسباندم و چشم به او . واضح نمیشنیدم چه میگویند . آریسته خیلی آهسته حرف میزد و تک کلمه میفهمیدم ، میکا اما فقط التماس میکرد.
او مرا با ترحم مینگریست . گردنش را خاراند . پرسید :« بهتری ؟»
گفتم :« مرسی . خوبم .»
نپرسید اما از در فاصله گرفتم تا به او بگویم :« وقتی سر و صدا خیلی زیاد بشه توهم میزنم . »
نگاهم میکرد ، ریمل های باران خورده ام را که مرا شبیه آل کرده بود . رفتم دقیقا کنارش نشستم و نگاهش کردم . هنوز درست چشمانش را از بر نشده بودم که آریسته بیرون آمد .
بی هیچ حرفی رفتند . با یک خداحافظی خشک و یک میکای لال باقی گذاشتند .
_ مینا ، چهارم اکتبر ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
نتوانستم از میکا چیزی بپرسم . وقتی برگشت آت و آشغال آورده بود به رگ بزند . این زن هر کجا میرفت مواد و مشروب برای خودش پیدا میکرد . از کجا ؟ نمیدانم !
تازه تزریق کرده بود و مثل موشِ دمپایی خورده و نیمه جانی ، روی تختم افتاده بود و داشت در فضا برای خودش سیر میکرد که درب زنگزده ی خانه با مشت های پی در پی کوبیده شد .
وحشت به تنم افتاد . سیگارم را لای درز آهنی پنجره ساکت کردم و پشت در ایستادم .
گفتم :« کیه ؟»
صدای او را شنیدم :« میشه یه چند دقیقه به میکا بگین بیاد دم در ؟»
نه . او نمیتوانست اینگونه به در بکوبد! حتما همراهِ دیگری داشت . گفتم :« الان خوابه . نمیتونه بیاد.»
صدای آریسته بلند شد :« چی زر زر میکنه ؟» او با پچ پچ جوابش داد :« گفتی دو کلمه با خواهرت حرف بزنی ؛ ولی انگار داشتی دروغ میگفتی .»
آریسته گویی بداند من فرانسوی میفهمم یا حس کند میکا پشتم پناه گرفته ، فریاد کشید :« باز کن این در مزخرف رو تا بیام دست و پای این خراب رو قلم کنم !!!» صدای او که سعی داشت آرامَش کند ، ترس مرا از آن دیو پشت در می ریزاند.
ادای آبرو دار ها را در آوردم :« صداتو بیار پایین ! من اینجا آبرو دارم !» در را باز کردم . آریسته مانند تیرِ از کمان پریده ، سمت در شیشه ای حجوم برد و پشت سرش دوستش ، برای جلوگیری از خرابی های به بار آمده ی احتمالی توسط آن بوفالوی مو بلند ، دوید .
او ، آریسته را یک سمت اتاق نگه داشته بود و میکا پشت من پنهان شده بود . تمام نعشگی اش با نعره های آریسته پریده بود .
صدای آریسته را نمیشنیدم .
صدای مهران می آمد .
سر بالا کردم . نه میکا بود و نه آریسته و نه او . مهران با چشمان سرخش بالای سرم ایستاده بود و سرم فریاد میکشید . کمربند پوسیده اش را از شلوارش بیرون کشید و درد در تمام تنم پیچید .
نفهمیدم چه شد .
بعدا به من گفتند که روی زمین نشسته بودم و گوشهایم را گرفته بودم ، از ته ریه هایم جیغ میکشیدم .
هیچ تصویری به یاد نمی آورم . تصویر بعدی که به خاطر دارم اوست . دستِ گرم اوست که بازویم را محکم گرفت و از زمین بلندم کرد .
صدایش را به یاد دارم که گفت :« آروم باش . چیزی نیست .»
پایه تخت را محکم چسبیدم و او را دیدم . دست روی سرم کشید ، انگار بخواهد دختر بچه ای را آرام کند . سمت آریسته چرخید ؛ برای اولین بار فریاد خورشید را شنیدم :« بسه !»
پشت سرش صدای کشیده ی آبدار و سکوت .
همه جا به یک باره سکوت و بعد تشر او بلند شد :« بس کن ! تا کی میخوای نعره بکشی ؟ چرا دروغگو شدی آریسته ؟ مگه نگفتی میخوام دو کلمه مسالمت آمیز با خواهرم حرف بزنم ؟! این بود اون شیوه ی مسالمت آمیزت ؟! عربده ؟! مگه چیکار کرده خواهرت که لایق اینه ؟ »
به من اشاره کرد و ادامه داد :« ببین این بیچاره چجوری بخاطر فریادِت پنیک کرد !»
نگاهم به آریسته افتاد که صورتش را گرفته بود و در چشم هایش یک لایه بغض ماسیده بود .
او مهلتش نداد ، گفت :« هر حرفی که هست ، پنج دقیقه زمان داری که توی خلوت به خواهرت بزنی . بعدش از اینجا میریم .»
به من اشاره کرد که بلند شوم و دنبالش بروم . من هم آن دو خارجیِ مبهوت را تنها گذاشته و دنبالِ خورشید رفتم ، مثل جوجه غازی که دنبال مادرش راه می افتد .
روی پله ی پاسیو نشست و منتظر ماند ، من اما به در چسبیدم تا ببینم چه میگویند .
صدای آریسته را شنیدم که گفت :« من میدونم اومدی اینجا چه غلطی بکنی ! من تویِ آشغال رو خوب میشناسم میکا !...»
صدای او نگذاشت باقی جاسوسی ام را بکنم :« فالگوش وایسادن کار خوبی نیستا ، خانوم نویسنده !»
نگاهی کردم و خندیدم . لبخند زده بود . دوباره گوش به در چوبی چسباندم و چشم به او . واضح نمیشنیدم چه میگویند . آریسته خیلی آهسته حرف میزد و تک کلمه میفهمیدم ، میکا اما فقط التماس میکرد.
او مرا با ترحم مینگریست . گردنش را خاراند . پرسید :« بهتری ؟»
گفتم :« مرسی . خوبم .»
نپرسید اما از در فاصله گرفتم تا به او بگویم :« وقتی سر و صدا خیلی زیاد بشه توهم میزنم . »
نگاهم میکرد ، ریمل های باران خورده ام را که مرا شبیه آل کرده بود . رفتم دقیقا کنارش نشستم و نگاهش کردم . هنوز درست چشمانش را از بر نشده بودم که آریسته بیرون آمد .
بی هیچ حرفی رفتند . با یک خداحافظی خشک و یک میکای لال باقی گذاشتند .
_ مینا ، چهارم اکتبر ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۱.۰k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط