میکا آمده و
33^
میکا آمده و
از خانه ی کثیف و نمورِ کوچیکم گله میکند . به فاز خانم فقط هتل های وسط شهر میخورد . خانه ی من حتی حیاط هم ندارد . بوی وید میدهد و دیوار های ترک خورده اش دوده گرفته اند .
هروئین و بنزفارم کجا ، علف و وودکای بی برند کجا .
نشستیم به دود کردن و تجدید خاطرات . ما هم مدرسه ای های مهاجر آمریکا بودیم . من دو رگه ی ایرانی_مکزیکی و او یک مخدر فروش و فراری فرانسوی . مدرسه ی شبانه میرفتیم . من نویسنده شدم و میکا مانکن . من در فلاکت ماندم و میکا به پول و پَله ی خوبی رسید . البته ما زیاد از زندگی و گذشته همدیگر نمیدانستیم . نه من از خانواده ام میگفتم و نه میکا .
عکسِ او را آوردم و نشانش دادم .
شروع کرد به تمسخر ، اما چشمهای سیمابگون اش دروغ میگفتند . مگر میشد بتوانی زیبایی خورشید را به سخره بگیری؟!
دور خانه راه میرفت و دود میکرد و خورشیدم را مینگریست . میخواست زودتر راهی خانه ی سیما کنمش . احتمال دادم رفته باشد سرکار ، ولی وقتی خودمان را رساندیم ؛ آنجا بود .
آریسته هم آنجا بود . و میکا با دیدنش رنگ گچ شد . دستهایش میلرزید ، حتی میخواست پشت من قایم شود ، احمق عقلش نمیرسید قد بلند صد و هفتاد_هشتاد سانتی اش پشت منِ 157 گم نمیشود .
خواستم بپرسم چه مرگت شده که آریسته هم برگشت و میکا را دید .
همدیگر را با وحشت مینگریستند و من و آقای مهر و سیما همدیگر را با تعجب بر انداز میکردیم .
آریسته با رفتن سمت در و رفتنش ، بهت ما را بیشتر کرد .
وقتی اریسته رفت انگار میکا را از آب بیرون کشیدند . انگار از کابوس بیدار شد ، نفس نفس زنان روی زمین نشست و به گریه افتاد .
من و سیما خم شدیم تا از روی زمین بلندش کنیم ، برادر سیما همانطور که ایستاده بود به فرانسوی پرسید :« تو میسائی یا میکا ؟»
میکا از جا پرسید و پرسید :« تو ... اسم من و خواهرمو ...»
حتی نمیتوانست حرف بزند .
سیما از برادرش پرسید :« چی شده ؟ »
دستهایش را در جیب کرد و جواب داد :« آریسته برادرشه .»
تا به حال در تمام این سالها نشنیده بودم میکا برادر داشته باشد . میدانستم یک خواهر به نام میسا دارد ولی ...
چهره هایشان اندکی شباهت داشت . لهجه هایشان ، تنفرشان از جنس مخالف!
وقتی روی کاناپه نشستیم و سیما رفت کوکی هایش را بیاورد تا به خوردمان بدهد ؛ متوجه نگاه های میکا به او شدم . بقول برادرش ؛ داشت با چشمانش او را میخورد . بس کن زنیکه ! مگر با ویکتور توی رابطه نیستی ؟ چقد عوضی هستی که چشمت دنبالِ خورشید من است . تو با تمام مردهای دوبوک و پاریس توی تخت رفته ای و تمام مردها لبهایشان به رژ تو خورده ، حالا نمیتوانی همین یک تک ستاره ای که من دارم را بیخیال شوی ؟
باشد ، من هم گذشته ی پاکی ندارم ولی مجبور بوده ام ! من همیشه مجبور و منزجر بوده ام و بعد از دیدن خورشید ، قسم خورده ام نفر بعدی فقط او باشد و دیگر حتی اگر از گرسنگی در حال مرگ باشم هم دست به چنین کاری نمیزنم .
میکا اشکهایش را پاک کرد و به من نگاه کرد . بلند شد و کیفش را برداشت و رفت .
نرفتم دنبالش . آخر دو تا خورشید به من زل زده بودند .
داشت فکر میکرد ، توی باغ نبود . مهم نبود که واقعا مرا نمینگریست و صرفا چشمهایش سمتم بود ؛ من که میتوانستم سیر چشمانش را نگاه کنم .
کاش میشد یک دل سیر چشمانش را برای ساعت ها نگاه کنم . آنقدر که تمام شیار های عنبیه اش را حفظ شوم .
_ مینا ، اول اکتبر ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
میکا آمده و
از خانه ی کثیف و نمورِ کوچیکم گله میکند . به فاز خانم فقط هتل های وسط شهر میخورد . خانه ی من حتی حیاط هم ندارد . بوی وید میدهد و دیوار های ترک خورده اش دوده گرفته اند .
هروئین و بنزفارم کجا ، علف و وودکای بی برند کجا .
نشستیم به دود کردن و تجدید خاطرات . ما هم مدرسه ای های مهاجر آمریکا بودیم . من دو رگه ی ایرانی_مکزیکی و او یک مخدر فروش و فراری فرانسوی . مدرسه ی شبانه میرفتیم . من نویسنده شدم و میکا مانکن . من در فلاکت ماندم و میکا به پول و پَله ی خوبی رسید . البته ما زیاد از زندگی و گذشته همدیگر نمیدانستیم . نه من از خانواده ام میگفتم و نه میکا .
عکسِ او را آوردم و نشانش دادم .
شروع کرد به تمسخر ، اما چشمهای سیمابگون اش دروغ میگفتند . مگر میشد بتوانی زیبایی خورشید را به سخره بگیری؟!
دور خانه راه میرفت و دود میکرد و خورشیدم را مینگریست . میخواست زودتر راهی خانه ی سیما کنمش . احتمال دادم رفته باشد سرکار ، ولی وقتی خودمان را رساندیم ؛ آنجا بود .
آریسته هم آنجا بود . و میکا با دیدنش رنگ گچ شد . دستهایش میلرزید ، حتی میخواست پشت من قایم شود ، احمق عقلش نمیرسید قد بلند صد و هفتاد_هشتاد سانتی اش پشت منِ 157 گم نمیشود .
خواستم بپرسم چه مرگت شده که آریسته هم برگشت و میکا را دید .
همدیگر را با وحشت مینگریستند و من و آقای مهر و سیما همدیگر را با تعجب بر انداز میکردیم .
آریسته با رفتن سمت در و رفتنش ، بهت ما را بیشتر کرد .
وقتی اریسته رفت انگار میکا را از آب بیرون کشیدند . انگار از کابوس بیدار شد ، نفس نفس زنان روی زمین نشست و به گریه افتاد .
من و سیما خم شدیم تا از روی زمین بلندش کنیم ، برادر سیما همانطور که ایستاده بود به فرانسوی پرسید :« تو میسائی یا میکا ؟»
میکا از جا پرسید و پرسید :« تو ... اسم من و خواهرمو ...»
حتی نمیتوانست حرف بزند .
سیما از برادرش پرسید :« چی شده ؟ »
دستهایش را در جیب کرد و جواب داد :« آریسته برادرشه .»
تا به حال در تمام این سالها نشنیده بودم میکا برادر داشته باشد . میدانستم یک خواهر به نام میسا دارد ولی ...
چهره هایشان اندکی شباهت داشت . لهجه هایشان ، تنفرشان از جنس مخالف!
وقتی روی کاناپه نشستیم و سیما رفت کوکی هایش را بیاورد تا به خوردمان بدهد ؛ متوجه نگاه های میکا به او شدم . بقول برادرش ؛ داشت با چشمانش او را میخورد . بس کن زنیکه ! مگر با ویکتور توی رابطه نیستی ؟ چقد عوضی هستی که چشمت دنبالِ خورشید من است . تو با تمام مردهای دوبوک و پاریس توی تخت رفته ای و تمام مردها لبهایشان به رژ تو خورده ، حالا نمیتوانی همین یک تک ستاره ای که من دارم را بیخیال شوی ؟
باشد ، من هم گذشته ی پاکی ندارم ولی مجبور بوده ام ! من همیشه مجبور و منزجر بوده ام و بعد از دیدن خورشید ، قسم خورده ام نفر بعدی فقط او باشد و دیگر حتی اگر از گرسنگی در حال مرگ باشم هم دست به چنین کاری نمیزنم .
میکا اشکهایش را پاک کرد و به من نگاه کرد . بلند شد و کیفش را برداشت و رفت .
نرفتم دنبالش . آخر دو تا خورشید به من زل زده بودند .
داشت فکر میکرد ، توی باغ نبود . مهم نبود که واقعا مرا نمینگریست و صرفا چشمهایش سمتم بود ؛ من که میتوانستم سیر چشمانش را نگاه کنم .
کاش میشد یک دل سیر چشمانش را برای ساعت ها نگاه کنم . آنقدر که تمام شیار های عنبیه اش را حفظ شوم .
_ مینا ، اول اکتبر ، سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۱.۴k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط