{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوای اتاق سنگین بود. صدای ساعت دیواری آرام می‌گذشت و هر ت

هوای اتاق سنگین بود. صدای ساعت دیواری آرام می‌گذشت و هر تیک‌تاکش مثل ضربه‌ای روی اعصابت می‌نشست. روی تخت نشسته بودی و هنوز کفش‌هایت را درنیاورده بودی. نگاهت روی زمین ثابت مانده بود، اما حس می‌کردی تهیونگ از پشت سر، هر حرکتت را زیر نظر دارد.
او بی‌صدا پیراهنش را از تن درآورد و آستین‌های سفیدش را مرتب کرد. بعد نزدیک آینه ایستاد و ساعتش را باز کرد و روی میز گذاشت. لحظه‌ای نگاهش در آینه به نگاهت افتاد؛ سرد و بی‌حرکت.
تهیونگ: «یادت باشه... این تخت، این اتاق، حالا فقط جای توئه. از این به بعد هیچ‌جا بدون اجازه‌ی من نمی‌ری. حتی به اون اتاق قبلی هم حق نداری سر بزنی.»
تو سر تکان ندادی. فقط دستت را روی شکمت گذاشتی. بچه حالا تبدیل به بهانه‌ای شده بود که همه‌چیز را تغییر دهد
تهیونگ آهسته به سمت تخت آمد. چراغ را کمی دیگر پایین کشید. درست مقابلت ایستاد و با صدایی کوتاه و محکم گفت:
تهیونگ: «لباسات رو عوض کن. بخواب. فردا صبح زود کار داریم.»
خودش روی صندلی کنار تخت نشست، پرونده‌ای که همراهش بود را باز کرد و شروع به خواندن کرد؛ انگار وجود تو فقط بخشی از مسئولیت‌های روزانه‌اش است. تو آرام کفش‌هایت را درآوردی، لباس خوابت را پوشیدی و زیر پتو رفتی.
چشمانت را بستی، اما خواب نمی‌آمد. فقط صدای ورق خوردن کاغذها و گه‌گاه صدای نفس‌های آرام تهیونگ اتاق را پر کرده بود. با وجود فاصله‌ی کوتاه بین شما، دنیاهایتان از هم دورتر از همیشه به نظر می‌رسید.
همان‌جا روی تخت، برای اولین بار ویار سراغت آمد. حالت عجیب بود، معده‌ات می‌پیچید و زبانت ناخودآگاه واژه‌ای را به لب آورد.
تو (با صدای لرزان): «...ویار شیر کاکائو دارم.»
تهیونگ که کنار تخت ایستاده بود، نگاهش سرد و بی‌تفاوت ماند.
تهیونگ: «مهم نیست. بخواب.»
نفس عمیقی کشیدی، بغضت بالا آمد. سرت را به بالش نزدیک‌تر کردی اما آرام نگرفتی.
تو (زیر لب، اما محکم‌تر): «ویار یعنی... خواسته‌ی بچه.»
برای لحظه‌ای دست تهیونگ در هوا مکث کرد. نگاهش کمی تغییر کرد، نه آن‌قدر که مهربان شود، فقط انگار جمله‌ات در ذهنش گیر کرده باشد. سکوتی کوتاه بینتان افتاد، آن‌قدر سنگین که حتی صدای تیک‌تاک ساعت هم بیشتر به گوش می‌رسید..
اما تو، در آن سکوت، اشتباه برداشت کردی. قلبت فرو ریخت و حس کردی او عصبی شده است. لب‌هایت لرزید و زیر لب زمزمه کردی:
تو (با صدایی خاموش): «ببخشید... دیگه چیزی نمی‌خوام.»
دیدگاه ها (۰)

پتو را تا زیر چانه بالا کشیدی و پلک‌هایت را به هم فشار دادی،...

یک ماه گذشت. صبح‌ها وقتی به آینه نگاه می‌کردی، تغییرات جدیدی...

وارد جاده‌ی دیگری شد.تو (با تردید): «کجا میریم؟»تهیونگ (بی‌ا...

چند دقیقه گذشت. باد موهایت را روی صورتت می‌کشید و آب همچنان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط