{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک ماه گذشت. صبح‌ها وقتی به آینه نگاه می‌کردی، تغییرات جد

یک ماه گذشت. صبح‌ها وقتی به آینه نگاه می‌کردی، تغییرات جدیدی را حس می‌کردی. شکمت آرام‌آرام بیرون می‌زد، همان‌طور که می‌دانستی دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند مثل قبل باشد. هنوز احساس غریبی داشتی، اما دیگر نمی‌توانستی انکار کنی که بارداری در بدنت جا گرفته است.

لباس‌های قبلی‌ات دیگر به تنت نمی‌خورد. تهیونگ بعضی وقت‌ها نگاهی می‌انداخت، اما هیچ چیزی نمی‌گفت. وقتی در کنار میز صبحانه می‌نشستی، احساس می‌کردی که نگاه‌هایش سنگین‌تر از همیشه شده‌اند.

این یک ماه برای تو، مثل یک آزمایش بی‌پایان بود. گاهی احساس می‌کردی که بچه در شکمت تنها یادآور چیزی است که باید قبول کنی، اما بعضی شب‌ها، وقتی سکوت سنگین خانه را می‌دیدی، احساس می‌کردی یک‌جورهایی بچه‌ات را می‌خواهی بیشتر از همیشه.

تهیونگ، که همیشه به‌طور غیرمستقیم در اطرافت بود، به نظر می‌رسید بیشتر از همیشه به تو نگاه می‌کند. نگاهش سرد و بی‌رحم، اما همچنان پر از تمرکز بود.

هر بار که چشمانت به او می‌افتاد، همان احساس غریب و ناخوشایند به سراغت می‌آمد. نمی‌توانستی دقیقا بگویی چرا، ولی آن نگاه‌ها چیزی را در درونت تحریک می‌کرد.

یک صبح، وقتی در حال نشستن سر میز صبحانه بودی، متوجه شدی که از اول صبح او چند بار به تو نگاه کرده است. نفس‌هایت سنگین شد، انگار که در برابر نگاهش گم شده باشی.

تو (با صدای لرزان و کمی عصبی): «انقدر نگاهم نکن...»

تهیونگ، که تا آن لحظه ساکت و بی‌حرکت بود، نگه‌داشت. نگاهش در چشمانت ثابت ماند، اما هیچ کلمه‌ای بر زبانش نیامد.

سکوتی سنگین بینتان افتاد. تو به‌طور ناخودآگاه شانه‌هایت را بالا کشیدی، حس می‌کردی که از نگاه‌هایش عصبانی و ضعف شده‌ای. اما تهیونگ به آرامی پلک زد و فقط به غذا نگاه کرد. انگار حرفی برای گفتن نداشت، یا شاید نخواست که بیشتر از این واکنشی نشان دهد.
دیدگاه ها (۰)

روی صندلی نشسته بودی و لقمه‌ای نصفه توی دستت مانده بود. تهیو...

بعد از اینکه خدمتکارها ظرف‌ها را بردند، تو و تهیونگ دوباره س...

پتو را تا زیر چانه بالا کشیدی و پلک‌هایت را به هم فشار دادی،...

هوای اتاق سنگین بود. صدای ساعت دیواری آرام می‌گذشت و هر تیک‌...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 5️⃣Ⓟⓐⓡⓣ تو سرگیجه داشتی و ن...

دو پارتی از نامجون.---پارت ۱هق...هق...«چرااا...»صدایت از بس ...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۸: «راز ...

معامله p5بالاخره شب تمام شد.نور کم‌رنگ صبح از میان پرده‌های ...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۵

𓆩𐙚.. (the end ) دوپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــ...

فاصله یک لبخند تا جنون

وقتی سرما خورده بود و ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط