𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART¹⁵
(نایون+)(جونگکوک–)(لارا#)
«ادامه ویو جونگکوک»
+برای همین داری مدرک جمع میکنی؟
–آره که بتونم ازش جدا بشم و به پدرم ثابت کنم لارا نه تنها به ما بلکه داره به شرکت هم آسیب میزنه و بعد از پدرم بخوام که بزاره با تو باشم...و هرچقدر مقاومت کرد من بازم ادامه بدم تا راضی بشه...چقدر قراره بمونی؟
+فعلا تقریبا یک ماه...مگر اینکه پدرت اجازه بده بیشتر بمونم...
–میام بهت سر میزنم...خیلی دوستت دارم...
این رو گفتم و بهش نزدیکتر شدم تا ببـوسمش و این کار رو کردم...بعد از پنج سال هنوزم همون حس آشنایی که این مدت از دستش داده بودم...نایون اولش شوکه بود اما خیلی زود همراهی کرد...تمام احساساتمون رو توی بـوسه ریختیم...دلتنگی،عشق و هرچیزی که توی کلمات نمیشد بیان کرد و کمی بعد وقتی هردومون نفس کم آوردیم من آروم عقب کشیدم و پیشونیم رو روی پیشونی نایون گذاشتم...
–لعنتی... نمیدونی چقدر دلم برای این حس تنگ شده بود...
+دلتنگی خیلی کمه برای توصیفش...
لبخند زدم و وقتی خواستم برای بار دوم ببـوسمش گوشیم دوباره زنگ خورد...بهش نگاه کردم...لارا بود،نفسم رو عصبی دادم بیرون و کلا از نایون فاصله گرفتم
–باید برم وگرنه میفتن دنبالم اما خیلی زود دوباره میام... لطفاً جایی نرو...و اینکه اگر من رو با لارا دیدی این رو بدون که فقط از روی اجباره و هیچ حسی بهش ندارم!
فقط سرش رو تکون داد و لبخند زد... پیشونیش رو بوسیدم و بعد از خداحافظی رفتم...سوار ماشینم شدم و به سمت خونه راه افتادم... لارا مدام زنگ میزد ولی من حوصله جواب دادن نداشتم و تمام فکر و ذهنم پیش نایون و بـوسمون بود که باعث میشد لبخند به لـبام برگرده...وقتی رسیدم خونه در رو باز کردم و رفتم داخل لارا عصبانی پشت در ایستاده بود
# کجا بودی!؟رفته بودی هتل پیش اون هـرزه؟
لارا دوباره نایون رو اونجوری صدا کرده بود و باعث عصبانیتم میشد...مشتم رو گره کردم
–بهت گفتم اون طوری صداش نکن!در ضمن من نمیدونم نایون توی کدوم هتله!
# اوه که اینطور!و اگر اینطوری صداش کنم چی میشه؟چون میدونی اسمش برازندشه!
–یه بار دیگه اونطوری صداش کن تا بهت نشون بدم چی میشه!قبلا یه بار همه چیز رو خراب کردی بهت اجازه نمیدم چیزی که دارم با زحمت میسازم رو دوباره خراب کنی!
# شاید من نتونم اما پدرت میتونه!
–اوه و میدونی چی میشه اگر پدرم بفهمه که...
خم شدم سمتش و یه چیزی رو توی گوشش زمزمه کردم و عقب کشیدم... رنگ از رخش پرید..عصبانی شد
# تو...چطور میدونی؟
–فکر کردی فقط خودت میتونی جاسوسی کنی؟
سریع زانو زد و شروع کرد به التماس کردن
–زوده برای التماس...بهتره نگهشون داری برای بعداً،هرچند فایده ندارن!
این رو گفتم و رفتم طبقه بالا داخل اتاقم...زمان گذشت و شب شد...رفتم توی تختم و وانمود کردم خوابم هرچند همه جای خونه پر از دوربین بود که لارا از وجودشون خبر نداشت اما خودم باید میفهمیدم امشب چیکار میکنه و حتی گوشیم رو گذاشتم تا همه چیز رو ضبط کنه...چند مین بعد لارا اومد داخل و وقتی چک کرد که خواب باشم...از اتاقم آروم رفت بیرون... اما صدای صحبت کردنش با تلفن رو میفهمیدم
# باید هرچه سریعتر همه چیز رو انجام بدیم...جونگکوک تقریبا همه چیز رو میدونه!خیلی خطرناکه!میتونه ما رو لو بده...!
حیف نمیتونستم بفهمم داره با کی حرف میزنه و اون فرد چی داره میگه...بعد از اینکه تماسش رو قطع کرد دوباره اومد داخل اتاقم و حس کردم داره توی کشو هام میگرده اما فکر کنم چیزی که دنبالش بود رو پیدا نکرد چون خیلی سریع از اتاقم رفت...وقتی مطمئن شدم نزدیک اتاقم نیست بلند شدم و همه چیز رو بررسی کردم... خوشبختانه هیچ چیزی از وسایلم کم نشده بود یعنی نتونسته بود چیزی که میخواد رو پیدا کنه...به تختم برگشتم و با فکر کردن به نایون و حل شدن تمام این اتفاقات خوابم برد...بعد از مدت ها بلاخره راحت خوابیدم...
«پایان ویو جونگکوک»
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🪷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART¹⁵
(نایون+)(جونگکوک–)(لارا#)
«ادامه ویو جونگکوک»
+برای همین داری مدرک جمع میکنی؟
–آره که بتونم ازش جدا بشم و به پدرم ثابت کنم لارا نه تنها به ما بلکه داره به شرکت هم آسیب میزنه و بعد از پدرم بخوام که بزاره با تو باشم...و هرچقدر مقاومت کرد من بازم ادامه بدم تا راضی بشه...چقدر قراره بمونی؟
+فعلا تقریبا یک ماه...مگر اینکه پدرت اجازه بده بیشتر بمونم...
–میام بهت سر میزنم...خیلی دوستت دارم...
این رو گفتم و بهش نزدیکتر شدم تا ببـوسمش و این کار رو کردم...بعد از پنج سال هنوزم همون حس آشنایی که این مدت از دستش داده بودم...نایون اولش شوکه بود اما خیلی زود همراهی کرد...تمام احساساتمون رو توی بـوسه ریختیم...دلتنگی،عشق و هرچیزی که توی کلمات نمیشد بیان کرد و کمی بعد وقتی هردومون نفس کم آوردیم من آروم عقب کشیدم و پیشونیم رو روی پیشونی نایون گذاشتم...
–لعنتی... نمیدونی چقدر دلم برای این حس تنگ شده بود...
+دلتنگی خیلی کمه برای توصیفش...
لبخند زدم و وقتی خواستم برای بار دوم ببـوسمش گوشیم دوباره زنگ خورد...بهش نگاه کردم...لارا بود،نفسم رو عصبی دادم بیرون و کلا از نایون فاصله گرفتم
–باید برم وگرنه میفتن دنبالم اما خیلی زود دوباره میام... لطفاً جایی نرو...و اینکه اگر من رو با لارا دیدی این رو بدون که فقط از روی اجباره و هیچ حسی بهش ندارم!
فقط سرش رو تکون داد و لبخند زد... پیشونیش رو بوسیدم و بعد از خداحافظی رفتم...سوار ماشینم شدم و به سمت خونه راه افتادم... لارا مدام زنگ میزد ولی من حوصله جواب دادن نداشتم و تمام فکر و ذهنم پیش نایون و بـوسمون بود که باعث میشد لبخند به لـبام برگرده...وقتی رسیدم خونه در رو باز کردم و رفتم داخل لارا عصبانی پشت در ایستاده بود
# کجا بودی!؟رفته بودی هتل پیش اون هـرزه؟
لارا دوباره نایون رو اونجوری صدا کرده بود و باعث عصبانیتم میشد...مشتم رو گره کردم
–بهت گفتم اون طوری صداش نکن!در ضمن من نمیدونم نایون توی کدوم هتله!
# اوه که اینطور!و اگر اینطوری صداش کنم چی میشه؟چون میدونی اسمش برازندشه!
–یه بار دیگه اونطوری صداش کن تا بهت نشون بدم چی میشه!قبلا یه بار همه چیز رو خراب کردی بهت اجازه نمیدم چیزی که دارم با زحمت میسازم رو دوباره خراب کنی!
# شاید من نتونم اما پدرت میتونه!
–اوه و میدونی چی میشه اگر پدرم بفهمه که...
خم شدم سمتش و یه چیزی رو توی گوشش زمزمه کردم و عقب کشیدم... رنگ از رخش پرید..عصبانی شد
# تو...چطور میدونی؟
–فکر کردی فقط خودت میتونی جاسوسی کنی؟
سریع زانو زد و شروع کرد به التماس کردن
–زوده برای التماس...بهتره نگهشون داری برای بعداً،هرچند فایده ندارن!
این رو گفتم و رفتم طبقه بالا داخل اتاقم...زمان گذشت و شب شد...رفتم توی تختم و وانمود کردم خوابم هرچند همه جای خونه پر از دوربین بود که لارا از وجودشون خبر نداشت اما خودم باید میفهمیدم امشب چیکار میکنه و حتی گوشیم رو گذاشتم تا همه چیز رو ضبط کنه...چند مین بعد لارا اومد داخل و وقتی چک کرد که خواب باشم...از اتاقم آروم رفت بیرون... اما صدای صحبت کردنش با تلفن رو میفهمیدم
# باید هرچه سریعتر همه چیز رو انجام بدیم...جونگکوک تقریبا همه چیز رو میدونه!خیلی خطرناکه!میتونه ما رو لو بده...!
حیف نمیتونستم بفهمم داره با کی حرف میزنه و اون فرد چی داره میگه...بعد از اینکه تماسش رو قطع کرد دوباره اومد داخل اتاقم و حس کردم داره توی کشو هام میگرده اما فکر کنم چیزی که دنبالش بود رو پیدا نکرد چون خیلی سریع از اتاقم رفت...وقتی مطمئن شدم نزدیک اتاقم نیست بلند شدم و همه چیز رو بررسی کردم... خوشبختانه هیچ چیزی از وسایلم کم نشده بود یعنی نتونسته بود چیزی که میخواد رو پیدا کنه...به تختم برگشتم و با فکر کردن به نایون و حل شدن تمام این اتفاقات خوابم برد...بعد از مدت ها بلاخره راحت خوابیدم...
«پایان ویو جونگکوک»
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک✨
10 بازنشر🪷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۳۲۱
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط