{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمد او بالاخره آمد آخر ماه نبود ولی او آمد

81^

آمد . او بالاخره آمد ! آخر ماه نبود ولی او آمد !!!
وقتی صدای در آمد ، مهین دخت صدایم کرد :« دخترم! ببین کی پشت دره .» خیال کردم خانم سادات آمده . از ترس چشمهایش با دیدن این نیم تنه پوسیده ، پشت در قایم شدم . در را که گشودم او بود .
مثل همیشه ، نگاهش به نگاهم افتاد و بعد سرش را زیر انداخت ، سلام کرد . چشمانت را از من میدزدی؟ مرا بگو داشتم لحظه شماری میکردم که در آغوشت بگیرم !
داخل شد و در را بستم . گفتم :« خوبی ؟» به وضوح میدیدم نفس نفس میزند . گفت :« چیزی شده ؟» گفتم :« نه چطور مگه ؟» گفت :« آدرس گذاشته بودین ، من فکر کردم شاید ... ساسان ...» گفتم :« نه . چیزی نیست . برات توت و کتاب جدید آورده بودم . گفتم شاید بخوای آدرس جدیدم رو داشته باشی .» نفسش را با خیال راحت بیرون داد و چشمانش را بست . گفت :« خداروشکر . » پرسیدم :« سارا برات توت نگه داشته بود ؟ کتابه رو خوندی ؟» مهین دخت خودش را به زور تا ایوان کشانده بود . با دیدن او گل از گلش شگفت . روسری سفیدی که موقع نماز سر میکرد را سرش کرده بود . بلند سلام کرد :« سلام پسرم ! خوبی دورت بگردم مادر ؟!» او ، لبخند به لبهایش آمد . جواب احوال پرسی اش را داد و لب باغچه نشست .
به هیمان اشاره کردم . گفتم :« اسمش هیمانه . دستم به شاخه های بالایی نمیرسه . میتونی بری بالا بقیه اش رو بچینی ؟» انگار هنوز حالش جا نیامده بود . دوباره از توت و کتاب سوال کردم . گفت:« همین حالا رسیدم تهران . رفتم خونه ، سارا یه سبد خالی و آدرس و کتاب نشونم داد ، فکر کردم شاید اتفاقی افتاده ، سریع خودم رو رسوندم .» سارای بقول مهین دخت، لاجنس ، تمام توت ها را کوفت کرده بود !
گفتم :« حتما خیلی خسته ای . بیا بریم تو . برات چای بریزم استراحت کنی . » بلند شد . مهین دخت نگاهمان میکرد .
رفتیم تو و در را بستم . پرسیدم :« سرت چی شده ؟» به در تکیه دادم . نه چیزی می گفت و نه نگاهم میکرد . گفتم :« روی شقیقه ات ، زیر موهات .» دستش را سمت جای زخمی برد که وقتی لب باغچه نشسته بودیم ، دیدم .
گفتم :« نمیتونم باور کنم این هم جای پله باشه .» جلو رفتم . عقب عقب رفت و به دکور خورد . دو تا از کتابهایم افتاد زمین . دستش را گرفتم . سرم را کج کردم . هیچ رقمه به صورتش نمی‌رسیدم ، اما خم که میتوانستم بشوم . خم شدم دستش را بوسیدم . دستش را عقب کشید ولی دیر بود ، جای رژم پشت دستش ماند . گفت :« مینا خانم ... »
گفتم :« جانِ مینا ؟ کتابی که دادی رو خوندم . بهرنگ ، خیلی مینا رو دوست داشت ؛ خان زاده ی قاجاری مینا رو ازش گرفت . مینا مرد . ولی بهرنگ خیلی مینا رو دوست داشت . تو چطور ؟ تو مینا رو دوست نداری ؟»
گفت :« من فکر کنم بهتره برم .» اخمهایم در هم شد . گفتم :« اصلا ! تا جوابم رو ندی نمی ذارم بری ! کی اذیتت میکنه ؟»
هیچ نگفت . کمی صبر کردم . قرار نبود زبان باز کند . سرش را پایین انداخته بود . دست لای موهایش بردم ، سمت زخمش . زخمش قدیمی بود ، شاید مربوط به یک ماه پیش یا بیشتر .
گفتم :« خسته ای . الان هم دم غروبه . بشین برات چای بیارم یکم سرحال بیایی .»

_مینا ، دوم جولای ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۲۹)

82^برایش چای آوردم . بدون قند خورد .گفتم :« راستی! تولدت مبا...

83^خوابیده ، زیر پنکه ی کوچک مهین دخت . ساعدش را گذاشته روی ...

80^سادات خانم آمده بود ، کرایه بگیرد . گلدان های مهین دخت را...

79^یک سبد چوبی پر از توت برداشتم . به سبد ربان زده بودم ، از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط