{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خوابیده زیر پنکه ی کوچک مهین دخت ساعدش را گذاشته روی چشمش ...

83^

خوابیده ، زیر پنکه ی کوچک مهین دخت . ساعدش را گذاشته روی چشمش . سر انگشتانش جای بوسه توت خود نمایی میکند و حسادتم را بر می انگیزد . هیمان هم عاشق او شد ، انگشتانش را بوسید .
مهین دخت لوسش کرده . برایش جا انداخت ، گفت تا شام آماده می‌شود ، استراحت کند .
کف اتاق نشسته ام ، سیب زمینی پوست میگیرم و خیره به او . بوی قیمه بادمجان مهین دخت احتمالا روح از تن تمام محل پرانده !
مهین بانو ، شده مادری مهربان برایمان ، و ما هر دو یتیم هایی هستیم که از اندک محبت پیرزنی کیفور میشویم . مادر مرا نا پدری ام کشت ، مادر او را سرطان ؛ دل هر دویمان همیشه تنگ مادرانمان است ، حتی اگر به روی خود نیاوریم . انگار آدم تا ابد قرار است با غم نبود مادر زندگی کند . من این را علاوه بر خودم ، در وجود او نیز حس میکنم .
کف تابه ی مسی مهین دخت ، سیب های خلال شده را سرخ میکردم ، بانو هم داشت سالاد شیرازی درست میکرد . گفت :« اون هم دوستت داره .» جمله اش سوالی نبود ، ولی جواب دادم :« نه نداره .» گفت :« چشماش عاشقن . من چشمهای عاشق رو خوب می‌شناسم .» گفتم :« عاشق من نیست . چند باری سمتش رفتم ، من رو پس زد . » نگاهش یکم شبیه نگاه های خانم سادات شده بود . اعتراف کردم :« آره من قبلا از همین راه پول در می‌آوردم ، بدون این کار زنده نمیموندم . ولی خیلی ساله دیگه کنار گذاشتمش و با حقوق بخور و نمیر نویسندگی سر میکنم .» آهی کشید و چیزی نگفت .
وقتی میخواست کاسه سالاد را ببرد ، گفت :« شاید عاشق تو نباشه ، اما قطعا عاشقه . چشمها دروغ نمیگن مادر .» کاشکی مهین دروغ گفته باشد ؛ وگرنه من دق میکنم عاشق زنی بجز من بشود .
هنوز سر اجاق بودم که او ، به آشپزخانه آمد تا دستهایش را بشوید . رد بوسه ی هیمان روی دست و صورتش را شست و رفت .

سر سفره ، مهین دخت خیلی سوال و جوابش میکرد . اسمت چیست ؟ چند سال داری ؟ چه کاره ای ؟ چند تا خواهر و برادر داری ؟ چند سالشان است ؟ پدر و مادرت کجایند ؟ با مینای ما چه نسبتی داری ؟ داشت با سوال هایش شیره ی جان معشوق مرا می مکید .
در جواب سوال آخرش ، آقای آفتاب نگاهی به من کرد و گفت :« دوست نزدیک خواهرمه . » اضافه کردم :« و نویسنده ی مورد علاقه اش .» طفلی سرخ شد . انگار نمی خواست این را جلوی بقیه اعتراف کند .
خس خس ، مهین خندید و گفت :« مینا بهترین نویسنده ی دنیاست . مگه میشه نویسنده مورد علاقه ی کسی نباشه !؟ » بعد نه گذاشت و نه برداشت ، پرسید :« خاطر مینای ما رو میخوای ؟» او که هیچ ، من هم سرخ شدم . جفتمان رنگ خورش قیمه ی وسط سفره شدیم .
وقتی شام تمام شد ، مهین یک ظرف پر از برنج و خورش کرد و به دستش داد :« برای خواهر کوچیکه ات که توی خونه تنهاست ببر .» او هم تشکر کرد و گفت :« احتمالا الان خودش رو با آت و اشغال سیر کرده .» خندیدیم .
داشت می رفت . نرو لطفا ، بمان و پسر مهین خانم بشو . بشو پسر همسایه ام ، هر روز ببینمت .
کفش به پا کرد . مهین گفت :« قول بده باز هم بیایی مادر . » او ، لبخند زد و دست تکان داد . چشمی گفت و رفت . مهین وقتی رفت ، گفت :« هم عاشقته و هم نه . تا به حال انقدر یک نفر عجیب نبوده .»
من اصلا صدای مهین را نمی‌شنیدم ، فقط در ذهنم تکرار میکردم که او رفت . رفت و قلب مرا با خودش برد . قلبم را گذاشتم توی ظرف قیمه ی سارا ، توی جیب شلوارش ، لای کش جورابش ، بین دکمه های پیراهنش ، لای موهایش ، کنار زخم روی شقیقه اش . نمیدانم دقیقا قلبم را کجایش گذاشتم ولی قلب مرا با خودش برد .
و مینای بدون قلب تا خود صبح روی ایوان اتاقش ، کنار ادریسی و اطلسی و شمعدانی و حسن یوسف سیگار می کشید .

_مینا ، دوم جولای ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۱۷)

84^ امروز مهین دخت از صندوقچه اتاقش ، دستگاه ضبط در آورد . ن...

85^موهایم را با باقی مانده ی رنگی که برای عروسی سیما خریده ب...

82^برایش چای آوردم . بدون قند خورد .گفتم :« راستی! تولدت مبا...

81^آمد . او بالاخره آمد ! آخر ماه نبود ولی او آمد !!!وقتی صد...

80^سادات خانم آمده بود ، کرایه بگیرد . گلدان های مهین دخت را...

78^ترجمه ی علت ته سیگار تمام شد . امروز یک نسخه دستی از آن گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط