همین که هستی کافیست...
همین که هستی کافیست...
دور از من...
یا اصلا بدون من...
چه فرقی میکند...
همین که رختمان زیر یک آفتاب خشک شود کافیست...
از تو چیزی نمیخواهم...
همین که سر به سر رویاهایم نگذاری...
و سنگ به شیشه ی خوابم نزنی...
کفاف یک عمر تنهایی ام را میدهد...
من که سر و ته زندگی ام را سنجاقی به هم می آورد...
چیزی شبیه یک معجزه است...
وقتی هر شبم به خیر میگذرد...
بی آنکه تو باشی و بگویی شب بخیر...
دور از من...
یا اصلا بدون من...
چه فرقی میکند...
همین که رختمان زیر یک آفتاب خشک شود کافیست...
از تو چیزی نمیخواهم...
همین که سر به سر رویاهایم نگذاری...
و سنگ به شیشه ی خوابم نزنی...
کفاف یک عمر تنهایی ام را میدهد...
من که سر و ته زندگی ام را سنجاقی به هم می آورد...
چیزی شبیه یک معجزه است...
وقتی هر شبم به خیر میگذرد...
بی آنکه تو باشی و بگویی شب بخیر...
- ۳۲۱
- ۰۳ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط