#اونـ_مالـ_منهـ
#اونـ_مالـ_منهـ
Part7
ته:نه دیگه نشد
کوک:لطفا ولم کن
ته:نه نمیشه من نمیخوام ولت کنم قرار حسابی شلاق بخوری فهمیدی
کوک:ا..ر...ه
ته:پس مثل بچه ادم کاری که کردی رو تحمل کن تازه اماده به سوال خوب باش باید مثل ادم جواب بدی فهمیدی
کوک:ا...ر..ه
ته
از اتاق رفتم بیرون معلومه خیلی ترسیده بود ولی نباید به این زودی ها بهش بگم دوسش دارم
کوک
بلاخره رفت بیرون گفت امشب حسابی قرار ه شلاق بخورم مثل سگ ترسیده بودم و واقعا نميدونم چرا باید همچین چیزیچ تحمل کنم
و همونطور که داشتم با خودم حرف میزدم که نفهمیدم کی خوابم برد و سیاهییی
از خواب بلند شدم ساعت و نگاه کردم 8:30
بود و منم به شدت خسته بودم ولی به فکر اینکه قرار امشب بدنم سیاه کبود بشه قلبم ریخت ولی من مجبور بودم
ته:دلم برای کوک میسوخت اما مجبور بودم نمیتونستم ازش بگذرم ولی بهش تا شب فرصت دادم که با خودش حرف بزنه تا ساعت 10فرصت داشت ولی الان ساعت تقریبا9 بود
و وقت شام بود ولی کوک نیومده بود پس به اجوما گفتم
ته:کوک و صدا بزن
اجوما:چشم
رفتم سمت اتاق کوک درو باز کردم
اجوما:کوک ارباب گفت بیای شام
کوک:میدونستم اگه نرم بدتر میده
کوک:باشه الان میام
رفتم دیدم شامو خورده و من فقط چند لقمه خوردم
ته:اتاق شکنجه امادست
کوک:میتونم برای چند دقيقه برم اتاقم
ته:اره میتونی
کوک:
رفتم سمت اتاقم و نشستم رو صندلی
الان جیمین شیی چیکار میکته چیزیش که نشده کاری بهش نداشتن که تو همین فکرا بودم که دز اتاق باز شد
ته:اماده ای
کوک:اره اماده ام و به سمت اتاق شکنجه رفتیم انواع وسیله های شکنجه من رو تخت گذاشت و اولین صربه شلاق و که زد دردم اومد دومین زد بعدش دیگه نقهمیدم چیشد..
ته:پسره رپ حسابی تنبیه کردم ولی تموم نشد رفتم سراغ سیخ داغ و گرفتم و به کمرش چسبوندم..
و بعد کلی شکنجه بیخیالش شدم که یهو دیدم تنفسش سخته و واقعا حالش بد شده
جیمین و زنگ زدم (نامجون دکتر تهیونگ و دوست )
نامجون :بله ته
ته:سریع بیا
نانجون :باشه
نامجون اومد و کوک دید
نامجون:خیلی بد زدیش ممکنه....
........
Part7
ته:نه دیگه نشد
کوک:لطفا ولم کن
ته:نه نمیشه من نمیخوام ولت کنم قرار حسابی شلاق بخوری فهمیدی
کوک:ا..ر...ه
ته:پس مثل بچه ادم کاری که کردی رو تحمل کن تازه اماده به سوال خوب باش باید مثل ادم جواب بدی فهمیدی
کوک:ا...ر..ه
ته
از اتاق رفتم بیرون معلومه خیلی ترسیده بود ولی نباید به این زودی ها بهش بگم دوسش دارم
کوک
بلاخره رفت بیرون گفت امشب حسابی قرار ه شلاق بخورم مثل سگ ترسیده بودم و واقعا نميدونم چرا باید همچین چیزیچ تحمل کنم
و همونطور که داشتم با خودم حرف میزدم که نفهمیدم کی خوابم برد و سیاهییی
از خواب بلند شدم ساعت و نگاه کردم 8:30
بود و منم به شدت خسته بودم ولی به فکر اینکه قرار امشب بدنم سیاه کبود بشه قلبم ریخت ولی من مجبور بودم
ته:دلم برای کوک میسوخت اما مجبور بودم نمیتونستم ازش بگذرم ولی بهش تا شب فرصت دادم که با خودش حرف بزنه تا ساعت 10فرصت داشت ولی الان ساعت تقریبا9 بود
و وقت شام بود ولی کوک نیومده بود پس به اجوما گفتم
ته:کوک و صدا بزن
اجوما:چشم
رفتم سمت اتاق کوک درو باز کردم
اجوما:کوک ارباب گفت بیای شام
کوک:میدونستم اگه نرم بدتر میده
کوک:باشه الان میام
رفتم دیدم شامو خورده و من فقط چند لقمه خوردم
ته:اتاق شکنجه امادست
کوک:میتونم برای چند دقيقه برم اتاقم
ته:اره میتونی
کوک:
رفتم سمت اتاقم و نشستم رو صندلی
الان جیمین شیی چیکار میکته چیزیش که نشده کاری بهش نداشتن که تو همین فکرا بودم که دز اتاق باز شد
ته:اماده ای
کوک:اره اماده ام و به سمت اتاق شکنجه رفتیم انواع وسیله های شکنجه من رو تخت گذاشت و اولین صربه شلاق و که زد دردم اومد دومین زد بعدش دیگه نقهمیدم چیشد..
ته:پسره رپ حسابی تنبیه کردم ولی تموم نشد رفتم سراغ سیخ داغ و گرفتم و به کمرش چسبوندم..
و بعد کلی شکنجه بیخیالش شدم که یهو دیدم تنفسش سخته و واقعا حالش بد شده
جیمین و زنگ زدم (نامجون دکتر تهیونگ و دوست )
نامجون :بله ته
ته:سریع بیا
نانجون :باشه
نامجون اومد و کوک دید
نامجون:خیلی بد زدیش ممکنه....
........
- ۳۹۵
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط