{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به دریا زد دلم، می دانم آسان بر نمی گردد

به دریا زد دلم، می دانم آسان بر نمی گردد
که این کشتی به حکم باد و طوفان بر نمی گردد

دلم وقتی بریزد راه برگشتی نخواهد داشت
که سوی آسمان، برف پشیمان بر نمی گردد

بخند ای بر لبانت رنگ فروردین، که لبخندت
گواهی می دهد هرگز زمستان بر نمی گردد

نگو تنها همین یکبار نزدیک تو بنشینم
که گل وقتی به باغ آمد، به گلدان بر نمی گردد

چه سود از این پشیمانی که گفتی دوستم داری؟
چو عطر از شیشه بیرون زد، به زندان بر نمی گردد

از آن تنهایی دلگیر تا نزدیک آغوشت...
کسی از یک قدم تا خط پایان بر نمی گردد
دیدگاه ها (۱۰)

واژه واژه این غزل را غرق مهرت میکنمدین و دنیای منی قصد سجودت...

عشق یعنی دست تو در دست من وقت سفرلذت بوییدن عطر تو در کوه کم...

من دلم هرگز نمی آید که دلگیرت کنمیا که با خودخواهیم از زندگی...

منم و تلخیِ دلدار، ولی میخندممنم و سینه ی بیمار، ولی میخندمم...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

پارت ۳۹ — «سه روز»شب اول بعد از صدور حکم، یورا دوباره برای ب...

پارت ۳۶ — «حقیقتی که کسی نمی‌خواست بشنود»همان شب، یورا را به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط