«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۲۷
هایون بعد از تمام شدن جلسه، هنوز حس میکرد پاهایش توان راه رفتن ندارند.
برگه قرارداد داخل کیفش بود و سنگینیاش را کاملاً احساس میکرد.
ازدواج موقت با جونگکوک...
فقط برای خاموش کردن شایعات.
فکرش هم برایش عجیب و ترسناک بود.
وقتی وارد اتاق میکاپ شد، سوا با نگرانی منتظرش بود.
به محض دیدن چهره رنگپریده هایون جلو آمد.
«چی شده؟ چرا این شکلی شدی؟»
هایون چند ثانیه سکوت کرد و بعد آهسته گفت:
«کمپانی میخواد من و جونگکوک قرارداد ازدواج امضا کنیم.»
سوا شوکه شد.
چند لحظه فقط دهانش باز مانده بود.
بعد آرام نشست و گفت:
«داری شوخی میکنی، نه؟»
هایون لبخند تلخی زد.
«کاش شوخی بود.»
از آن طرف، جونگکوک مستقیم به اتاق تمرین رفت.
موسیقی را روشن کرد و بدون وقفه شروع به تمرین کرد.
هرچه بیشتر میرقصید، ذهنش آرامتر نمیشد.
تصویر چهره مضطرب هایون مدام جلوی چشمش میآمد.
چند دقیقه بعد، تهیونگ وارد سالن شد.
به جونگکوک نگاه کرد و گفت:
«تو وقتی ناراحتی، بیشتر از حد معمول تمرین میکنی.»
جونگکوک موسیقی را قطع کرد.
«همهچیز داره زیادی پیچیده میشه.»
تهیونگ کنار او نشست.
«فقط به خاطر شایعهها؟»
جونگکوک مکث کوتاهی کرد.
بعد آهسته گفت:
«اگه هایون آسیب ببینه، تقصیر من میشه.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
«پس برات مهمه.»
جونگکوک سریع نگاهش کرد.
«اون همکارمه.»
تهیونگ خندید.
«آره، همکار خیلی خاص.»
شب، دوباره همه در اتاق جلسه جمع شدند.
مدیرعامل پوشه قرارداد را جلو کشید.
«تصمیم گرفتید؟»
هایون به جونگکوک نگاه کرد و بعد آرام گفت:
«قبل از جواب نهایی، میخوام با ایشون تنها صحبت کنم.»
مدیرعامل اجازه داد.
هر دو به اتاق کوچکی کنار سالن رفتند.
در بسته شد و برای اولین بار، فقط آن دو نفر روبهروی هم نشستند.
چند ثانیه، هیچکدام حرفی نزدند.
بالاخره هایون نفس عمیقی کشید.
«من یه شرط دارم.»
جونگکوک با دقت نگاهش کرد.
«بگو.»
هایون انگشتانش را در هم قفل کرد.
«اگر این قرارداد رو قبول کنیم، نباید به خاطرش از رویاهام دور بشم.»
جونگکوک بدون مکث گفت:
«نمیذارم این اتفاق بیفته.»
هایون ادامه داد:
«و یه چیز دیگه...»
«اگر هرکدوم از ما احساس کرد این زندگی داره به دیگری آسیب میزنه، حق داره قرارداد رو تموم کنه.»
جونگکوک آرام سر تکان داد.
«قبوله.»
بعد برای لحظهای سکوت کرد.
«ولی یه شرط من هم هست.»
هایون با تعجب نگاهش کرد.
«تو نباید به خاطر این ماجرا خودت رو مقصر بدونی.»
نگاهش جدیتر شد.
«چون هیچکدوم از این اتفاقها تقصیر تو نیست.»
هایون برای چند ثانیه فقط به او خیره ماند.
بعد آهسته لبخند زد.
لبخندی کوچک، اما واقعی.
اولین لبخندی که بعد از شنیدن پیشنهاد ازدواج موقت روی صورتش مینشست.
همان لحظه، چند طبقه پایینتر، کانگ مینسو داخل ماشینش نشسته بود.
دوربین را کنار گذاشت و به صفحه لپتاپ نگاه کرد.
تمام عکسها و خبرها را مرتب میکرد.
با لبخند زیر لب گفت:
«فقط یه مدرک دیگه لازم دارم...»
او مطمئن بود شکارش خیلی به او نزدیک شده است.
چند دقیقه بعد، هایون و جونگکوک دوباره وارد اتاق جلسه شدند.
مدیرعامل مستقیم پرسید:
«تصمیم نهایی؟»
هایون نفس عمیقی کشید.
جونگکوک آرام کنار او ایستاد.
و هر دو تقریباً همزمان گفتند:
«قبول میکنیم.»
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
مدیرعامل پوشه را جلو آورد.
خودکار روی میز قرار گرفت.
فقط یک امضا...
و زندگی هر دویشان برای همیشه تغییر میکرد.
ادامه دارد...
اولین امضای آن قرارداد... آیا فقط یک معامله کاری بود، یا آغاز احساسی که هیچکدام هنوز جرئت اعترافش را نداشتند؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
پارت : ۲۷
هایون بعد از تمام شدن جلسه، هنوز حس میکرد پاهایش توان راه رفتن ندارند.
برگه قرارداد داخل کیفش بود و سنگینیاش را کاملاً احساس میکرد.
ازدواج موقت با جونگکوک...
فقط برای خاموش کردن شایعات.
فکرش هم برایش عجیب و ترسناک بود.
وقتی وارد اتاق میکاپ شد، سوا با نگرانی منتظرش بود.
به محض دیدن چهره رنگپریده هایون جلو آمد.
«چی شده؟ چرا این شکلی شدی؟»
هایون چند ثانیه سکوت کرد و بعد آهسته گفت:
«کمپانی میخواد من و جونگکوک قرارداد ازدواج امضا کنیم.»
سوا شوکه شد.
چند لحظه فقط دهانش باز مانده بود.
بعد آرام نشست و گفت:
«داری شوخی میکنی، نه؟»
هایون لبخند تلخی زد.
«کاش شوخی بود.»
از آن طرف، جونگکوک مستقیم به اتاق تمرین رفت.
موسیقی را روشن کرد و بدون وقفه شروع به تمرین کرد.
هرچه بیشتر میرقصید، ذهنش آرامتر نمیشد.
تصویر چهره مضطرب هایون مدام جلوی چشمش میآمد.
چند دقیقه بعد، تهیونگ وارد سالن شد.
به جونگکوک نگاه کرد و گفت:
«تو وقتی ناراحتی، بیشتر از حد معمول تمرین میکنی.»
جونگکوک موسیقی را قطع کرد.
«همهچیز داره زیادی پیچیده میشه.»
تهیونگ کنار او نشست.
«فقط به خاطر شایعهها؟»
جونگکوک مکث کوتاهی کرد.
بعد آهسته گفت:
«اگه هایون آسیب ببینه، تقصیر من میشه.»
تهیونگ لبخند کمرنگی زد.
«پس برات مهمه.»
جونگکوک سریع نگاهش کرد.
«اون همکارمه.»
تهیونگ خندید.
«آره، همکار خیلی خاص.»
شب، دوباره همه در اتاق جلسه جمع شدند.
مدیرعامل پوشه قرارداد را جلو کشید.
«تصمیم گرفتید؟»
هایون به جونگکوک نگاه کرد و بعد آرام گفت:
«قبل از جواب نهایی، میخوام با ایشون تنها صحبت کنم.»
مدیرعامل اجازه داد.
هر دو به اتاق کوچکی کنار سالن رفتند.
در بسته شد و برای اولین بار، فقط آن دو نفر روبهروی هم نشستند.
چند ثانیه، هیچکدام حرفی نزدند.
بالاخره هایون نفس عمیقی کشید.
«من یه شرط دارم.»
جونگکوک با دقت نگاهش کرد.
«بگو.»
هایون انگشتانش را در هم قفل کرد.
«اگر این قرارداد رو قبول کنیم، نباید به خاطرش از رویاهام دور بشم.»
جونگکوک بدون مکث گفت:
«نمیذارم این اتفاق بیفته.»
هایون ادامه داد:
«و یه چیز دیگه...»
«اگر هرکدوم از ما احساس کرد این زندگی داره به دیگری آسیب میزنه، حق داره قرارداد رو تموم کنه.»
جونگکوک آرام سر تکان داد.
«قبوله.»
بعد برای لحظهای سکوت کرد.
«ولی یه شرط من هم هست.»
هایون با تعجب نگاهش کرد.
«تو نباید به خاطر این ماجرا خودت رو مقصر بدونی.»
نگاهش جدیتر شد.
«چون هیچکدوم از این اتفاقها تقصیر تو نیست.»
هایون برای چند ثانیه فقط به او خیره ماند.
بعد آهسته لبخند زد.
لبخندی کوچک، اما واقعی.
اولین لبخندی که بعد از شنیدن پیشنهاد ازدواج موقت روی صورتش مینشست.
همان لحظه، چند طبقه پایینتر، کانگ مینسو داخل ماشینش نشسته بود.
دوربین را کنار گذاشت و به صفحه لپتاپ نگاه کرد.
تمام عکسها و خبرها را مرتب میکرد.
با لبخند زیر لب گفت:
«فقط یه مدرک دیگه لازم دارم...»
او مطمئن بود شکارش خیلی به او نزدیک شده است.
چند دقیقه بعد، هایون و جونگکوک دوباره وارد اتاق جلسه شدند.
مدیرعامل مستقیم پرسید:
«تصمیم نهایی؟»
هایون نفس عمیقی کشید.
جونگکوک آرام کنار او ایستاد.
و هر دو تقریباً همزمان گفتند:
«قبول میکنیم.»
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
مدیرعامل پوشه را جلو آورد.
خودکار روی میز قرار گرفت.
فقط یک امضا...
و زندگی هر دویشان برای همیشه تغییر میکرد.
ادامه دارد...
اولین امضای آن قرارداد... آیا فقط یک معامله کاری بود، یا آغاز احساسی که هیچکدام هنوز جرئت اعترافش را نداشتند؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
- ۱.۳k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط