«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۲۶
هایون آن شب تا صبح خوابش نبرد.
قرارداد روی میزش افتاده بود.
هر بار که آن را باز میکرد، قلبش سنگینتر میشد.
یک سال زندگی زیر یک سقف...
با مردی که تمام دنیا او را میشناخت.
صبح زود، قبل از اینکه از خانه بیرون برود، سو هیجو متوجه حال دخترش شد.
آرام کنارش نشست و گفت:
«چیزی شده، هایون؟»
هایون لبخند مصنوعی زد.
«نه مامان... فقط یکم خستهام.»
سو هیجو موهایش را نوازش کرد.
«تو هیچوقت نمیتونی از من چیزی رو پنهون کنی.»
هایون چند لحظه سکوت کرد.
دلش میخواست همهچیز را بگوید...
اما نمیتوانست.
اگر مادرش حقیقت را میفهمید، مراسم ازدواجش هم تحت تأثیر قرار میگرفت.
در همان زمان...
ساختمان کمپانی از همیشه شلوغتر بود.
مدیران با چهرههای نگران در رفتوآمد بودند.
چند دقیقه بعد، پیدینیم وارد اتاق مدیرعامل شد.
روزنامهای را روی میز انداخت.
روی صفحه اول، همان عکس دیشب چاپ شده بود.
عکس جونگکوک و هایون در پارکینگ...
و تیتر بزرگ:
«اشکهای میکاپ آرتیست جونگکوک بعد از ملاقات مخفیانه!»
مدیرعامل با ناراحتی چشمهایش را بست.
«کانگ مینسو...»
اسم خبرنگار را با عصبانیت زمزمه کرد.
«باز هم زودتر از ما دست به کار شد.»
پیدینیم گفت:
«الان هشتگ اسمشون رتبه یک کره شده.»
«فنها به دو دسته تقسیم شدن.»
«بعضیا ازشون حمایت میکنن...»
«و بعضیا خواستار اخراج هایون هستن.»
چند دقیقه بعد...
جونگکوک وارد ساختمان شد.
کارکنان ناخودآگاه به او نگاه میکردند.
زمزمهها از هر طرف شنیده میشد.
اما او بدون توجه، مستقیم به اتاق مدیرعامل رفت.
همان لحظه...
هایون هم وارد شد.
چند نفر از کارکنان با لبخند به او سلام کردند.
اما نگاه بعضیهای دیگر، پر از قضاوت بود.
هایون سرش را پایین انداخت.
این نگاهها از هر حرفی دردناکتر بودند.
وقتی وارد اتاق جلسه شد، جونگکوک از قبل آنجا نشسته بود.
به محض اینکه هایون نشست، مدیرعامل مستقیم گفت:
«دیگه فرصت زیادی نداریم.»
«رسانهها دارن داستانهای جدید میسازن.»
«تا امشب باید جواب نهاییتون رو بدید.»
هایون با صدایی آرام پرسید:
«اگر قبول کنیم...»
مدیرعامل جواب داد:
«همهچیز کاملاً محرمانه پیش میره.»
«خونهای در اختیار شما قرار میگیره.»
«فقط اعضای گروه، خانوادهها و چند نفر از مدیران در جریان حقیقت خواهند بود.»
جونگکوک نگاهی به هایون انداخت.
نگاهی که انگار میخواست بگوید:
«هر تصمیمی بگیری... من کنارت هستم.»
هایون نگاهش را از او گرفت.
نفس عمیقی کشید.
بعد آرام گفت:
«قبل از اینکه تصمیم بگیرم...»
همه منتظر ادامه حرفش بودند.
«میخوام... فقط ده دقیقه با آقای جئون، بدون حضور هیچکس، صحبت کنم.»
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.
مدیرعامل به جونگکوک نگاه کرد.
او هم بدون مکث سرش را تکان داد.
«قبوله.»
اما هیچکس نمیدانست...
آن گفتوگوی ده دقیقهای...
قرار بود سرنوشت هر دوی آنها را برای همیشه تغییر دهد.
ادامه دارد...
هایون در آن گفتوگوی خصوصی، چه شرطی میگذارد که حتی جونگکوک را غافلگیر میکند؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
پارت : ۲۶
هایون آن شب تا صبح خوابش نبرد.
قرارداد روی میزش افتاده بود.
هر بار که آن را باز میکرد، قلبش سنگینتر میشد.
یک سال زندگی زیر یک سقف...
با مردی که تمام دنیا او را میشناخت.
صبح زود، قبل از اینکه از خانه بیرون برود، سو هیجو متوجه حال دخترش شد.
آرام کنارش نشست و گفت:
«چیزی شده، هایون؟»
هایون لبخند مصنوعی زد.
«نه مامان... فقط یکم خستهام.»
سو هیجو موهایش را نوازش کرد.
«تو هیچوقت نمیتونی از من چیزی رو پنهون کنی.»
هایون چند لحظه سکوت کرد.
دلش میخواست همهچیز را بگوید...
اما نمیتوانست.
اگر مادرش حقیقت را میفهمید، مراسم ازدواجش هم تحت تأثیر قرار میگرفت.
در همان زمان...
ساختمان کمپانی از همیشه شلوغتر بود.
مدیران با چهرههای نگران در رفتوآمد بودند.
چند دقیقه بعد، پیدینیم وارد اتاق مدیرعامل شد.
روزنامهای را روی میز انداخت.
روی صفحه اول، همان عکس دیشب چاپ شده بود.
عکس جونگکوک و هایون در پارکینگ...
و تیتر بزرگ:
«اشکهای میکاپ آرتیست جونگکوک بعد از ملاقات مخفیانه!»
مدیرعامل با ناراحتی چشمهایش را بست.
«کانگ مینسو...»
اسم خبرنگار را با عصبانیت زمزمه کرد.
«باز هم زودتر از ما دست به کار شد.»
پیدینیم گفت:
«الان هشتگ اسمشون رتبه یک کره شده.»
«فنها به دو دسته تقسیم شدن.»
«بعضیا ازشون حمایت میکنن...»
«و بعضیا خواستار اخراج هایون هستن.»
چند دقیقه بعد...
جونگکوک وارد ساختمان شد.
کارکنان ناخودآگاه به او نگاه میکردند.
زمزمهها از هر طرف شنیده میشد.
اما او بدون توجه، مستقیم به اتاق مدیرعامل رفت.
همان لحظه...
هایون هم وارد شد.
چند نفر از کارکنان با لبخند به او سلام کردند.
اما نگاه بعضیهای دیگر، پر از قضاوت بود.
هایون سرش را پایین انداخت.
این نگاهها از هر حرفی دردناکتر بودند.
وقتی وارد اتاق جلسه شد، جونگکوک از قبل آنجا نشسته بود.
به محض اینکه هایون نشست، مدیرعامل مستقیم گفت:
«دیگه فرصت زیادی نداریم.»
«رسانهها دارن داستانهای جدید میسازن.»
«تا امشب باید جواب نهاییتون رو بدید.»
هایون با صدایی آرام پرسید:
«اگر قبول کنیم...»
مدیرعامل جواب داد:
«همهچیز کاملاً محرمانه پیش میره.»
«خونهای در اختیار شما قرار میگیره.»
«فقط اعضای گروه، خانوادهها و چند نفر از مدیران در جریان حقیقت خواهند بود.»
جونگکوک نگاهی به هایون انداخت.
نگاهی که انگار میخواست بگوید:
«هر تصمیمی بگیری... من کنارت هستم.»
هایون نگاهش را از او گرفت.
نفس عمیقی کشید.
بعد آرام گفت:
«قبل از اینکه تصمیم بگیرم...»
همه منتظر ادامه حرفش بودند.
«میخوام... فقط ده دقیقه با آقای جئون، بدون حضور هیچکس، صحبت کنم.»
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت.
مدیرعامل به جونگکوک نگاه کرد.
او هم بدون مکث سرش را تکان داد.
«قبوله.»
اما هیچکس نمیدانست...
آن گفتوگوی ده دقیقهای...
قرار بود سرنوشت هر دوی آنها را برای همیشه تغییر دهد.
ادامه دارد...
هایون در آن گفتوگوی خصوصی، چه شرطی میگذارد که حتی جونگکوک را غافلگیر میکند؟
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
- ۱۱۲
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط