رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۴۷
-نگو که ایمانه.
آب دهنمو به زحمت قورت دادم.
_خودشه.
دستشو توي صورتش کشید و یه دفعه با داد لگدي
به میز زد که با صداي بدي روي زمین افتاد.
با استرس گفتم: آروم باش.
غرید: میکشمش، اصلا نه، هردوشونو میکشم، باید
میفهمیدم که سر و سري باهم دارند!
دندونهاشو روي هم فشار داد.
-مطهره بیچارت...
خمیازهاي کشید.
ایول داره جواب میده.
بدو بدو قرص جان، اثر کن.
مشتشو به دیوار کوبید و به سمت جاکفشی رفت که
پشت سرش رفتم.
_میدونم باهاش چیکار کنم، عروسی که تو عروسیش دزدیده میشه، بعدم حالیش میکنم با کی درافتاده دخترهی احمق!
کفششو برداشت اما یه دفعه دستشو به دیوار
گذاشت.
تموم مدت منتظر نگاهش کردم.
یه دفعه پاهاش سست شدند که سریع گرفتمش.
با چشمهایی که به زور باز بودند آروم لب زد: چرا...
بهم نگاه کرد و قبل از اینکه چشمهاش بسته بشند. با صداي ضعیف و عصبی لب زد: به هوش بیام می
کشمت ما...
جملهشو کامل نکرده بیهوش شد که نفس
آسودهاي کشیدم.
بلندش کردم و روي مبل خوابوندمش.
صیغه نامه رو کنارم روي مبل گذاشتم و گوشیمو از
جیبم بیرون آوردم.
بلافاصله به محدثه زنگ زدم.
براي بار اول جواب نداد که دوباره زنگ زدم.
این دفعه با سومین بوق جواب داد.
-الو؟
سر و صداي زیادي میومد.
-مهرداد همه چیو فهمید.
صداش پر از ترس شد.
-چی؟ خب... خب چیکار کرد؟ چیکار میخواد
بکنه؟
به چشمهاي بستهش نگاه کردم.
-کلا روانی شد، میخواست صیغه نامه رو بیاره و
جار بزنه مطهره زنش بوده.
کشیده و با ترس گفت: یا خدا، الان کجاست؟
-نگران نباش، بیهوشش کردم.
-آخ خدایا شکرت، نمیاي؟
پوزخندي زدم.
-واقعا انتظار داري بیام عروس شدن عشق داداشمو ببینم؟
اونم پوزخندي زد.
_داداشت یه کاري کرده که مطهره تن به این ازدواج داده، وگرنه اون آدمی نبود که بخواد با ایمان
ازدواج کنه.
کلافه دستی به صورتم کشیدم.
-هیچ کدومشون حرفی نمیزنند.
-دیگه گذشته، بهتره برادرت باهاش کنار بیاد.
پوزخند تلخی زدم.
_مهرداد به این راحتیا بیخیال نمیشه خانم من!
#مطهره
همه که از خونه بیرون رفتند مامان به سمتم اومد و
کوتاه بغلم کرد.
-مراقب خودت باش.
لبخندي زدم.
-چشم.
دو طرف صورتمو گرفت و با بغض مادرانهاي گفت:
خوشحالم که تو این لباس میبینمت، خوشحالم که
این آرزو رو به گور نبردم.
لبخندم کم رنگتر شد.
گونمو بوسید.
-منم دیگه برم بابات منتظرمه.
به بازوم زد و شیطون گفت: امشب خوش بگذره.
با چشمهاي گرد شده بهش نگاه کردم که اون و
ایمان خندیدند.
تا دم در هال بدرقهش کردیم.
مامان رو به هردومون گفت: خداحافظ.
با لبخند گفتم: خداحافظ.
ایمان: خداحافظ.
وقتی که از پلهها پایین رفت و در خونه رو بست در
هالو بستم و نفسمو به بیرون فوت کردم.
این کفشهاي لعنتی پامو تیکه تیکه کردند.
بیحوصله از خم شدن پامو تکون
#پارت_۲۴۷
-نگو که ایمانه.
آب دهنمو به زحمت قورت دادم.
_خودشه.
دستشو توي صورتش کشید و یه دفعه با داد لگدي
به میز زد که با صداي بدي روي زمین افتاد.
با استرس گفتم: آروم باش.
غرید: میکشمش، اصلا نه، هردوشونو میکشم، باید
میفهمیدم که سر و سري باهم دارند!
دندونهاشو روي هم فشار داد.
-مطهره بیچارت...
خمیازهاي کشید.
ایول داره جواب میده.
بدو بدو قرص جان، اثر کن.
مشتشو به دیوار کوبید و به سمت جاکفشی رفت که
پشت سرش رفتم.
_میدونم باهاش چیکار کنم، عروسی که تو عروسیش دزدیده میشه، بعدم حالیش میکنم با کی درافتاده دخترهی احمق!
کفششو برداشت اما یه دفعه دستشو به دیوار
گذاشت.
تموم مدت منتظر نگاهش کردم.
یه دفعه پاهاش سست شدند که سریع گرفتمش.
با چشمهایی که به زور باز بودند آروم لب زد: چرا...
بهم نگاه کرد و قبل از اینکه چشمهاش بسته بشند. با صداي ضعیف و عصبی لب زد: به هوش بیام می
کشمت ما...
جملهشو کامل نکرده بیهوش شد که نفس
آسودهاي کشیدم.
بلندش کردم و روي مبل خوابوندمش.
صیغه نامه رو کنارم روي مبل گذاشتم و گوشیمو از
جیبم بیرون آوردم.
بلافاصله به محدثه زنگ زدم.
براي بار اول جواب نداد که دوباره زنگ زدم.
این دفعه با سومین بوق جواب داد.
-الو؟
سر و صداي زیادي میومد.
-مهرداد همه چیو فهمید.
صداش پر از ترس شد.
-چی؟ خب... خب چیکار کرد؟ چیکار میخواد
بکنه؟
به چشمهاي بستهش نگاه کردم.
-کلا روانی شد، میخواست صیغه نامه رو بیاره و
جار بزنه مطهره زنش بوده.
کشیده و با ترس گفت: یا خدا، الان کجاست؟
-نگران نباش، بیهوشش کردم.
-آخ خدایا شکرت، نمیاي؟
پوزخندي زدم.
-واقعا انتظار داري بیام عروس شدن عشق داداشمو ببینم؟
اونم پوزخندي زد.
_داداشت یه کاري کرده که مطهره تن به این ازدواج داده، وگرنه اون آدمی نبود که بخواد با ایمان
ازدواج کنه.
کلافه دستی به صورتم کشیدم.
-هیچ کدومشون حرفی نمیزنند.
-دیگه گذشته، بهتره برادرت باهاش کنار بیاد.
پوزخند تلخی زدم.
_مهرداد به این راحتیا بیخیال نمیشه خانم من!
#مطهره
همه که از خونه بیرون رفتند مامان به سمتم اومد و
کوتاه بغلم کرد.
-مراقب خودت باش.
لبخندي زدم.
-چشم.
دو طرف صورتمو گرفت و با بغض مادرانهاي گفت:
خوشحالم که تو این لباس میبینمت، خوشحالم که
این آرزو رو به گور نبردم.
لبخندم کم رنگتر شد.
گونمو بوسید.
-منم دیگه برم بابات منتظرمه.
به بازوم زد و شیطون گفت: امشب خوش بگذره.
با چشمهاي گرد شده بهش نگاه کردم که اون و
ایمان خندیدند.
تا دم در هال بدرقهش کردیم.
مامان رو به هردومون گفت: خداحافظ.
با لبخند گفتم: خداحافظ.
ایمان: خداحافظ.
وقتی که از پلهها پایین رفت و در خونه رو بست در
هالو بستم و نفسمو به بیرون فوت کردم.
این کفشهاي لعنتی پامو تیکه تیکه کردند.
بیحوصله از خم شدن پامو تکون
- ۲.۵k
- ۱۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط