وقتی رفت داشتم گریه میکردم حتی برنگشت نگام کنه حتی یه حرک
وقتی رفت داشتم گریه میکردم حتی برنگشت نگام کنه حتی یه حرکت هم نکرد خیلی بی تفاوت بود خیلی اما ی دفه ای صدای حق حق گلوم بلند شد برگشت نگام کرد دیدم اونم بغضش گرفته اما گریه نکرد از بس مغرور بود اومد پیشم دستامو گرفت گذاشت روسرش گفت نترس گریه نداره که گفتم:ینی واقعا نداره؟گفت نه نداره.گفتم اخه داری میری از پیشم نمیفهمی؟خندید گفت نترس تورم با خودم میبرم راحت میشی راحته راحت خوشحال شدم گفتم:کجا؟گفت دستاتو کجا گذاشتم ؟گفتم روی سرت گفت تو سرم چیه گفتم:مغزت ذهنت گفت میبرمت از ذهنم از مغزم از...خاطرم میبرمت...رفت...اما نفهمید بی اون چی شدم چند سال بعد برگشت دنبالم گشت آدرسمو بهش دادن اومد جلو گفت:سلاااام من اومدم کجایی بی معرفت دلم برات تنگ شده...خاک های روی سرم کم کم صداشو قط کردن کاشکی میشد بهش میگفتم :حق با توعه از بی معرفتی مردم...اخه نامرد نمیبینی کجام؟؟اونوقت ب من میگی....هه
- ۱.۹k
- ۱۷ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط