{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

واقعا بگم ترسیده بودم

واقعا بگم ترسیده بودم
اروم بهش گفتم:چی چیکارم داری؟؟؟
خندید و گفت:من از جادو متنفرم دختره ی احمق...تو واقعا فک کردی جایی تو دنیا انسان ها داری؟؟ تو به همون جهنمی که ازش اومدی هم تعلق نداری
هام داد عقب و محکم خوردم به میز...چشمام تار شد و دیگه هیچی ندیدم...
.
.
.
.
از جام بلند شدم... هیچکس دورم نبود..سرم درد میکرد.دستم رو گذاشتم روی قسمتی که درد میکرد.. لبه میز به جایی از سرم خورده بود که باعث می‌شد بیهوش شم
دستمو به گردنم کشیدم تا گردنبند رو بردارم و برم خونه...ولی هیچی گردنم نبود!!!با عجله به سمت قصر دویدم با یه در باز رو به رو شدم...
دیدگاه ها (۱)

عروسک من😈🔞پارت ششم نیکولای ولکوف دختر ها تعظیم کردن و بعد رف...

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

پارت: 32 (بخش3) *زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد، در حالی که یه...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p12زنگ آخر خورد.و...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_24قهقهه بلندی زدم صورتم سرخ ...

پارت ۲ (سرنوشت) ویو ا/ت:خیلی داشت تند میرفت ریده بودم به خود...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط