واقعا بگم ترسیده بودم
واقعا بگم ترسیده بودم
اروم بهش گفتم:چی چیکارم داری؟؟؟
خندید و گفت:من از جادو متنفرم دختره ی احمق...تو واقعا فک کردی جایی تو دنیا انسان ها داری؟؟ تو به همون جهنمی که ازش اومدی هم تعلق نداری
هام داد عقب و محکم خوردم به میز...چشمام تار شد و دیگه هیچی ندیدم...
.
.
.
.
از جام بلند شدم... هیچکس دورم نبود..سرم درد میکرد.دستم رو گذاشتم روی قسمتی که درد میکرد.. لبه میز به جایی از سرم خورده بود که باعث میشد بیهوش شم
دستمو به گردنم کشیدم تا گردنبند رو بردارم و برم خونه...ولی هیچی گردنم نبود!!!با عجله به سمت قصر دویدم با یه در باز رو به رو شدم...
اروم بهش گفتم:چی چیکارم داری؟؟؟
خندید و گفت:من از جادو متنفرم دختره ی احمق...تو واقعا فک کردی جایی تو دنیا انسان ها داری؟؟ تو به همون جهنمی که ازش اومدی هم تعلق نداری
هام داد عقب و محکم خوردم به میز...چشمام تار شد و دیگه هیچی ندیدم...
.
.
.
.
از جام بلند شدم... هیچکس دورم نبود..سرم درد میکرد.دستم رو گذاشتم روی قسمتی که درد میکرد.. لبه میز به جایی از سرم خورده بود که باعث میشد بیهوش شم
دستمو به گردنم کشیدم تا گردنبند رو بردارم و برم خونه...ولی هیچی گردنم نبود!!!با عجله به سمت قصر دویدم با یه در باز رو به رو شدم...
- ۵.۶k
- ۲۲ شهریور ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط