{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازدواج نافرجام

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 28 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩

درحالی مبل تک نفره نشسته بود و از دیوار شیشه سالن به سرمای مه آلود بیرون خیره شده بود ستر دیگری از کتاب مورد علاقه اش خوند
آنگاه که مسیر زندگی ناهموار می‌شد تعادلی برای انسان باقی نخواهدماند
بعد از خوندن این متن بازم ذهنش کشیده شد سمته رفتار های دیشب اش
صبح تنها یک دیدار کوتاه سر میز صبحانه داشتن بدون هیچ حرف یا حتا نگاهی هنوز عصبانیت ناراحت بود اما تعقیر رفتار یهویی دیشب اش دختر رو به فکر واداشت ... با صدای خانم هان از افکارش بیرون اومده تازه متوجه شد اونقدر توی فکر فرو رفته بود که صدا زدن های خدمتکارش رو نشنیده ...
ویوا : ها چی ... چیزی گفتین
خانم هان تنها فردی بود که از رفتارهای جونگکوک دعوا دیروز شون و حال اون دختر‌ با خبر بود پس با لحنی مادرانه ادامه داد
خ/هان : دخترم حالت خوبه...به ساعت دارم صدات میزنم
ویوا : خوبم نگران نباشید میخواستین چیزی بگین
خ/هان : بله خانم سو اومدن توی سالن منتظرته
ویوا با عجله لای کتابش رو بست و با ذوق از روی مبل بلند شد ... به سمته مبل های سالن رفت ... بعد از دو هفته دوست صمیمیش از سفر برگشته بود ... با دیدن دوستش لبخندش پر رنگ تر شد و با قدم های سریع به سمتش رفت و دوستش رو محکم به آغوشش کشید
انگار که میخواست تمام حال بد دیشب رو با بغل کردن تنها دوستش فراموش کنه بازم هم بغض بازم درد و ناراحت... حلقه دستاش کمی محکم تر از حالت عادی بود و همین هم باعث شد اینها کمی شوکه بشه شونه هاش رو گرفت و از خودش جدا کرد و با لحن شوخی گفت
اینها : اگه میدونستم وقتی برمیگردم انقدر ازم استقبال میکنی رود تر میومد
نمیتوست بگه چون از تنها و بی کسی دارم دیوانه میشم نمیدونم دارم چیکار میکنم به سختی بغضش رو قورت داد و لبخند غمگینی زد
ویوا : اره باید خیلی زود تر میومدی
اینها متوجه لحن غمگین دوستش شد همیشه وقتی دلش می‌گرفت با از زندگی شاکی بود با اینها درد دل میکرد اون محرم تمام راز های زندگیش بود با نگرانی‌ دستش رو گرفت و روی مبل نشستن
اینها : چیزی شده چرا انقدر ناراحت به نظر میرسی البته وقتی با همچین دیو زندگی میکنی معلوم ناراحت میشی
ویوا با صدای گرفته روبه خانم هان گفت
ویوا : خانم هان میشه برامون قهوه بیاری
خانم هان( چشم ) گفت و به سمته آشپزخونه رفت ... ویوا درحالی که به گوشه دامنش بازی میکرد تمام حال دیروزش رو بهش توضیح داد اینها میان حرف هاش می‌پرید و به جونگکوک‌‌ فحش میداد
.......
با عصبانیت دستی توی موهاش کشید و درحالی که تول سالن رو با قدم هاش طی میکرد گفت
اینها : میدونی چی داری میگی اصلا متوجهی اون روت دست بلند کرده .....


های دخترا
دیدگاه ها (۷)

ادامه پارت 28اینها : میدونی چی داری میگی اصلا متوجهی اون روت...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 29 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩خوش...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 27 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩شکه...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 26 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩سکو...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 144 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩وی...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 142 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جو...

عشقی از جنس نیجیرین پارت۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط