{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دروغ چرا... راستش را بخواهی دیگر حوصله ات را ندارم...

دروغ چرا... راستش را بخواهی دیگر حوصله ات را ندارم...
تکراری شدی...
ببین دیگر تیغ حوصله ی رگهای من را ندارد...
اوهم دیگر نمی بردد...
رگهاییم از دیدار هر روزه اش بیزارند...
تکرا ری شده...
راه بهتری برای مرگ نشانم بده...
دیدگاه ها (۲)

دیشب که باران آمد... میخواستم سراغت را بگیرم! اما.. خوب میدا...

به سلامتی بارون که معلوم نیست چند گیگ حافظه داره که این همه ...

حنانه.....!!! دختر عموم.....نظر بدید....???!!!!!

سرخوشانه می خندم ٬ شوخی می کنم و تو نمیدانی.... چقدر سخت است...

صبح روز بعد، ات با صدای باز شدن در اتاق از خواب بیدار شد.چشم...

پارت ۳۱🌧️ ویو آتبا هیون‌وو داشتم می‌رفتم سمت کلاس که صدای ته...

تک پارتی✨قهر الکی... صبح بود.کوک تازه از خواب بیدار شده بود ...

╭─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╮💜 پارت 47 💜╰─── 𓂃🌷𓈒𓏸 ───╯📚 ویو آت | کلاسجیا آر...

پرسه در جنگل...کم‌کم هوا رو به غروب می‌رفت.ات و کوک با چند ت...

رمان ونزدی آدامز کاپشن مهم

......//برده ی زیبا//......

پارت هشتم | انتخابات چشم‌هایش را باز کرد.دست‌هایش بسته نبودن...

صبح...ات طبق عادت همیشگی پایین آمد.اما این بار...کوک سر میز ...

وقتی مریض بودی ولی ..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط