صبح...
صبح...
ات طبق عادت همیشگی پایین آمد.
اما این بار...
کوک سر میز صبحانه نبود.
ات اطراف را نگاه کرد.
ات: کوک؟
جوابی نیامد.
چند قدم جلوتر رفت.
همان موقع...
صدای او از حیاط آمد.
کوک: اینجام.
ات در را باز کرد.
کوک کنار ماشین ایستاده بود.
آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود و با شلنگ آب، ماشین را میشست.
ات با خنده نزدیک شد.
ات: تو؟ ماشین میشوری؟
کوک نگاهی به او انداخت.
کوک: آره.
ات: مگه خدمتکارا نیستن؟
کوک: هستن.
ات: پس چرا خودت؟
کوک شانهای بالا انداخت.
کوک: بعضی کارا رو خودم دوست دارم انجام بدم.
ات لبخند زد.
ات: پس منم کمک میکنم.
کوک خواست چیزی بگوید...
اما ات قبل از او اسفنج را برداشت.
ات: رئیس امروز منم.
کوک فقط خندید.
...
چند دقیقه بعد...
هر دو مشغول شستن ماشین بودند.
ات با حوصله شیشهها را تمیز میکرد.
کوک سمت دیگر ماشین بود.
ات یواشکی شلنگ آب را برداشت.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
و...
آب را به سمت کوک گرفت.
ات: گرفتمت!
کوک از سر تا شانه خیس شد.
چند ثانیه سکوت...
کوک فقط به ات نگاه میکرد.
ات خندهاش گرفته بود.
ات: عصبانی شدی؟
کوک آرام شلنگ را از دست ات گرفت.
کوک: نه.
ات با خیال راحت نفس کشید.
ات: خوبه...
همان لحظه...
کوک خیلی آروم شلنگ را بالا آورد.
و آب را مستقیم روی ات گرفت.
ات: آاااا!
کووووک!
نههههه!
ات شروع کرد به دویدن.
کوک هم با خنده دنبالش رفت.
تمام حیاط پر از صدای خندهی آن دو شده بود.
ات پشت یکی از درختها پنهان شد.
ات: قول بده دیگه آب نپاشی!
کوک: قول نمیدم.
ات: ای بیرحم!
کوک نزدیکتر شد.
ات خواست فرار کند...
اما پایش به چمن گیر کرد.
تعادلش را از دست داد.
قبل از اینکه زمین بخورد...
کوک دستش را گرفت.
ولی خودش هم تعادلش را از دست داد.
و هر دو روی چمن نشستند.
چند ثانیه...
فقط به هم نگاه کردند.
بعد ات زد زیر خنده.
ات: ببین چه شکلی شدیم.
کوک به لباسهای خیس هر دو نگاه کرد.
بعد خودش هم خندید.
کوک: تقصیر تو بود.
ات: نه...
تقصیر تو بود.
کوک: تو شروع کردی.
ات: ولی تو ادامه دادی.
کوک با لبخند سرش را تکان داد.
کوک: قبول.
مقصر هر دومونیم.
...
نیم ساعت بعد...
هر دو لباسهایشان را عوض کرده بودند.
روی ایوان عمارت نشسته بودند.
دو لیوان چای داغ روی میز بود.
ات فنجانش را برداشت.
ات: کوک...
کوک: جانم؟
ات: یه چیزی ازت بپرسم؟
کوک: بپرس.
ات چند لحظه مکث کرد.
ات: اون روز که منو توی جنگل دیدی...
اگه یه نفر دیگه جای من بود...
بازم میآوردیش اینجا؟
کوک حتی یک ثانیه هم فکر نکرد.
کوک: نه.
ات آرام پرسید:
ات: چرا؟
کوک نگاهش را به فنجان چایش دوخت.
بعد خیلی آروم گفت:
کوک: چون...
از همون لحظهای که دیدمت...
حس کردم نباید بذارم از کنارم بری.
ات دیگر چیزی نگفت.
قلبش آنقدر تند میزد که خودش هم صدایش را میشنید.
برای اولین بار...
حس کرد شاید کوک هم، بیشتر از آنچه نشان میدهد، چیزی در دلش پنهان کرده است.
...
ات طبق عادت همیشگی پایین آمد.
اما این بار...
کوک سر میز صبحانه نبود.
ات اطراف را نگاه کرد.
ات: کوک؟
جوابی نیامد.
چند قدم جلوتر رفت.
همان موقع...
صدای او از حیاط آمد.
کوک: اینجام.
ات در را باز کرد.
کوک کنار ماشین ایستاده بود.
آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود و با شلنگ آب، ماشین را میشست.
ات با خنده نزدیک شد.
ات: تو؟ ماشین میشوری؟
کوک نگاهی به او انداخت.
کوک: آره.
ات: مگه خدمتکارا نیستن؟
کوک: هستن.
ات: پس چرا خودت؟
کوک شانهای بالا انداخت.
کوک: بعضی کارا رو خودم دوست دارم انجام بدم.
ات لبخند زد.
ات: پس منم کمک میکنم.
کوک خواست چیزی بگوید...
اما ات قبل از او اسفنج را برداشت.
ات: رئیس امروز منم.
کوک فقط خندید.
...
چند دقیقه بعد...
هر دو مشغول شستن ماشین بودند.
ات با حوصله شیشهها را تمیز میکرد.
کوک سمت دیگر ماشین بود.
ات یواشکی شلنگ آب را برداشت.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
و...
آب را به سمت کوک گرفت.
ات: گرفتمت!
کوک از سر تا شانه خیس شد.
چند ثانیه سکوت...
کوک فقط به ات نگاه میکرد.
ات خندهاش گرفته بود.
ات: عصبانی شدی؟
کوک آرام شلنگ را از دست ات گرفت.
کوک: نه.
ات با خیال راحت نفس کشید.
ات: خوبه...
همان لحظه...
کوک خیلی آروم شلنگ را بالا آورد.
و آب را مستقیم روی ات گرفت.
ات: آاااا!
کووووک!
نههههه!
ات شروع کرد به دویدن.
کوک هم با خنده دنبالش رفت.
تمام حیاط پر از صدای خندهی آن دو شده بود.
ات پشت یکی از درختها پنهان شد.
ات: قول بده دیگه آب نپاشی!
کوک: قول نمیدم.
ات: ای بیرحم!
کوک نزدیکتر شد.
ات خواست فرار کند...
اما پایش به چمن گیر کرد.
تعادلش را از دست داد.
قبل از اینکه زمین بخورد...
کوک دستش را گرفت.
ولی خودش هم تعادلش را از دست داد.
و هر دو روی چمن نشستند.
چند ثانیه...
فقط به هم نگاه کردند.
بعد ات زد زیر خنده.
ات: ببین چه شکلی شدیم.
کوک به لباسهای خیس هر دو نگاه کرد.
بعد خودش هم خندید.
کوک: تقصیر تو بود.
ات: نه...
تقصیر تو بود.
کوک: تو شروع کردی.
ات: ولی تو ادامه دادی.
کوک با لبخند سرش را تکان داد.
کوک: قبول.
مقصر هر دومونیم.
...
نیم ساعت بعد...
هر دو لباسهایشان را عوض کرده بودند.
روی ایوان عمارت نشسته بودند.
دو لیوان چای داغ روی میز بود.
ات فنجانش را برداشت.
ات: کوک...
کوک: جانم؟
ات: یه چیزی ازت بپرسم؟
کوک: بپرس.
ات چند لحظه مکث کرد.
ات: اون روز که منو توی جنگل دیدی...
اگه یه نفر دیگه جای من بود...
بازم میآوردیش اینجا؟
کوک حتی یک ثانیه هم فکر نکرد.
کوک: نه.
ات آرام پرسید:
ات: چرا؟
کوک نگاهش را به فنجان چایش دوخت.
بعد خیلی آروم گفت:
کوک: چون...
از همون لحظهای که دیدمت...
حس کردم نباید بذارم از کنارم بری.
ات دیگر چیزی نگفت.
قلبش آنقدر تند میزد که خودش هم صدایش را میشنید.
برای اولین بار...
حس کرد شاید کوک هم، بیشتر از آنچه نشان میدهد، چیزی در دلش پنهان کرده است.
...
- ۲۴۸
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط