.
سناریو:بخاطر تو/پادت۳۹
(موقعیت:بیمارستان توکیو)(زمان:۱۳:۵۹)
چشمامو باز کردم.نور چشمامو زد.بعد چند ثانیه برام عادی شد.بوی ضد عفونی کننده بینیم رو قلقلک داد.پس توی بیمارستانم.
به اتاق نگاه کردم و چشمم روی بچه ها موند.روی یه زیر انداز سمت چپم، دور هم نشسته بودن.از قیافه هاشون معلوم بود خوشحال نیستن.با تعجب نگاشون کردم.داشتن حرف میزدن.گوشامو تیز کردم تا بفهمم چی میگن.
کانیناری:بچه ها مطمئن اید هانا بیدار میش_
اوراراکا:هی کامیناری بس کن!!
کامیناری:اما اوچاکو دکترا گفتن هیچ امیدی نیست.حتی یه درصد هم احتمال نداره هانا بهوش_
مینا:اگه همچی به حرف دکترا بود الان خیلی اتفاقا افتاده بود!!
هاکاگوره:مینا درست میگه!!ما قرار نیست امیدمون رو از دست بدیم!!
کامیناری:ولی بچه ها_
باکوگو:هوی نفله اون دهنتو ببند وگرنه خودم میام میبندمش!!!
خنده بی صدایی کردم بعد گفتم"حق با کامیناری عه.اگه بهوش نیاد چی؟
کامیناری بدنش رو صاف کرد و با دستای ضربدری گفت"دیدید حق با منه؟"بعد یهو دستاش شل شدن و با اینکه نمیتونستم صورتش رو ببینم چشماش گشاد شد.با شوک گفت"و...وایسا..."
یهو همه بچه ها چرخیدن سمت من.لبخندی زدم و گفتم"سلام بچه ها"بچه ها سریع از جاشون پریدن جوری که کامیناری پاش روی زیر انداز سر خورد و نزدیک بود با صورت بره وسط سرامیک که سرو گرفتش.خندم گرفت.چرا انقدر هول کردن اینا؟
بچه ها جوری که انگار معجزه دیده باشن بهم رسیدن و دور تخت رو گرفتن.اوراراکا گفت"ها...هانا!بهش اومدی؟!..."مینا گفت"واقعا بهوش اومدی؟!تو زنده ای!زنده ای!!!"بعد دخترا با چشمای اشکی محکم بغلم کردم.منم خندیدم.
کاتسوکی جمعیت رو کنار زد و اومد نزدیک.وقتی به میله ها رسید،یه لحظه نگاه هامون بهم افتاد.کاتسوکی اخم کرد و گفت"نفله احمق.اگه اینجا میمردی خودم میکشتمت."برعکس همیشه صداش رگه هایی از ترس و خوشحالی داشت.با اخم سعی میکرد نگرانیش رو پنهون کنه.
لبخند زدم و با اعتماد به نفس گفتم"قرار نیست قبل از قهرمان شماره یک شدن بمیرم"بعد خندیدم و گفتم"فعلا زندم"با جمله اولم همه چرخیدن سمت کاتسوکی.حس میکردم منتظرن کاتسوکی اعتراض کنه ولی کاتسوکی حتی یه کلمه هم نگفت.بهش نگاه کردم.به نگاهم لبخند محوی زد بعد دستاشو ضربدری کرد و به دیوار تکیه داد.ژستش شبیه استاد بود.
یهو یه چیزی یادم افتاد.از جام پریدم و گفتم"لیک تبهکاران...!"که پهلوم تیر کشید.تو خودم جمع شدم.کاتسوکی با دیدنم سریع همه رو کنار زد و با ایزوکو کمک کردن دوباره دراز بکشم.نفس نفس زدم.همون جوری گفتم"لیگ...استاد...پوسی کتس..."که سرو پرید وسط حرفم و گفت"هی هی آروم".
(موقعیت:بیمارستان توکیو)(زمان:۱۳:۵۹)
چشمامو باز کردم.نور چشمامو زد.بعد چند ثانیه برام عادی شد.بوی ضد عفونی کننده بینیم رو قلقلک داد.پس توی بیمارستانم.
به اتاق نگاه کردم و چشمم روی بچه ها موند.روی یه زیر انداز سمت چپم، دور هم نشسته بودن.از قیافه هاشون معلوم بود خوشحال نیستن.با تعجب نگاشون کردم.داشتن حرف میزدن.گوشامو تیز کردم تا بفهمم چی میگن.
کانیناری:بچه ها مطمئن اید هانا بیدار میش_
اوراراکا:هی کامیناری بس کن!!
کامیناری:اما اوچاکو دکترا گفتن هیچ امیدی نیست.حتی یه درصد هم احتمال نداره هانا بهوش_
مینا:اگه همچی به حرف دکترا بود الان خیلی اتفاقا افتاده بود!!
هاکاگوره:مینا درست میگه!!ما قرار نیست امیدمون رو از دست بدیم!!
کامیناری:ولی بچه ها_
باکوگو:هوی نفله اون دهنتو ببند وگرنه خودم میام میبندمش!!!
خنده بی صدایی کردم بعد گفتم"حق با کامیناری عه.اگه بهوش نیاد چی؟
کامیناری بدنش رو صاف کرد و با دستای ضربدری گفت"دیدید حق با منه؟"بعد یهو دستاش شل شدن و با اینکه نمیتونستم صورتش رو ببینم چشماش گشاد شد.با شوک گفت"و...وایسا..."
یهو همه بچه ها چرخیدن سمت من.لبخندی زدم و گفتم"سلام بچه ها"بچه ها سریع از جاشون پریدن جوری که کامیناری پاش روی زیر انداز سر خورد و نزدیک بود با صورت بره وسط سرامیک که سرو گرفتش.خندم گرفت.چرا انقدر هول کردن اینا؟
بچه ها جوری که انگار معجزه دیده باشن بهم رسیدن و دور تخت رو گرفتن.اوراراکا گفت"ها...هانا!بهش اومدی؟!..."مینا گفت"واقعا بهوش اومدی؟!تو زنده ای!زنده ای!!!"بعد دخترا با چشمای اشکی محکم بغلم کردم.منم خندیدم.
کاتسوکی جمعیت رو کنار زد و اومد نزدیک.وقتی به میله ها رسید،یه لحظه نگاه هامون بهم افتاد.کاتسوکی اخم کرد و گفت"نفله احمق.اگه اینجا میمردی خودم میکشتمت."برعکس همیشه صداش رگه هایی از ترس و خوشحالی داشت.با اخم سعی میکرد نگرانیش رو پنهون کنه.
لبخند زدم و با اعتماد به نفس گفتم"قرار نیست قبل از قهرمان شماره یک شدن بمیرم"بعد خندیدم و گفتم"فعلا زندم"با جمله اولم همه چرخیدن سمت کاتسوکی.حس میکردم منتظرن کاتسوکی اعتراض کنه ولی کاتسوکی حتی یه کلمه هم نگفت.بهش نگاه کردم.به نگاهم لبخند محوی زد بعد دستاشو ضربدری کرد و به دیوار تکیه داد.ژستش شبیه استاد بود.
یهو یه چیزی یادم افتاد.از جام پریدم و گفتم"لیک تبهکاران...!"که پهلوم تیر کشید.تو خودم جمع شدم.کاتسوکی با دیدنم سریع همه رو کنار زد و با ایزوکو کمک کردن دوباره دراز بکشم.نفس نفس زدم.همون جوری گفتم"لیگ...استاد...پوسی کتس..."که سرو پرید وسط حرفم و گفت"هی هی آروم".
- ۲۴۴
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط